<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بوف تنهایی من  </title>
<link>http://sksd.blogfa.com</link>
<description>نقد و بررسی و دانلود آثار مشاهیر داستانویسی ایران و جهان ( آدرس فیس بوک ما :my lonely owl )</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 30 Mar 2012 13:45:56 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دن کیشوت ؛ سروانتس </title>
<link>http://sksd.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>همه چیز از دن کیشوت شروع شد . از آن زره درب و داغان و کلاهخود مقوایی و یابویی که حتی توصیف های صاحبش نیز او را اسبی افسانه ای نمی کرد . همه چیز از اندیشه ی هجوی شروع شد که سروانتس با ریختن چاشنی طنز گزنده ی خویش ، آن را تئوریزه کرد و آن ، ابزاری شد برای هجو زمانه . به راستی وقتی دن کیشوت را می خوانید نمی دانید که سروانتس به ستایش قهرمان می پردازد یا مرثیه ای می نویسد بر پایان آن ؟ از جهتی دن کیشوت روح بیدار زمانه ای ست که قهرمانان را فراموش کرده و فساد و تباهی و جهل و خرافه ، سراسر آن را فرا گرفته و از جهتی دیگر قهرمان ما ، خود مضحکه ای ست که بر مشکلات می افزاید . باز هم هجو . قهرمانی مجنون برای نجات جامعه ای فاسد به پا می خیزد و در این راه تا انتهای خیال پیش می رود و تخیل را نیز به بازی می گیرد ؛ آنجا که دیگر قدرت خیال نیز دربرابر رویاپردازی او سر تعظیم فرود می آورد . این جاست که می گویم ادبیات مدرن از دن کیشوت و سانکو پانزا شروع شد . ادبیات داستانی به قبل از دن کیشوت و بعد از دن کیشوت تقسیم می شود . همه ی داستان های بعد از دن کیشوت ، حتی تلخ ترین و ساختارشکن ترین آنها ، تحت تاثیر اویند . همه چیز از قهرمانی شروع شد که هیچ نبود و می خواست همه چیز شود . یک نوع ابر مرد شدن ، یک نوع زندگی ابدی ، یک زندگی نامیرا ، و نامش نامیرا شد . تصویری که سروانتس از این قهرمان ، سانکو پانزا و تمامی شخصیت های فرعی داستانش به ما می دهد ، آن قدر زیبا و دل نشین است که تا قرن ها بعد نیز تازگی و زیبایی خویش را از دست نمی دهد. در ادامه از دو منظر محتوا و تکنیک به بررسی رمان می پردازیم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;محتوا :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قهرمان و سایر شخصیت ها؛ دغدغه ی همیشگی رمان نویسان قهرمان ، ضد قهرمان و شخصیت های فرعی است که با زنجیری نامرئی به هم متصل باشند و در عین حال تقابل و جدل خویش را نیز داشته باشند ، بدون این که موجب آزار خواننده شوند و یا روابط به گونه ای باشد که ملموس و قابل باور باشد . ادبیات قبل از سروانتس ، ادبیات کلاسیکی است که به تمامی بر کلیشه های کلاسیک استوار است . کلیشه هایی که تحت چهارچوب های خاصی ، به تمامی دست و پای نویسنده را می بندد و همه چیز را برای خواننده قابل پیش بینی می کند . به همین دلیل هنر نویسنده معطوف به داستان و پرداخت آن می شود و کار با شخصیت ها و روانکاوی آن ها در درجه ی پایین اهمییت قرار می گیرد ولی سروانتس با درهم ریختن این قواعد مرسوم تصویری از قهرمان خویش می نمایاند که ضد قهرمان جلوه می کند . ضد قهرمان بودن از آن جهت که با کلیشه های مرسوم همخوانی ندارد و تصویری از آن قهرمانی نیست که همیشه در ذهن خوانندگان بوده است . این تصویرگری در مورد سانکو پانزا نیز صدق می کند . سانکوپانزا در تقابل با دن کیشوت است ، مرد ابلهی که برای برآوردن آرزوهای خویش ، با دن کیشوت همراه می شود و با تمامی ابله بودنش ، باز چشم بیداری دارد و حقایق زمانه را می بیند . رویاهای دن کیشوت و دیده های سانکوپانزا ، تقابلی ست از سورئالیسم و رئالیسم .  چیزی که در تصویرگری عجیب سروانتس تقابلی می شود از تصویری که برداشت ها از آن متفاوت است . نوعی واگرایی دیداری ، شنیداری و عقلایی . و زیبایی ها از این جا می آید که رویا بر واقعیت چیره می شود و سانکوپانزا چندی بعد ، خود در مسخ و رویاپردازی، دن کیشوت را به کناری می اندازد . سرانجام این زمانه و جامعه است که قهرمان خویش را به گوشه ای می اندازند که بمیرد . زیبایی دیگر این جاست که قهرمانی برخاسته تا جامعه را نجات دهد که دیوانه شده و مسخ زده است . شاید اگر عقلی داشت به نجات این عقب ماندگی برنمی خاست و همین ناامیدی نویسنده را درباره ی وطنش نشان می دهد . سایر شخصیت های فرعی داستان ، هرکدام خرده داستانک هایی دارند که در دل رمان قرار گرفته اند . اما این خرده داستان ها به شدت وامدار ادبیات مرسوم زمانه ی سروانتس است . داستان هایی قدیمی و کلاسیک که از انسان هایی سنتی و کلاسیک نقل می شود . شخصیت پردازی زیبای سروانتس ( که البته به سنت رایج آن زمان ، در بسیاری از موارد از تیپ سازی فراتر نمی رود ) این است که داستان هرکس ، در واقع شخصیت اوست و عجیب این که دن کیشوت و سانکوپانزا شخصیت های مدرن و نامیرای این رمان هستند . سروانتس قهرمانش را تا اوج خواری پیش می برد و فقط در آستانه ی مرگ اورا از مسخ خویش ، نجات می دهد . مرگی که با وصیتی همراه می شود که خود گویای همه چیز است : داماد خواهر زاده اش نباید هیچ چیز از کتاب های پهلوانی بداند !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعضی از صحنه های این رمان براستی فراموش نشدنی اند : صحنه ی تقابل دن کیشوت با  آسیاب های بادی ، گفت وگو های دن کیشوت و سانکو ، صحنه ی به هوا انداختن سانکو به آسمان در کاروانسرا ، به پادشاهی رسیدن سانکو و ... . این ها صحنه هایی هستند که فارغ از هرگونه تفسیری در یاد همه می ماند و راز ماندگاری رمان نیز همین است . این جاست که می بینیم راز نامیرایی دن کیشوت در شخصیت خود او و مهترش و حوادث داستان است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خرده ای که  به سروانتس می  گرفتند ، عدم پرداخت به مسخ دن کیشوت است . مسخی که بعد از توصیف یکنواختی او به یکباره رخ می دهد ( و آیا همین جرقه ای نمی شود برای مسخ گره گوار سامسا در رمان کافکا ؟) و این چقدر رویکردی مدرن است برای نمایاندن مسخ آدمی . سروانتس شاید با مقدمه ای کوتاه ، دن کیشوت را مجنون کند و ولی شاید در تنها قسمت رمان که سروانتس به ایجاز روی آورده و از زیاده گویی دست برداشته ، همین قسمت است و چه زیبا نیز این کار را کرده . یک نوع شخصیت پردازی سینمایی برای قهرمانی که تا بیش از هزار صفحه ی دیگر ، همراه ماست . تصویرگری همین یکنواختی زندگی  دن کیشوت برای ما کافی ست که مسخ یکباره و رویاپردازی او را برای فرار از این یکنواختی باور کنیم و بپذیریم که او می خواهد به زندگی سراسر یکنواخت و بی حاشیه اش پایانی دهد و تولدی دوباره داشته باشد . حتی اگر این تولد دوباره با جنون او همراه باشد . سوالی که بوجود می آید این است که در این جامعه شاید همه به یکنواختی و عبثی دچار باشند ، پس چرا فقط دن کیشوت به یکباره به پا می خیزد ؟ جواب این است که او قهرمان رمان و قهرمان جامعه است . و بدا به حال جامعه ای که قهرمانش مجنونی باشد . اما انتخاب دن کیشوت دلایل دیگری نیز دارد . سروانتس در قهرمانش پاکی ، بی آلایشی ، جوانمردی ، صداقت و بی ریایی قرار می دهد . صفاتی که سرتاسر جامعه اش را فرا گرفته و او در همه ی تیپ های فرعی که در داستان قرار می دهد ، ردپایی از آن نیز می گذارد . دن کیشوت ، قهرمان سروانتس ، فاقد این صفات است و همین برای او کافی ست . حال می خواهد عقل درست و حسابی هم نداشته باشد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هجو و نقد جامعه ؛آدم های فرعی این داستان همه صورتک هایی هستند که گاه تقدسی قدیس بار می یابند و گاه تا سطح پست ترین انسان ها پایین آورده می شوند ولی نکته این جاست که همه ملموس و باورپزیرند . سروانتس تلاش داشته که از هر طبقه ای و جایگاه و گروهی در داستانش داشته باشد تا ماکت کاملی از جامعه اش ارائه دهد  . در واقع سفر دن کیشوت در میان اسپانیا ، سفر سروانتس در وطنش است و او چون راهنمایی ما را در این سفر همراهی می کند . شاید همان تصویر مبارزه ی خیالی دن کیشوت با آسیاب های بادی ، تجسمی از مبارزه با جامعه باشد . در واقع اگر دقیق تر شوید ، دن کیشوت با خوددرگیری خویش ، جامعه را نیز درگیر می کند و این در واقع اشاره ی ظریف سروانتس به تباهی جامعه است . جامعه ای که در درجه ی اول عقب افتاده و درگیر خرافه های مذهبی و سنت های نادرست گذشته است . پیام سروانتس می تواند این باشد که جامعه ای این چنین بیش از هر چیز نیاز به اصلاح خویشتن دارد تا نیاز به قهرمان . قهرمانان زمانی می توانند کارساز باشند که اصلاح شخصیتی خود انسان ها ، آغاز شده باشد . این جاست که سروانتس قهرمانی را انتخاب می کند و آن را مضحکه ی عام و خاص می کند و او را تا انتهای بدبختی و حقارت می برد تا جامعه ای را به خود بیاورد . دن کیشوت قربانی جامعه است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سبک :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با همه ی نوآوری ها باز هم به سنت کلاسیک است . شاید مهم ترین چیزی از دن کیشوت که برای خواننده ی امروز خواندن آن را دشوار می کند ، مونولوگ های طولانی  است که در فصل فصل رمان وجود دارد . نقطه ی قوت رمان ، حوادث و شیمی رابطه ی دن کیشوت و سانکو ست . طنز رمان بر جذابیت آن می افزاید و ابزار و الگویی می شود برای آیندگان که چگونه از طنز برای بیان واقعیت و آمیزش واقعیت و خیال استفاده کنند . سبک سروانتس بر مبنای این طنز استوار می شود و سرآمد سبک های قوی تری می شود که در قرن های هفدهم ، هجدهم و نوزدهم بوجود آمد . رمان به خصوص در جلد اول درخشان است و داستان را تا جمع شدن همه ی انسان های فرعی در کاروانسرا خوب پیش می برد ولی بعد سروانتس با قراردادن مونولوگ های چند صفحه ای و گفتن سرگذشت کامل هر کدام از آدم ها ، چنان رمانش را کشدار می کند که دیگر آزاردهنده می شود . به نوعی ، سروانتس نمی داند با این حجم انسان فرعی که در رمانش قرار داده می خواهد چکار کند .کاری که در قرن نوزدهم ،نویسندگان روسی بخوبی از پس آن برآمدند . البته این همه وامدار سبک روایی آن زمان است که حوادث و شخصیت ها ، منطق روایی نداشتند و اهمییت هرکدام در کامل بودن آنهاست و منطق داستانی آنها ، تحت تاثیر کلاسیک های یونان قدیم است . چیزی که به تدریج از بین رفت و در قرن نوزدهم با رئالیسم روسی ، دیگر فاتحه اش کاملا ً خوانده شد . رمان باز در جلد دوم جان می گیرد و جذابیت ها بیشتر می شود و با این که جز تکرار ، چیز تازه ای ندارد بر مبنای حوادث تازه ، خواننده را تا به انتها پیش می برد و با پایانی درخشان ، رمان را به انتها می رساند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه ی نویسندگان بعد از سروانتس تحت تاثیر دن کیشوت اند . این ادعایی بزرگ ولی درست است . این تاثیر ابتدا بر فرانسه و بعد در سرتاسر اروپا گسترش یافت. از مولیر گرفته تا ولتر و فلوبر در فرانسه ادامه یافت . در روسیه بر گوگول تاثیر شگفتی گذاشت . در واقع نزدیک ترین سبک را به سروانتس ، گوگول داراست که البته سبک او رویه ی مدرن این سبک زیباست و شاید بتوان همه ی رئالیسم روسی قرن نوزدهم و تا اندازه ای آثار بولگاکف را وامدار دن کیشوت دانست . تاثیر سروانتس بر کافکا ، سلین ، میشیما ، کوبوآبه ، موراکامی ، گونترگراس ، مارکز ، بورخس ، کالوینو ، ساراماگو ، پاموک ، جیمز جویس و ... غیر قابل انکار است پس پر بیراه نیست اگر بگوییم همه چیز از دن کیشوت شروع شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتابنامه :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دن کیشوت ، سروانتس ، محمد قاضی ، انتشارات جامی   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Mar 2012 13:45:56 GMT</pubDate>
<dc:creator>sksd</dc:creator>
<guid>http://sksd.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازمانده ی روز ؛ ایشی گورو</title>
<link>http://sksd.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>بازمانده ی روز رمان جالبی ست . رمانی که شاید نمونه ی آن دیگر به پستتان نخورد و نتوانید با روایتی غیرخطی و شبه پست مدرنیست ، سفری در آداب و رسوم و تاریخ انگلستان و البته همراه با شخصیتی خشک و غیرقابل انعطاف ، داشته باشید . از این جهت حائز اهمییت است که زندگی را با تمامی ملالش به تصویر می کشد و جزئیات پوچش را برایتان با آب و تاب تعریف می کند . زبانش ، زبان نامه نگاری قدیمی و اشرافیت قجری ست و این تمهیدی ست که مترجم به فراخور زمانه ی رمان و قهرمان داستان ، برای زبان رمانش انتخاب کرده است که عادت و خوگرفتن به آن در آغاز دشوار است ولی کم کم برایتان سلیس می شود و به آن عادت می کنید و در پایان می بینید که از آن لذت برده اید. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ایشی گورو علاقه ی زیادی به روایت خرده داستان هایی غیرخطی و سیلان ذهن وار در برهه های زمانی کوتاه دارد که در کلی نامرئی به هم می پیوندند . این در مجموعه داستان شبانه هایش که پیشتر راجع به آن صحبت نمودیم نیز وجود داشت اما در آنجا زنجیره ای که رمان را شکل دهد ، وجود نداشت . اینجا نیز روایت ها در بازه ی زمانی مشخصی رخ می دهد و شخصیت اول رمان ، با یادآوری به خاطرات و عقایدش می پردازد . حتی می بینیم که در فصل پایانی رمان  که نویسنده خواننده را کم کم برای آن آماده و مشتاق کرده است ،راوی با پیش دستی به ذکر زمان حال نپرداخته است و با حادثه روبرو شده و بعد آن را روایت کرده است . این سبک روایت به شخصیت اول رمان برمی گردد و محافظه کاری او برای هرچیز ، او می خواهد خاطرات را نقل کند نه اول شخص داستانی باشد که خطراتش را اول بار با خوانندگان تجربه کند . او راوی اتفاقاتی ست که در این همه سال براو گذشته اما ما هیچ وقت با احساسات اصلی اش روبرو نمی شویم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رمان ، داستان مردی ست که تمامی زندگی اش را وقف کارش کرده است ، کاری که به قول خودش در آن به تشخص و حد کمال رسیده است و از این لحاظ به آنچه که می خواسته رسیده است . بعد از این همه وقت زمانی برای او فراهم شده که به استراحت بپردازد و گذشته اش را مرور کند و اینجاست که پرگویی هایش شروع می شود و صحبت هایی را که سالهاست بردلش سنگینی می کرده بازگو می کند . پرگویی او به آشفته گویی می انجامد و بدون نظمی در ذهن ، و شاید فراری از آن بدلیل ملالش از نظمی که سالیان سال داشته است ، به بازگویی خاطراتش می پردازد . اما خاطراتش کم کم نقشی از توجیه به خود می گیرد و توجیهاتش نقشی از حسرتی که با این که انکارش می کند ولی مشخص است که چیزی در گوشه ی قلبش او را عذاب می دهد . زندگی برای او بدون تشکیل خانواده ای سپری شده و همچون ماشینی در خدمت به ارباب و تلاش برای رسیدن به تشخص در حرفه ای که ارزش چندانی در آن دیده نمی شود . این جاست که سختی های کار نویسنده در خلق همچون شخصیت پیچیده ای نمایان می شود . شخصیتی پیچیده که حسرتی بر دل دارد ، اعترافی به آن نمی کند ولی با گفته هایش و توجیه های شخصی اش ، ما را به این جهت گیری سوق می دهد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رمان از نظر تاریخی نیز حائز اهمییت است و ما را با برهه ای از تاریخ اروپا و انگلستان آشنا می کند؛ با وجودی که از زبان خدمتکاری وفادار روایت می شود و خوبی اش این است که بیشتر روایت دقیق می کند تا این که نقد کند . رمان اندکی ما را با پشت پرده های اشرافیت اروپا آشنا می کند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید بیشترین چیزی که استیونز ،شخصیت اول رمان را، آزار می دهد لحظه هایی است که او از سر گذرانده و او به همه ی آن ها پشت پا زده است . لحظه هایی که می توانسته برایش زندگی ای عاشقانه رقم بزند . عشقی که او هرگز به آن اعتراف نمی کند و با لجبازی به آن پشت کرده است ولی در پس زمینه ی کلماتش برای ما مشخص است که این ربات ما، دردی دارد که سعی می کند آن را تسکین دهد . دردی که این همه سال خودش را مشغول داشته که هیچ کلمه ای آن را ، حتی برای خودش ، آشکار نکند . اما اکنون زمانی ست که او باید واقعیت های زندگی اش روبرو شود و خود را از عذاب وجدانش ، آسوده گرداند . لحظات او را خسته می کنند  :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(( ولی فایده اش چیست که انسان هی از خودش بپرسد که اگر فلان لحظه یا بهمان لحظه جور دیگری برگذار شده بود ، کار به کجا می کشید ؟ آدم ممکن است با این فکرها حواس خودش را پرت کند ...طبیعی است که وقتی امروز به این لحظه ها نگاه می کنیم ، ممکن است به نظر برسد که این لحظه های حیاتی در زندگی انسان بسیار ذیقیمت بوده اند ؛ ولی البته در همان لحظه تصور انسان ، غیر از این است . ))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او نیز چون ما اسیر سوتفاهم های لحظات زندگی است و جسته و گریخته به بر باد رفتن رویاهایش اشاره می کند . رویاهایی که زمانی تصور می کرد در جای دیگری ست و حالا آن را در جای دیگری می بیند و اکنون ، در بازمانده ی عمرش که شبش نزدیک است، غمی بر دل دارد که رهایی از آن برایش ممکن نیست . آنجا که در فصل پایانی رمان ، از بی فایده بودن کارهایش می گوید و گونه هایش خیس می شود ، دیگر خود را کامل لو می دهد و همه چیزهایی که سعی در پنهان کردنش داشته بلای جانش می شود و احساساتی که این همه سال مدفونشان کرده است ، بر او چیره می شوند و سرانجام خواننده با او همدردی می کند . در واقع او در تمامی رمان می کوشد که خواننده را نیز چون خودش متقاعد کند ولی در نهایت نمی تواند از دیگران همدردی نخواهد و اینجاست که خواننده با او همراه می شود و دردش برایش ملموس . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رمان ساختار پیچیده ای دارد که با سبکی سهل و ممتنع و روایتی خشک همراه است پس خواننده ای صبور می خواهد . رمان با ترجمه ی خوب و روان نجف دریابندری همراه است که خود مزیتی ست برای فهم بهتر رمان . صبوری خواننده تا انتهای رمان او را بی نصیب نمی گرداند با این که قبول دارم رمان در بسیاری از جاها ، با پرگویی های پست مدرنیسمی استیونز ، ملال آور می نماید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتابنامه :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازمانده ی روز ، ایشی گورو ، نجف دریابندری ، نشر کارنامه  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 Mar 2012 21:25:50 GMT</pubDate>
<dc:creator>sksd</dc:creator>
<guid>http://sksd.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ژرمینال ؛ امیل زولا</title>
<link>http://sksd.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>بر قبر خفته ی رمانتیسم و رئالیسم کم فروغی که در فرانسه هنوز فلوبر آن را زنده نگه داشته بود ( ولی در روسیه روزبروز قدرت می گرفت و در اوج بود ) ناتورالیسم زاده شد . ناتورالیسم نوعی پرده دری بود ، پرده دری که ملاحظات ادبی را ازبین برد ، زبان محاوره را بیشتر از قبل به ادبیات وارد کرد ،باب تجربه گرایی و عینی گرایی را در ادبیات گشود و با ادبیات چون موجودی علمی برخورد کرد و هستی آن را به نقد و تحلیل کشید. اگر به نیمه ی دوم قرن نوزدهم برویم ، ناتورالیست ها را چون آوانگاردهایی می بینیم که همه جا با شک و تردید مورد لطف قرار می گیرند . در فرانسه در اسم زولا خلاصه شد ، بعدتر به آلمان رفت ، شکل و شمایل دیگری یافت و هویتش نیز تغییر کرد . چیزی داریم به نام هویت ادبی ، هویت ادبی به شدت نیازمند محیط است . به همین دلیل است که در فرهنگ های مختلف ، سبک های مختلف ، متفاوتند . &lt;BR&gt;اما اگر بینوایان کتاب مقدس ادبیات رمانتیسم و جنگ وصلح و برادران کارامازوف ، کتاب مقدس ادبیات رئالیسم قرن نوزدهم است ، ژرمینال نیز کتاب مقدس ناتورالیسم است . رمان بیشک روی شما اثر می گذارد ، حتی اگر رمان های زیادی خوانده باشید بازهم بار اول رمان شما را تکان می دهد . حتی اگر بسیاری از قسمت های آن را اغراق آمیز ببینیم باز هم خواندن آن تکان دهنده و زیباست . هرچیزی در این رمان بیانگر تفکر ، اندیشه و تلاش بی حد و حصر نویسنده است . نویسنده ای که بیش از شش ماه به معادن فرانسه می رود ، یادداشت برمی دارد و چون انجام یک تحقیق علمی روی آن مبادرت می ورزد ، باید ستایش شود . حتی اگر نتیجه آن چیزی نباشد که ما دوست داریم . &lt;BR&gt;در این رمان می توانیم اصول اساسی ناتورالیسم را بوضوح ببینیم :&lt;BR&gt;علم گرایی ؛ رشد علمی و تاثیر آن بر زندگی انسان که بعدتر درقرن بیستم به کمال رسید . علم به معنای صرف آگاهی نیست و گاه رشد ماشینی شدن و یکنواختی زندگی را نیز شامل می شود .  خشکی و سردی ناتورالیسم نیز از این منظر و توصیف جز به جز و بدون زیبایی پردازی می آید . ادبیات ناتورالیسم در اوج خویش نیز ادبیاتی نیست که گرمایی داشته باشد و این بی گرمایی از نگاه شکاک و بدبینانه ی علمی آن به زندگی نشات می گیرد . &lt;BR&gt;جبرگرایی ؛ عنصر اساسی . از همان ابتدای رمان این را می بینیم . با آشنایی با تک تک شخصیت های رمان ژرمینال می توانیم با حسب نشانه ها و سمبل هایی که در رمان بصورت پنهان( و بعدتر در ادبیات آلمان و بخصوص توماس مان عیان تر گردید) سرنوشت آنها را پیش بینی کنیم . به همین دلیل است که نقش لحظه ها بیشتر می شود. انسان ها اسیر لحظه ها و سرنوشت خویشند و محیط بیش از همه نقش دارد . در این جا معدن برای ما به عنوان جلوه ای از قهر طبیعت جلوه می کند و چون به عنوان هیولایی زشت توصیف می شود ، برای ما مسلم می شود که سرنوشت تک تک شخصیت های داستان وابسته به این معدن است و در نهایت همه چیز به اینجا ختم می شود . تنهایی معدن در برابر جمع کثیری از انسان ها و باز هم مقهور کردن همه ی آنها نشانگر برتری جبری و محیطی آن است و انسان های این زندگی نکبت بار، هرچه دست و پا می زنند که خود را از این منجلاب رهایی بخشند بازهم مقهور سرنوشت خویشند . سرنوشتی که دانه دانه آنها را در کام خویش می بلعد و مرده تحویل می دهد . از شخصیت های بیشمار رمان فقط چندتن باقی می مانند و چون شخصیت های ادبیات رمانتیسم دانه دانه می میرند . اما زولا در این اثر قهرمان خویش را زنده نگه می دارد . گویی که شخصیت او مجزا از دیگران بوده و او باید زنده بماند حتی اگر همه ی حوادثی که دانه دانه شخصیت ها را ازبین برده او را نیز درگیر خود کرده باشد .  جالب است که رمان شرحی از شورش و انقلاب است . این انقلاب و شورش هم درونی و هم خارجی است . اما باز هم این به اغراق های نویسنده بازمی گردد. زولا بر این باور بوده که حتی اگر فرد برای تغییر سرنوشت خویش نیز بجنگد بازهم مقهور جبر است و رهایی از آن ممکن نیست . &lt;BR&gt;ضدیت با اخلاق ؛ این نیز تاثیر دیگری از علم است . زولا در این اثر فقر و محیط را عاملی قلمداد می کند که انسان را تا حد حیوانی پایین می آورد . این دید موجب پرداخت بی پرده به مسائل جنسی و غرایز انسان هاست . ژرمینال از این نظر تکان دهنده است و تصور کنید چنین رمانی با این حجم تابوشکنی و پرداخت به جنبه هایی از بی اخلاقی و حیوانی شدن انسان ها ، در قرن نوزدهم زاده می شود و شاید سرآغازی می شود برهمه ی هنرهای ادبی و تجسمی آینده ی قرن بیستمی . فقر و زندگی کردن کلونی وار ، مرزهای بین زن و مرد را در این جهان آرماگدونی زولا از بین برده و شاید تنها دلخوشی این انسان ها از محیطی که در آن ، زندگی می کنند نیز همین سکس های بی دغدغه باشد . بخش های زیادی از رمان ، شاید در هر فصل ، پرداختی به این قضیه است . پرداختی که انسان را حیوانی در بند شکم و زیرشکم نشان می دهد و احساس گرایی و سانتی مانتالیسم رمانتیسم و حجب و حیای رئالیسم  را به سخره می گیرد . این بی اخلاقی و جنسی گرایی و به عبارت دیگر ، مادی گرایی ، همراه با جبری گرایی غالب رمان ، به خلق پایان های تراژیک می انجامد اما پایان های تراژیک رمان همذات پندارانه نیست . شخصیت ها در پایان های تراژیک ادبیات رمانتیسم ، به نوعی کمال و تبلور روحی می رسند ولی در ادبیات ناتورالیسم این چنین نیست . همه چیز چون قانون نانوشته ی تلخی است . کسی به کمال نمی رسد . اتی ین در پایان رمان می تواند به خود بباوراند که حال که از همه ی مصائب، جان سالم به در برده ، پخته تر شده و از این به بعد آگاهانه تر عمل می کند . شاید زنده ماندن او همان امیدی ست که در سرتاسر رمان دیده می شود و به نوعی با آن بازی می شود و حتی آن را به سخره می گیرد . امیدی که در پایان رمان هنوز هم ادامه می یابد . شاید زولا دل بسته ی این قهرمان خویش است که بیاید و روزی همه ی این سیاهی ها را ازبین ببرد . پلیدی هایی که با این جنبش به خود لرزیده است و با این که جبر، حال روی خوش خود را به آن نشان داده ولی آینده در راه است . اتی ین ابزاری در دست نویسنده برای نمایش قدرت جبر است و روزی می آید و این بورژوازی را ازبین می برد . صدای گامهای کمونیسم روزبروز بیشتر می شود .&lt;BR&gt;ضدیت با اخلاق به دین هم مربوط می شود . پناه کارگران برای بدبختی خویش خدا نیست و چیزهایی دنیوی ست . حال دیگر دینی نمی بینیم که رهایی بخش انسان باشد و این بیش از همه از یک گفت و گوی ساده بین ماهو و زنش برمی آید. آنجا که زن  از بدبختی هایی که سرش می آید می گوید: لااقل کاشکی دنیایی بود بعد این دنیا که ما بدبخت بیچاره ها توش رنگ گرسنگی رو نبینیم .ولی شوهرش به او پاسخ می دهد که : اصلا ً بعد این دنیا ، دنیایی نیست . این بی اعتقادی ریشه در همه ی بدبختی هایی ست که جداندرجد بر آنها نازل شده و آنها را سست عنصر وبیچاره کرده است . این جزمی گرایی علاوه بر ریشه ای که در محیط و اثر آن بر انسان دارد ، خود اعتقاد نویسنده نیز هست و ریشه در باورهای او از دین و اخلاق است . پس پرداخت زولا به کارگران ، مذهب و مبارزه با بورژوازی ، یادآور کمونیسم وسوسیالیسم است . کشیش هایی که او به تصویر می کشد یکی محافظه کار و طرفدار سرمایه داری و دومی ضد سرمایه داری و بیشتر مبارزی ست . زولا در رمانش مرد خدا نمی خواهد . مبارز می خواهد . اساس ژرمینال بر  اندیشه ی عصیان است .&lt;BR&gt;اما از اساس ژرمینال که بگذریم به روایت آن می رسیم . روایتی که بر پایه ی مشاهدات زولا و تصویرسازی های شگرف اوست که به نظرم بهترین قسمت آن نیز به شمار می رود .راز موفقیت رمان در این است که با وجود پرداخت این همه جزییات و شخصیت های متعدد باز هم رمان کشش و جذابیت خود را حفظ می کند و خواننده را تا پایان رمان با خود همراه می کند بدون اینکه باعث ملال او باشد . سخت است که از فلاکت انسان و خواری او حرف زد و دیگران بشنوند و از تو گریزی نداشته باشند . اما زولا دانسته چگونه خواننده را با خود همراه سازد و راز ماندگاری رمان های قرن نوزدهم نیز دراین است که با گذشت این همه سال ، باز هم تازه اند و خواننده را با خود همراه می کنند . &lt;BR&gt;آغاز رمان گویای خیلی چیزها ست :&lt;BR&gt;(( مردی تنها ، شبی تاریک و بی ستاره به سیاهی قیر در ... پیش می رفت ))&lt;BR&gt;زولا با تصویرگری ابتدایی خویش و با جمله هایی بدیع و استادانه ، خواننده را با فضای کلی رمان آشنا می کند و بعد با ظرافتی زمان رمان را برای خواننده مشخص می سازد ؛ آن هم با گفته ای از یکی از کارگران یعنی همان باباسگ جان که آغازی لست برای ورود او به خانواده ی ماهو :&lt;BR&gt;((این روزا روزگار کارگرا سیاس . کارگرا رو دسته دسته مرخص می کنن .شاید تقصیر امپراتوری نباشه .اما مگه بیکار بود بره آمریکا بجنگه ؟...))&lt;BR&gt;در پایان فصل اول می بینیم که اتی ین در دوراهی سرنوشت تصمیم می گیرد که در معدن بماند . باوجودی که چیزی که می بیند هراسناک است :&lt;BR&gt;((...همچون درنده ای موذی در ته سوراخش خود را جمع می کرد و بر زمین می فشرد و تنفسش خشن تر و کشیده تر می شد . انگاری گوارش گوشت آدمیزادی که می خورد بر شکمش سنگینی می کرد.))&lt;BR&gt;تجسم یک هیولا از معدن ، توصیف سیاهی روزگار و آسمانی که گویا مرده و هیچ سپیده ی سیاهی آن را نمی سترد و فقط کوره هایی که شعله به آسمان دارند ،تصویری است آخرالزمانی که زولا فضای قصه اش را در آن می آورد . مثل یک فیلم نامه ی دقیق ، همه ی سیاهی ها در ذهنمان روشن می شوند ، شخصیت اول داستان را می شناسیم و فضا ، زمان و مکان برایمان مشخص می شود .تصور ژرمینال بصورت یک فیلم رنگی برایم سخت است و صحنه ها همه سیاه و سفیدند. و بعدتر شخصیت های فرعی دانه دانه معرفی می شوند . به خانواده ی ماهو می رویم و با تک تکشان آشنا می شویم . خانواده ای که اتی ین را به عنوان کارگر درجمع خود می پذیرند و او را با خود همراه می کنند . همین جاست که جرقه های عشقی بین کاترین و اتی ین شکل می گیرد ، با سلسه مراتب معدن آشنا می شویم ، بی بند و باری ها و روابط جنسی آنها را می بینیم و در نهایت مقدمه ی زولا با تبدیل رابطه ی عاطفی رمانش به مثلثی عشقی تکمیل می شود . کینه ای که در همان ابتدا بین اتی ین و شاوال به وجود می آید محصول همان ناتورالیسم زولایی ست . اتی ین که اسیر همان تردیدها و تاخیر های خویش است ، رقابت را به رقیبش می بازد و کاترین که از اتی ین ناامید شده تن به سکس با شاوال می سپارد و با وجود عشق پنهانش به اتی ین ، تن به سرنوشت و جبر می دهد . چیزی که برای خواننده ناخوشایند ولی در باطن امر منطقی ست . &lt;BR&gt;اما اتی ین از همان ابتدا معلوم است که با دیگران متفاوت است و تفکرش ، به اومانیست ها و سوسیالیست های نزدیک است . آنجا که نخستین بار کاترین را می بیند که باکرگی اش را از دست می دهد ، ترسیم زیبایی است از غرق شدن انسان در غرایز خویش . وقتی دختران و پسران کارگر را می بیند که در تاریکی علفزار به روی هم می افتند و چندی بعد صدای ناله شان بلند می شود ، حسرت نمی خورد . دلش برای آنها می سوزد :&lt;BR&gt;((...چه فلاکتی ! به این دختران از خستگی درمانده ای فکر می کرد که هنوز آنقدر احمق بودند که بچه هم درست می کردند :گوشتی برای بار بردن و کالبدهایی برای رنج کشیدن . آیا بهتر نبود که سوراخ زیر شکمشان را چفت کنند و رانهاشان را مثل وقت رسیدن مصیبت جفت؟ شاید این افکار غم انگیز به آن سبب در ذهن او بیدار می شود که از تنهایی خود احساس ملال می کرد حال آنکه دیگران جفت جفت در پی کیف می رفتند . )) و بعد می بینیم که روزگار کاترین و شاوال را از کنار او عبور می دهد و او بدون این که آنها را بشناسد شاهد سکس شان می شود و بعد آنها را تشخیص می دهد . این تقابل به زیبایی از قلم زولا می چکد . فضاسازی زولا در پیش بینی واقعه ای ناگوار و توسل به سمبل ها و نشانه ها ، در اینجا بسیار زیباست . &lt;BR&gt;چیزی که در رمان گاه دیگر آزاردهنده می شود به منبر رفتن شخصیت های رمان و مانیفست های سیاسی و کمونیستی آنهاست که گویی از یک کارگر ساده بعید می نماید ؛ حتی اگر از اعماق وجودش برآید . &lt;BR&gt;اتی ین با از دست رفتن عشق خویش و دیدن بدبختی خود و دیگران ، خود را وقف مبارزه می کند .جایی که می گوید :&lt;BR&gt;((...من جایی که صحبت از عدالت باشه از همه چیز می گذرم ،نه به مشروب اعتنایی دارم نه به دخترا ! دلم فقط به یه چیز خوشه ، به اینکه عاقبت اعیونا رو جارو کنیم بریزیم دور .))&lt;BR&gt;اتی ین در پی تعلل دوباره باز هم فرصت بودن با کاترین را از دست می دهد و تن به خواهش جسم نمی دهد . حال آنکه از نظر زولا این یگانه سعادت عشق ورزیدن است . این چیزی است که ما در تفکرات مدیر معدن نیز می بینیم که باوجودی که از ثروت بی نیاز است ولی امیال جنسی اش ارضانمی شود . زولا با به تصویر کشیدن این تقابل گرسنگی و سکس در گروه های مختلف انسان ها ، باز هم نقش غریزه را در انسان حیوان نمایش نشان می دهد :&lt;BR&gt;(( ...آیا این ها همان دخترانی نبودند که ته هر گودالی می خوابیدند و پاشان بالا می رفت ؟ همان جوانان بی چیزی نبودند که از تنها لذت بی خرجی که می شناختند حریصانه بهره می جستند ؟ و احمق ها از زندگی خود می نالیدند حال آنکه از یگانه سعادت عشق ورزیدن تا سرحد انفجار سیراب می شدند . وای که اگر می توانست زندگی را با زنی از نو آغاز کند که خود را با تمام قدرت کمر و تمام اشتیاق سینه اش روی سنگها به او تسلیم کند چه با میل حاضر بود مثل آنها از گرسنگی بمیرد .))&lt;BR&gt;و او سعادت و خوشبختی را در این می بیند و عصیان اینها برایش جای سوال دارد . از نظر این مدیر و سرمایه دار ، ارضای لذتی که خود فاقد آن است ، می تواند ضامن زندگی سعادت بارشان باشد حال آنکه از درک او خارج است که انسان همیشه نمی تواند در بند غرایز باشد هر چند بی خرج و کم زحمت بنماید.&lt;BR&gt;خشونت عصیانی که روزبروز بیشتر می شد به اوج خود می رسد . دو نقطه ی اوج برای این شورش می بینیم : یکی مثله کردن مگرا خواروبار فروش منطقه و کندن آلت جنسی او و دیگری شورش و اجتماع در برابر معدن که به کشته شدن و زخمی شدن تعداد بسیاری از معدنچیان می انجامد . &lt;BR&gt;اتی ین ،قهرمان و رهبر دیروز ، حال که منفور همگان شده و غیر از کاترین که به نزد خانواده اش بازگشته یاور دیگری ندارد ،تن به جبری دوباره می دهد و به معدن بازمی گردد . جایی که مرگ نهایی گویی در راه است . زولا با روایتی غیر خطی این ماجرا را جذاب تر می کند و مثلث عشقی اش را تا به آخر حفظ می کند و تا به آنجا پیش می رود که اتی ین شاوال را می کشد و کاترین را به دست می آورد و با او سکس انجام می دهد . اما کاترین در نهایت از گرسنگی می میرد و از معدنی که نابود شده است ، تنها اتی ین زنده می ماند .&lt;BR&gt;چیزی که در پایان رمان می بینیم تصویری از کارگرانی ست که به کارشان بازگشته اند ولی دیگر کارگران سابق نیستند و اتی ین که به دوردست می رود و در اندیشه های بزرگ است و تجسم امیدی است که همه ی بدبختان آن زمان داشتند و در آرزوی دنیایی که همه برابر باشند و هیچ سرمایه داری وجود نداشته باشد . جهانی که دست نیافتنی و رویایی است و اصلا ً واقعی نیست . اما امیدی است که در آن زمان از هر گوشه ، در حال توسعه بود . تاثیری که رمان ژرمینال نیز گذاشته همین بوده و بزرگترین تاثیر مثبتش همین آگاهی دیگران از وضعیت این بدبختی و آگاهی خود این بدبختان از وضعیت خویش بوده است . &lt;BR&gt;ترجمه ی سروش حبیبی از رمان بی نظیر است . رمان از آن دست رمان هایی ست که دست یابی به زبانش مشکل بوده ولی استادحبیبی به خوبی از پس آن برآمده و جز بهترین ترجمه های ایشان به شمار می رود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتابنامه :&lt;BR&gt;ژرمینال ، امیل زولا ، سروش حبیبی ، انتشارات نیلوفر &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Feb 2012 12:10:09 GMT</pubDate>
<dc:creator>sksd</dc:creator>
<guid>http://sksd.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی و زمانه ی مایکل ک ؛جی ام کوتسیا</title>
<link>http://sksd.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>مایکل ک بیش از هر چیزی یادآور یوزف ک رمان محاکمه است . شما را یاد چه چیزی می اندازد ؟ عجز انسان در تقابل با سیستمی پیچیده و بوروکراتیک که همچون زنجیره ای او را به سقوطی ناخواسته و بی دلیل وادار می کند . درون مایه ی اصلی این رمان نیز چنین است . فردی ناتوان و عاجز که در زندگی ای گرفتار شده که بیش از حد برای او بزرگ و بی رحم است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین مشکل مایکل ، در همان بدو تولد او رخ می دهد . مشکلی که تمامی زندگی اش را از او می گیرد و تنها و منزوی اش می کند .حتی مادرش نیز می داند که این بچه خوشبخت نخواهد شد و خوشبختی نمی آورد : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(( ... به مادر بچه گفت : چشمتون روشن ، اینجور بچه ها برای اهل خونه خوش قدمند. اما آنا ک از همان اول نه از این دهانی که رضایت نمی داد بسته شود خوشش می آمد و نه از گوشت صورتی رنگ زنده ای که از توی دهان پیدا بود )) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما این دهان تا آخر عمر چیزی برای گفتن نداشت ؛با این که باز بود و بسته نمی شد  . رمان با مروری سریع  بر زندگی مایکل ما را به آن چیزی می رساند که منتظرش هستیم : چالش . چالشی که با جنگ و بیماری مادرش ،تنها کسی که در این دنیا دارد، آغاز می شود . نخستین سوالی که برای مایکل پیش می آید در همین زمان است :(( این که چرا او را به دنیا آورده اند – حالا به جواب خود رسیده بود ؛ برای این که از مادرش مراقبت کند ))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما او در این کار نیز موفق نمی شود . این عجز و بیچارگی برگرفته از کافکا ست و تاثیر کافکا بر رمان آشکار است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی و زمانه . تاکید نویسنده بر زندگی و زمانه به نوعی افتراق شخصیت مایکل و جامعه اوست . خواننده در سراسر داستان به دنبال رابطه ی بین این دوست ولی ما نمی توانیم رابطه ای بین این ببینیم . زمانه سیاه ترسیم شده است و این اندیشه را در ذهن ما بوجود می آورد که شاید زمانه موجب عجز او شده است ولی خود مایکل نیز امیدی ندارد و از جامعه رانده است و در این راه تلاشی نمی کند . شاید چون تلاش هایش همیشه به شکست انجامیده ولی او دوست دارد در انزوای خویش باشد . دوست دارد رابینسن کروزوئه وار در مزرعه ی تنهایی خویش باشد و از جامعه ی سیاه و سراسر بدبختی دور باشد . دوست دارد زندگی ساده ی خود را داشته باشد . حتی نمی خواهد که لب شکری اش را درمان کند و به نوعی تن به قضا سپرده است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همان نگاهی که در آغاز به او انداخته شده کافیست که او برای همیشه خود را از این دنیا جدا بداند و چون از این دنیا جدا شدی ، در برابر آن ناتوانی . نگاهی که حتی مادرش نیز از آن کوتاهی ندارد . ولی او از این دنیا همین مادر را دارد و وقتی مادر خویش را از دست می دهد ، دیگر چالش زندگی اش تکمیل می شود و تک و تنها میان جنگی عبث رها می شود . جنگی که او را کلافه می کند . جنگی که اورا به کنج مزرعه ای می فرستد تا در آنجا طعم دیگری از زندگی را بچشد : رابینسن کروزوئه ای می شود در میان زمینی پر از آدم و در آنجا زندگی ای ابتدایی با حداقل ها می سازد . اما باز هم او را از کنج خویش بیرون می آورند و به اردوگاهی می برند . شاید بهترین تصویر سازی جمعی داستان در این اردوگاه باشد و به زیبایی وضعیت جامعه ای فقیر و درگیر جنگ را ترسیم می کند . جامعه ای که تبعیض و فقر در آن حرف اول را می زند . مایکل این اردوگاه را نیز تاب نمی آورد و به کنج خویش بازمی گردد و به نبردی بیهوده با زندگی می پردازد . اما او از زندگی خویش راضی ست :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(( ...فکر کرد که چه خوبه که بچه ندارم : چه خوبه که شوق پدر شدن ندارم ...از عهدش برنمی اومدم ...می شدم بدترین بابای دنیا . اگه زندگی فقط به قصد وقت گذرونی باشه سخت نیس ))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;((...پدرم لیست مقرراتی بود که به در خوابگاه زده بودن ، بیست و یک ماده که اولیش این بود : در خوابگاهها همیشه باید سکوت برقرار باشد .))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاید همین دو پاراگراف ، نشان دهنده ی شخصیت مایکل باشد. شخصیتی که در این همه سال باز هم نمی تواند نگاه اولیه ای که دیگران در همان بدو تولد به او شده است را فراموش کند . او خوش شانسی خویش را در این می بیند که کسی کاری به کارش ندارد . دوست ندارد در این جهانی که فقر و بدبختی همه جایش را فرا گرفته است ، بچه ای داشته ای باشد و زندگی فرد دیگری را نیز نابود کند . این جاست که تصویر کاذبی که از بی تعهدی او در خواننده شکل گرفته است از بین می رود . این جاست که همه ی تعهد او در ذهن ما شکل می گیرد : تعهد او به مادرش که او را از انزوا و جای امن خویش بیرون می آورد ، تعهد او به نسل بعد از خویش و تعهد او به زمینی که خاکستر مادرش در آن خفته است . او فقط به خودش تعهد ندارد . تعهد نداشتن به خویش حتی تا آنجاست که غذایی نمی خورد و نمی خواهد لبش را که با یک جراحی ساده قابل درمان است را درمان کند . زندگی برای او تعهد به چیزهایی فراتر از فهم جامعه است . مایکل حکم پروانه ای را دارد که سالها در پیله اش باقی مانده و اکنون به یکباره قدم به جهانی بی رحم نهاده و تا زمان بیماری مادر و جنگ ،این درگیری یکباره اتفاق نمی افتد . این یکبارگی باز هم یادآور کافکاست ولی به سنت نوشتاری او که قهرمانش را کاراکتریزه نمی کند ، نیست . ما در ابتدای رمان با مروری فیلم وار ، اندکی با مایکل آشنا می شویم و بعد او را عاجز و ناتوان در برابر بی رحمی های جهان اطرافش می یابیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تفکر او نسبت به زمانه ، بیش از هرجا در اردوگاه شکل می گیرد . آنجا که با خود می گوید :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;((...آیا هنوز هم می توان انگل را انگل گفت ؟ انگل ها هم گوشت و ذات دارند ؛ انگل ها را هم می شود استثمار کرد . شاید در واقع ، گفتن این که اردوگاه انگل شهر است یا شهر انگل اردوگاه بیشتر بستگی به این دارد که کدام یکی شان صدایش را بیشتر به گوش می رساند ))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فصل دوم کتاب با تغییر راوی از دانای کل به اول شخص ، ادامه می یابد ولی باز هم این اول شخص خود مایکل نیست و پزشک او در درمانگاه ست . فصلی که بیشتر مایکل شخصیت پردازی می شود و زمانه به حاشیه می رود . در این فصل بیشتر با گذشته ی مایکل آشنا می شویم و نگاه دیگران را نسبت به او درمی یابیم اما مصیبت نامه ی مایکل در فصل سه است که در این جا بازگشت او به موطن خویش را می بینیم . آیا بازگشته که در آنجا بمیرد ؟ نه ، این پایان یک دور است . دورانی به معنای درک زندگی و شناخت خویش و دیدن زمانه . درگیری در لابیرنتی سرشار از بدبختی و ترس . تلاش برای زندگی ای نکبت بار . و او همه ی این نکبت ها را تاب می آورد و دوباره به جای اولش بازمی گردد و در تصوراتش خودش را پیرمردی می بیند که دیگران او را در فرقونی گذاشته اند و دارند به موطنش بازمی گردانند . این چرخه ی زندگی حیوانی ست و عبثی که زمان را می کشد و زمانه ای که افراد را بدور خود می چرخاند . از اول رمان، این حس و حال به خواننده منتقل می شود که رستگاری در کار نیست و حتی مرگ نیز درکار نیست . پایان کار مایکل ک ، پایانی سیزیفی و باقی ماندن در این چرخه ی عبث است . به قول خودش : این طوری میشه زنده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رمان ، رمان سختی است . با وجود کوتاهی ، همراه شدن تا پایان رمان واقعا ً سخت است . پس بیشتر به خوانندگان حرفه ای آن را توصیه می کنم . درک شخصیت مایکل دشوار است . آن قدر که نویسنده تلاش کرده که تا آخرین صفحات رمان ، این کار را انجام دهد و به نظرم در این کار موفق شده چون درک شخصیت فردی که تقریبا ً قابل همذات پنداری نیست ، بسیارسخت است ولی در این رمان تا حدودی میسر می شود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتابنامه :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی و زمانه ی مایکل ک ، جی .ام.کوتسیا ، مینو مشیری ، انتشارات فرهنگ نشر نو &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Feb 2012 11:32:08 GMT</pubDate>
<dc:creator>sksd</dc:creator>
<guid>http://sksd.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به جای یک پست ...</title>
<link>http://sksd.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>مدت زیادی بود که نمی نوشتم یا به دلیل سردی و بی میلی و یا مشغله و کار و هزار بدبختی زندگی مثلا ً شبه مدرن امروز ما ، ولی دوری از این جا که دیگر اختم با آن دیرینه شده ،سخت بود و همچنین می دیدم اندیشه ی تاسیس وبلاگی که فقط به ادبیات می پردازد ، هر چه در ابتدا بی فایده می نمود ولی امروز تا حدودی به بار نشسته و خوشحالم که بسیاری در این راه مرا تنها نگذاشتند . لازم است که تاکید کنم تمامی مطالب این وب ، فقط و فقط یک نویسنده دارد و آن هم من هستم . دزدی ادبی نیز نداریم ، اگر بنا به کپی پیست بود این وب هیچوقت راه نمی افتاد . همه چیز از علاقه شروع شد و نمی دانم به آگاهی رسیده یا نه ، این را  باید شما بگویید . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بنا به درخواست بسیاری از شما ، آدرس فیس بوک این وبلاگ راه اندازی شد که می تواند محلی باشد برای همه ی دوستداران حقیقی فرهنگ و محلی برای تبادل نظر و اطلاعات و من هم سعی می کنم در حد امکان در آن فعال باشم . امید است که با حضورتان در آن پیج به فعال بودن هر چه بیشتر آن کمک کنید .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدرس فیس بوک ما :&lt;A href=&quot;http://www.facebook.com/pages/My-lonely-owl/293848940668902&quot; target=_blank&gt;my lonely owl&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از تحریر : مدت ها بود که فکر ساختن وبلاگی این چنینی برای سینما فکرم را مشغول کرده بود . امیدوارم در این محل تا حدودی این کار انجام شود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتظر شما هستیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 09 Feb 2012 18:35:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>sksd</dc:creator>
<guid>http://sksd.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شبانه ها ؛ ایشی گورو</title>
<link>http://sksd.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>چگونه می شود از موسیقی نوشت و اثری زیبا نیافرید ؟ موسیقی همه چیز شما را می گیرد و زیبایی را جایگزین آن می کند . موسیقی ، روح زمانه است ، خلق و خوی مردم است ، ندای زیر لب عاشقان روزگار است که هر کدام ، از بهر خویش ، چیزی را زمزمه می کنند . موسیقی بیش از هر چیز ، با خاطرات تلخ و شیرین انسان عجین می شود . گاه یادآور آغوش و بوسه ای از عزیزی ست و گاه غم از دست دادن کسی و دیگر ندیدن او و آن وقت است که آن ملودی و نت در ذهنت تبدیل می شود به قطعه ای جاودانه ، قطعه ای که هرگز آن را فراموش نمی کنی . قطعه ای که برای بقیه ی عمرت ، شبانه هایت را با آن سپری می کنی . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شبانه ، مجموعه داستانی ست که همه چند ویژگی مشترک دارند : در همه ی آنها موسیقی جریان دارد ، در همه ی آنها شب نقش مهمی ایفا می کند و در همه ی این ها، رابطه ای در حال گسستن است . در واقع اصلی ترین پیام داستان ها ، همین گسیختن ارتباط بین انسان هایی ست که یکدیگر را دوست دارند اما نمی خواهند دیگر باهم باشند . در واقع نوعی یکنواختی بر زندگی آنها چیره شده و زیبایی شعر گونه ی عشقشان را از آنها گرفته است . آنها به دنبال تجربیات جدیدی هستند که زندگی را ، دوباره برایشان به همان زیبایی سابق کند و در این حال ، موسیقی هسته ای ست که گاه ، تنها حلقه ی ارتباطی آنهاست و گاه بهانه ای برای جدایی . در واقع تصویر اصلی گورو از این انسان ها ، تصویر سردی ست از جامعه ای که پوچی و بیگانگی انسان ها در آن حرف اول را می زند و تنها گرمای باقی مانده که به این دشت سرد و گریان حیات می بخشد ، موسیقی ست . موسیقی ای که با خاطرات آنها از گذشته ارتباط دارد و مرهمی ست بر سردرگمی آنها . سردرگمی به حدی ست که به ترس از تنهایی و نیافتن فردی دیگر برای خویش نیز، غلبه می کند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما چرا از یکدیگر جدا می شوند ؟ دلیل گاه نگفتنی ست و وقتی هم گفته می شود ، قانع کننده نیست . زندگی برای آنها تمام شده به نظر می رسد و تنها راه نجات آنها ، تجربه ای جدید است . یک نوع ریسک ، یک راه فرعی برای رسیدن به گرمای سابق ، راهی که حتی تداعی کننده ی ترس هایشان باشد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در همه ی داستان های کتاب ، تقابلی از نسل ها را می بینیم : نسلی جوان و نسلی میانسال و در آستانه ی پیری ( جز در داستان دوم که همه ی شخصیت ها میانسالند ) و روایت از جانب جوانتر هاست و روایتی که آنها می کنند ، روایتی است از به بن بست رسیدن بزرگتر ها . در کنار این تقابل نسل ها ، تقابل فرهنگ ها را نیز می بینیم : در داستان اول ، جوانی از لهستان با زوجی میانسال از آمریکا روبرو می شود . در داستان دوم با وجودی که سه شخصیت داستان همسن و از دوستان سابقند ، اما مرد مجرد سالهاست از انگلستان دور بوده و در بازگشت به نوعی بیگانه است . در داستان سوم مردی انگلیسی با زوجی از سوییس . در داستان چهارم این تقابل فرهنگی نیست ، بلکه تقابلی ست سنی و  طبقاتی و زن و مرد که چندی به واسطه ی اشتراکشان در تنهایی و افسردگی بعد از عمل ، مدتی به هم نزدیک می شوند و شب هایشان را با هم می گذرانند ،  در نهایت ، فاصله های بین آن ها ، دوری آنها را رقم می زند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این عامل جدایی ،  کوچک و پرابهام به تصویر کشیده شده است تا بتواند ناتوانی آنها را به تصویر بکشد . ناتوانی ای که یکباره بوجود نیامده و سالها زمان برده که این دوری بوجود آمده است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داستان های گورو ، تصویری پست مدرن از زندگی ای مدرن است . طنز داستان ها نمی تواند سرپوشی بر تلخی فضای به تصویر کشیده شده در آن باشد . گویی موسیقی خاطره ای شیرین از گذشته است که فقط وظیفه ی آن ، ایجاد حسی نوستالژیک برای رابطه ای ست که در حال از هم گسیختن است . گورو ، در این داستان ها ، تمامی تکنیک ها را به کار می برد ، از فاصله گذاری هایی زیبا بهره می برد ، از طنزی گزنده استفاده می کند و در حد داستانی کوتاه ، شخصیت پردازی هایی زیبا می آفریند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمان بندی داستان های کوتاه بسیار زیباست ؛ داستان ها در روشنایی های روز آغاز می شوند ، در شب به اوج می رسند و با رسیدن دوباره ی روز ، همه چیز به همان رخوت سابق بازمی گردد . در این بین ، اتفاق ناخوشایندی می افتد و جدایی اتفاق می افتد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گورو قهرمانانش را به تجربه اندوزی وادار می کند ، قهرمانان داستان ها با وجودی که می دانند چه می خواهند ، نیاز به اراده ای دارند که این تجربه را برایشان میسر کند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داستان ها ، حکایت نسلی ست که جایی در گذشته ، خوشبختی خود را جای گذاشته اند و اینک با چشمانی خسته و نگران ، چشم انتظار آن در آینده هستند .در این بین موسیقی نیز جریان دارد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتابنامه :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شبانه ها ، کازوئو ایشی گورو ، علی رضا کیوانی نژاد ، نشر چشمه   &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Sep 2011 13:26:31 GMT</pubDate>
<dc:creator>sksd</dc:creator>
<guid>http://sksd.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی در سپیده دم و رویا ؛ آرتور شنیتسلر</title>
<link>http://sksd.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>شنیتسلر از آن دسته نویسندگانی ست که آثارش به زمانی خاص محدود نمی شود و همین راز سرزندگی آثارش است و ما صد سال بعد از خواندن آثار او، باز هم لذت می بریم و گاه از این تعجب می کنیم که این همه نبوغ را نویسندگان از کجا می آورند که قرن ها بعد ، هنوز انسان ها ، با فرهنگ های مختلف آن را می خوانند و لذت می برند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پایه و اساس آثار شنیتسلر بر روانشناسی استوار است . روانشناسی و روانکاوی شخصیت هایی که عموما ً طبقه ی بورژوای جامعه هستند . با زبانی خشک و گاه سختگیرانه ولی توصیفاتی دقیق و موشکافانه . کار او شکافتن شخصیت هایی ساده در بحرانی ست که زندگی یکنواخت آن ها را از رکود وسستی خارج کرده است . این ویژگی ها بیش از پیش به آثار او نمودی پست مدرنیسم می دهد ولی پست مدرنیسمی که با مینی مال همراه نیست . یکی از نوآوری های اوکه  قبل تر ما در کم تر نویسنده ای دیده ایم ، ایجاد تعلیقی ست که خواننده را تا خط آخر با خود همراه می کند . او با ایجاد مخمصه و ابهامی سخت ، خواننده و ذهنش را درگیر می کند ، خواننده در ذهن خویش به فرضیه سازی روی می آورد و همراه با قهرمان داستان خود را درگیر مخمصه می بیند . علاقه ی او به کار روی برهه ای کوتاه مدت از زندگی شخصیت هاست و این به او فرصت می دهد که به جزییات ، بیش از پیش بپردازد . البته این جزییات ، بیشتر روانکاوی شخصیت ها و قدم زدن در خودآگاه و ناخودآگاه است .  بهتر است هر دو نوول را جداگانه بررسی کنیم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازی در سپیده دم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از همان ابتدای رمان ، تصویری از قمارباز داستایوسکی پیش رویم نمایان شد و تا پایان رهایم نکرد . اما تفاوت ها اساسی بود . قمار در رمان داستایوسکی نقشی پررنگ تر دارد و از جنبه ی رئالیستی خارج می شود ولی در نوول بازی ، قمار چون راهی برای رستگاری و چندی بعد ورطه ای به بدبختی تصویر می شود و این جابجایی لحظه ها، قهرمان داستان را به چالشی وحشتناک می کشاند . چالشی که به راستی زندگی اش را به خطر می اندازد . تصویر نویسنده از قمار و تجسم حرص و طمع و زایل شدن عقل انسان ها ، تا حدی با نوشته ی داستایوسکی مطابقت دارد . اما جالبترین عناصری که نوشته را از حالت عادی خارج می کند، دو چیز است : اولی سبک نگارش نویسنده است که خواننده را به پایان رمان علاقه می کند و با نوعی همذات پنداری دلسوزانه ، در جست و جوی راهی می گردد که شخصیت رمان را از خطری که او را تهدید می کند ، رهایی بخشد . اما نویسنده ، گویی که همه ی این ها را پیش بینی کرده باشد ، همه ی راهها را می آزماید و در نهایت با پایانی غیرقابل پیش بینی ، خواننده را به شدت غافلگیر می کند . برگ برنده ی رمان بازی در سپیده دم نیز همین است : پایانی که با اندیشه های ما جور در نمی آید . این طور احساس می کنید که نویسنده همانطور که شخصیت هایش را روانکاوی کرده ، شما را نیز روانکاوی می کند و از فکر و ذهنتان آگاه می شود و در نهایت شما را در مسیر دلخواه خود پیش می برد . کازدا ، شخصیت اول نوول ، در طی داستان ، بارها در دوراهی ها قرار می گیرد و اغلب اشتباه تصمیم می گیرد و در این راه با بدشانسی نیز همراه می شود. و همه ی این حوادث در شبانه روزی ست  که گویی قرار است برایش از در و دیوار ، بدبختی ببارد . به ظاهر دانای مطلق داستان ، بسیار قوی ست و جای فراری برای قهرمان داستان باقی نمی گذارد ، همه چیز در ید قدرت اوست و رهایی از آن وجود ندارد . اما با کمی دقت ، به نقش حیاتی شخصیت پی می بریم. تصمیم های قهرمان ، اساس داستان را تشکیل می دهند . با هر تصمیم اشتباه ، شرایط را برای خویش سخت تر و با تصمیمی درست ، خود را بالا می کشد . همان صحنه ی قمار خود مدلی از کل نوول به ما می دهد : فرمولی که با کمی دقت می بینیم  روند کلی نوول را به ما می دهد . شکست سنگین پایانی رمان به نوعی یادآور پایان تلخ نوول است . در واقع درخواست پول از کنسول برای بازی ، به نوعی با درخواست پول از لئوپولدینه تقارن می یابد و هر دو به نابودی کازدا می انجامد. در هر دو حقارتی نصیب کازدا می شود ،یک حقارت که به از دست رفتن شرف و حقارتی دیگر که به از دست رفتن کامل زندگی او می انجامد . نابودی کازدا ، به نوعی ریشه در گذشته دارد . تصادفات و احتمالات ، همان طور که در قمار عامل برد و باخت می شوند ، در عرصه ی زندگی او نیز رویکردی مشابه دارند ؛ پس بدیهی ست که به تجانس قمار و زندگی نیز اشاره داشته باشیم .  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنیتسلر در این رمان ، کم تر به اجتماع  می پردازد . بیشتر پرداخت او به شخصیت هاست و جز اشاراتی کوچک ، دیگر در نوول چیزی نمی بینیم . این پرداخت اندک به مقتضای رمان کافی ست و مهم ترین چیزی که در آن می بینیم پرداخت طبقاتی و نقد بورژوازی ست . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رویا :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیراه نیست اگر بگوییم هیچ اثر ادبی ، مانند این نوول ، دربرگیرنده ی روانشناسی مدرن و تعالیم فروید نیست . رویا، آمیزه ای اعجاب بر انگیز از مفاهیم و آموزه هایی ست که تا قرن ها می تواند ذهن و روح خوانندگان خویش را درگیر کند . کوبریک عزیز ، آخرین فیلم خویش را بر اساس این نوول جاودانه ساخت : فیلم با چشمان باز بسته . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قصد مقایسه ی فیلم و رمان را ندارم چون در پایان رمان به اندازه ی کافی به آن پرداخته شده است پس به رمان می پردازیم : در نوول رویا ما چند مفهوم داریم که نویسنده خواسته آن ها را وارد رمان خویش کند . نخست پرداخت نویسنده به اروتیسم و در مفهومی عام تر ، غریزه ی آدمی  که نویسنده بر این یکی تاکید بیشتری داشته است و به نوعی تصویرگر انسانی ست که در آستانه ی قرن بیستم ، در جست و جوی ارضای جنسی ست و با وجود فراهمی این مهم ، باز هم به آن دست پیدا نمی کند . این رویکرد به گرایش بیشتر انسان به  ناخودآگاه و رویا منجر می شود و حال قهرمانان نویسنده ، باید در این سرگشتگی به ساحل آرامش خویش بازگردند ؛ با وجودی که این ساحل آرامش دیگر چون گذشته ، آرام نیست و در پس زمینه ی ذهن ، تردیدی باقی می ماند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مفهوم دیگر رمان ، نقد اجتماع است ؛ اجتماعی که از روابط زناشویی شروع می شود و مغازه ی صورتک فروشی ، مهمانی شیطانی و اروتیسم آن و هم چنین فاحشه گری را نیز در برمی گیرد . نقد نویسنده ، جامعه ای در حال زوال را نشان می دهد که در اوج ، حال باید سقوط کند . سقوطی که از زوال شخصیتی آغاز می گردد و با بی اخلاقی ، بی بند و باری و آزادی بیش از حد جنسی ادامه می یابد . نوعی بازگشت انسان زده شده از تمدن به غرایزی که به گمان خویش ، ارضا نشده باقی مانده است . رویکردی حیوانی به تمدنی که سرعتش انسان را به عجز واداشته است . در این میان اولین بنیانی که نابود می شود ، خانواده است . و وقتی عشق نابود شود ، همه چیز نابود می شود . دغدغه ی اصلی نویسنده ، شکافتن روح انسان درگیر در این بحران هاست . دغدغه ی او تمدنی ست که ناخواسته آزادی فرد را از او گرفته و حال او باید بدون آنکه به روابطش لطمه ای بزند، این آزادی را به دست آورد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داستان با قصه ای از هزار و یکشب آغاز می شود که در برگیرنده ی تمامی عناصر رمان است : سفر ، شب ، رویا و تنهایی . داستان با کم ترین پیش زمینه به رویایی اولیه می پردازد که بحران بین زن و شوهر را از حالت آتش زیر خاکستر بیرون می آورد . اگر به فیلم مراجعه کنیم ، پرداخت این بحران و زمینه سازی آن بسیار بهتر است و کوبریک با چند سکانس اولیه ، این حس را به بیننده ی فیلم می دهد . از همان صحنه ی مکالمه ی ابتدایی کیدمن و کروز در دست شویی ،  مجلس مهمانی ، بعد از مجلس مهمانی ، عشق بازی زن و شوهر و نگاه کیدمن در آینه ، همه و همه ، پیش زمینه هایی ست که کوبریک در فیلم گنجانده و زیبا نیز این کار را کرده ولی شنیتسلر ، از همان ابتدا ، بازی با ذهن خواننده را آغاز می کند و او را درگیر آرزوهای نگفته ی زن و شوهر می کند و وقتی این آرزوها بازگو می شوند ، روابط دیگر مثل سابق نیست . اما دانای کل به مرد نزدیک تر است و به جای همراهی به موازات هم ، با مرد همراه می شود و درگیر سفر او می شود . نقش زن فقط در بیان رویا ست و دیگر نمی فهمیم که آیا این بازگویی رویا، همان گونه که بر روان مرد اثری به غایت منفی گذاشته ، بر زن نیز همین اثر را دارد یا نه ؟ و این ابهام با خواننده باقی می ماند . زن بعد از گفتن رویای خود ، از مرد می خواهد که همیشه این چیز ها را به هم بگویند ولی در پایان رمان ، از مرد می خواهد که دیگر این چیزها را به هم نگویند . در واقع گشودن این بخش از مغز ، ایجاد کننده ی بحرانی ست در زناشویی آنها ، پس انسان ها هر چند به هم نزدیک باشند ، بهتر است که اسراری را داشته باشند . اسراری که از آرزوها و رویاهایشان نشات گرفته و این هاست که می تواند روابطشان را به هم ریزد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بسیاری از ابهامات در مکالمه ی پایانی آشکار می گردد :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;-همان قدر مطمئنم که حس می کنم واقعیت یک شب ، حتی واقعیت یک عمر زندگی ، در عین حال عمیق ترین حقیقت آن نیست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- و هیچ خوابی به تمام و کمال خواب نیست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- و حالا هر دو بیدار شده ایم ، برای مدتی طولانی .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- از این به بعد هیچ وقت چیزی نپرسیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در پس این گفت و گو نور بیرون می آید و شب به پایان می رسد و خواب هم پایان می یابد .سفر به پایان رسیده و قهرمان داستان ، در سیر و سلوکی بر بحران خویش غلبه کرده است .  در واقع رویا پایان می یابد ولی همه می دانند که این نور ، مرهمی ست بر زخمی که دیگر خوب نمی شود . خاطره باقی می ماند و روان را می آزارد . شاید خاطره ی رویا ، از خود رویا ، دردناک تر باشد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رویا ، شاهکار کوچکی ست پر از مفاهیمی عمیق . درک آن بسیار مشکل است. پیشنهاد من این است که بعد از خواندن رمان ، فیلم آن را نیز ببینید . به درک بهتر آن کمک می کند . با وجودی که فیلم ، پیچیدگی های بیشتری نسبت به رمان دارد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتابنامه : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازی سپیده دم و رویا ، آرتور شنیتسلر ، علی اصغر حداد ، انتشارات نیلوفر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 Sep 2011 23:48:47 GMT</pubDate>
<dc:creator>sksd</dc:creator>
<guid>http://sksd.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بودنبروک ها ؛ توماس مان </title>
<link>http://sksd.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>آیا انسان در مقابل زندگی و سرنوشت حقیر است ؟ آیا اعتقاد به این حقارت خود منشایی برای زوال نیست ؟ آیا نمی توان با اراده ای قوی در مقابل ناملایمتی ها ایستاد و به نوعی زندگی خویش را تغییر داد ؟ این ها سوالاتی ست که بعد از خواندن یک اثر ناتورالیستی از خود می پرسید و هر چقدر که نویسنده سعی کرده باشد که شما را متقاعد کند که شما در مقابل طبیعت خویش حقیر و ناچیزید ، باز هم در اعماق وجودتان قانع نمی شوید . تنها چیزی که انسان را به زوال می افکند ، خود انسان است و بس . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بودنبروک ها شاهکاری ست بی بدیل در ادبیات جهان . آن قدر جزییات، زیبا تصویر شده اند که جای هیچ خورده گیری به توماس مان وجود ندارد . مان ،خود این اثر را مهم ترین اثر ناتورالیستی می داند که به زبان آلمانی نوشته شده است . در این پست ، دوست دارم رمان را از سه منظر بررسی کنم : &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نخست تکنیک ؛ مان ، روایتگر داستانی ست با شخصیت های بسیار و رمانی از این دست نیازمند تمهیدات خاصی ست . اما شخصیت ها حول یک خانواده هستند، پس تا حدی کار نویسنده راحت تر می شود و با یک روایت خطی که زمان را برهه برهه به تصویر می کشد ، داستان را پیش می برد . داستان همه حول خانواده است و با ظرافت خاصی حول شخصیتی می چرخد که در آینده ی خانواده نقش دارد . مانند یک زنجیره و یا یک دومینو که اتفاقات بعدی در گرو حادثه ایست که اینک برای این شخصیت می افتد . یک نوع زمینه سازی و نشانه گذاری ، مثل دنبال کردن یک سرنخ . ما این را در دیگر شاهکارهای توماس مان، مرگ در ونیز و کوه جادو نیز می بینیم . پس نویسنده در همین اولین رمان خود به سبکی شخصی دست می یابد و در آثار بعدی خویش ،آن را تعالی می بخشد . تمایل توماس مان به سمت اکسپرسیونیسم از همین جا نشات گرفت اما چاشنی آن هنوز کم است . اکسپرسیونیسم از همان تولد یوهان کوچک ، رنگ دیگری می گیرد و پررنگ تر می شود . یعنی هر چه به زوال نهایی خانواده نزدیک تر می شویم نقش توصیف های زیباشناسانه بیشتر می شود . مثل استفاده ای که از استوری بورد در سینما می شود . مان ، همه ی شخصیت ها ، تقابل ها و حوادث را چون تابلوهای نقاشی ، پیش خود تصویر کرده و آن را برای خواننده مجسم می کند . این ترکیب ناتورالیسم و اکسپرسیونیسم آلمانی ، به سبک توماس مان بدیل شد و در کوه جادوی او به اوج خود رسید . البته باید این را اذعان کنیم که ناتورالیسم خود به نوعی می تواند به اکسپرسیونیسم بدل شود . در واقع اکسپرسیونیسم گونه ای افراطی از ناتورالیسم است و این با ناتورالیسم فرانسوی متفاوت است . در واقع شرح جزییات به گونه ای زیبا ، هنری و شاعرانه ، چیزی ست که با ناتورالیسم در تضاد است . اساس ناتورالیسم بر توصیف دقیق است و تخیل در آن نقشی ندارد . اما در سبک توماس مان ، تخیل نقش خاص خود را دارد و روانکاوی شخصیت هایش ، بدون برانگیختن تخیل ، امکان پذیر نیست . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما یکی از زیباترین تکنیک های توماس مان در نوشتن این رمان ، روایت غیر مستقیم است . به عبارتی دیگر ، او مستقیما ً چیزی را توصیف نمی کند و توصیفات او از زبان دیگران است . در واقع او زبان مردم ، به توصیف شخصیت ، حادثه یا مکانی در داستان خویش می پردازد و گاه برای زدودن ابهام حاصل از تناقض گویی شخصیت های فرعی ، به میان می آید و نتیجه ی نهایی را رقم می زند. مثال هایی از این دست در رمان بسیار است و شاید بهترین های آن: توصیف خانه ی جدید بودنبروک ها ، توصیف مرگ سناتور بودنبروک و یا توصیفاتی از گردا ، همسر سناتور باشد . این شیوه ی روایت ، نویسنده را برای خواننده از حالت دانای مطلق خارج می کند و این احساس را به خواننده می دهد که گویی خود در میان مردم هست و خانواده را می بیند و خود به نتیجه ی در مورد آنها می رسد. این شیوه ی روایت البته توسط فلوبر ابداع شده است و ما در آثار او به خصوص تربیت احساسات به زیبایی این را می بینیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شرح جزییات ، موشکافی دقیق حوادث و تحلیل روانشناسانه شخصیت ها ، از دیگر شاخصه های اثر است که با نظمی دقیق که یاد آور نظم زندگی ست در کنار هم قرار گرفته اند و داستان را بیش از پیش ، ارج و اهمییت می دهد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوم محتوا و درون مایه ؛ به تصویر کشیدن زندگی خانواده ای آلمانی در قرن نوزدهم ، چه جذابیتی می تواند داشته باشد ؟ در کمال تعجب می توانید زیبایی آن را در ورای کلمات حس کنید ، پس از چندی با آنها همراه می شوید ، در شادی هایشان ، شاد می شوید و در غم هایشان ناراحت و غمگین و این نشان از تواناییی نویسنده دارد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رمان با شادی آغاز می شود . شادی ای که به دنبال آن غم و ناراحتی می آید و نامه ی پسر ارشد بودنبروک به پدرش فضا را عوض می کند . این توالی شادی و غم تقریبا ً در همه جای رمان دیده می شود . به تصویر کشیدن این توالی هاست که رمان را شکل می دهد و از جایی دیگر شادی نمی بینیم و همه چیز روبه زوال می رود . اما این زوال یکباره نیست و همه چیز آرام آرام رو به نابودی می رود . بازی های زندگی نسل های خانواده را درمی نوردند . رمان به نظرم بیشتر بر شخصیت هایش متکی ست و سرنوشت چونان ناپیدایی ست که گاه گاه در کلمات آشکار می شوند . خود کلمه ی سرنوشت در رمان به کرات ذکر می شود و این تاکیدی ست بر سبکی که رمان به دنبال آن است . زوال بودنبروک ها از زمانی آغاز می شود که این خانواده به اوج خود می رسند و اندیشه ی ناتورالیستی می گوید که حال زمان افول است . سرعت زوال خاندان از صعود آن بسیار بیشتر است . حوادثی عجیب از پی هم می آیند و خانواده را به نابودی کامل می کشند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانواده ی بودنبروک دفتری دارند که تمامی وقایع مهم زندگی را در آن ثبت می کنند و این تمثیلی ست از شباهت زندگی به دفتری که حوادث در آن جاری ست و زمانی که هانو ، در پایان یکی از صفحات دفتر،زیر تاریخ تولد خود ، خطی می کشد ، همه چیز تمام است و خواننده کاملا ً می فهمد که همه چیز رو به پایان است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو قسمت رمان ، در کنار دریا می گذرد : نخست اقامت اولیه تونی در آن ، عاشق شدن او و ناکام ماندن در آن و تن دادن به ازدواجی اجباری و بعد از این اتفاق است که مسیر زندگی او قدم در ناکامی می گذارد و با این که در میان شخصیت های اصلی داستان ، تنها اوست که زنده می ماند ولی دیگر خودش هم می داند که دیگر خوشبختی را نمی بیند و تلاش او در ادامه برای ارتقای برادرش و به عبارتی دیگر برای اعتلای خانواده اش ، ارضایی ست برای ناکامی های خویش . و بار دیگر بخشی از رمان که به آنجا باز می گردیم ، در هوایی بارانی و غم زده ، همه یادآور رخدادی بد هستند و خواننده آماده می شود که با حادثه ای ناگوار روبرو شود و سرانجام مرگ توماس . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توماس بودنبروک به نوعی ، هم نقطه ی عطف و هم نقطه ی بحرانی داستان به شمار می آید . او در ابتدا در پی تلاشی عظیم ، خانواده را به اوج خود می رساند و بعد ، تفکر ناتورالیستی وارد می شود و انسان را محکوم می کند که اینک وقت نابودی ست . زندگی باید بگونه ای رقم بخورد که او باید تاوان موفقیتش را بپردازد . پس ، اندیشه ی پویایش به ناتوانی می انجامد و در عین جوانی ، مرگ را نزدیک خویش می بیند . تیر خلاص دست یازی به اندیشه های شوپنهاور است و برای کسی که خود می خواهد بمیرد چه کسی بهتر از شوپنهاور که زندگی را به هیچ می گیرد . این مطلوب شدن اندیشه ی مرگ زوال را سرعت می بخشد و به مسخره ترین شکل ممکن می میرد . مرگ او را تحقیر می کند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی از توانایی های توماس مان در سمبل سازی و آماده سازی ذهنی خواننده برای حوادث آتی ست . این سمبل سازی در همه ی فصول رمان وجود دارد. نویسنده با نشانه هایش فضاسازی زیبایی را برای رمان خویش انجام می دهد. یکی از زیباترین نشانه گذاری های او مرگ هانو ست ؛ در فصل قبلی مرگ هانو ، یعنی زمانی که هانو در مدرسه است ، از همان آغاز دلهره های هانو را می بینیم ، اما رهایی او از دلهره اش به کمک یکی از همکلاسی ها ، این دغدغه را ازبین می برد ولی درست زمانی که او دیگر دلهره ای ندارد و همه چیز دارد به خوبی و شادی ادامه می یابد ، به یکباره همه چیز درهم می ریزد .آری دلهره ی او بی دلیل نبوده ، و حادثه ای بد در انتظار اوست ولی در نه زمانی که او پیش بینی می کرده است .  و او می میرد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بودنبروک ها به نوعی داستان زندگی خود توماس مان است و این باگاهشماری که از توماس مان در پایان رمان می بینیم ، به خوبی درک می شود . پس مصالح رمان آماده بود ولی توانایی توماس مان در استفاده از داستان خانواده ی خویش برای خلق رمانی بی نظیر ، ستودنی ست . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و سوم نقد ناتورالیسم رمان ؛ ژان پل سارتر در کتاب ادبیات چیست خود می گوید : ((...جبر رمان ناتورالیستی زندگی را خرد می کند ...عواملی یک جهته و یک جانبه جایگزین عمل انسانی می شوند و این جبر یک مضمون بیشتر ندارد و آن متلاشی شدن یک خانواده ویا یک دستگاه است . باید به عدم رسید ، به صفر مطلق ...))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بسیاری از شاخصه های ناتورالیسم در رمان توماس مان دیده نمی شود و جز همین معنای عدم و نیستی و زوال شاید فقط بتوان از توصیفات دقیق او و همچنین جبرگرایی محض شخصیت ها، بتوان بعنوان شاخصه ای از ناتورالیسم یاد کرد . در واقع توماس مان در کلیات وامدار این سبک و در جزئیات بیشتر پیگیر سبک و سیاق خویش است .حال شاخصه هایی که توماس مان از ناتورالیسم به جا مانده از زولا وارد رمان خویش نکرده را بررسی می کنیم :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اول : تاثیر علم و روش های علمی  کم رنگ است ؛ یکی از بنیان های سبک بر علم استوار است ولی در رمان ردپای آن کم رنگ است و نویسنده روند داستانی رمان را بر سیاق علمی آن ارجح دانسته است و همین کار ، خشکی را از قلم او گرفته و به رمان طراوت داده است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوم : اخلاق گرایی عجیبی در رمان نهفته است ؛ این موضوع  از اساس با سبک در تضاد است چون ناتورالیسم بر نوعی آزادی جنسی ، اخلاقی و در شکل افراطی آن بر بی بند وباری استوار است . اما در رمان ما این را نمی بینیم و همه چیز بر اساس تعالیم سفت و سخت پروتستان می چرخد . این نکته ای دیگر است که رمان را با دیگر همتایانش متفاوت می گرداند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوم : زبان رمان فاخر و کلاسیک است ؛ رمان ناتورالیسم تاکید بر عامیانه کردن زبان و وارد کردن زبان گفتاری به نوشتار دارد ، حال آنکه ما در این رمان این را نمی بینیم و توماس مان زبانی را برگزیده که ریشه ر فرهنگ آلمان دارد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ذکر این چند مورد برای افتراق رمان از دیگر رمان های ناتورالیست که در راس آنها آثار امیل زولا قرار دارد ، لازم بود .  بودنبروک ها در اصل رمانی ست ناتورالیستی ولی با سبک و سیاق توماس مان و البته فرهنگی که او در آنجا رشد کرده است . پس این موید مطلبی ست مهم که سبک ها هر چند اصول کلاسیک و مشخصی داشته باشند ، باز وامدار سبک نویسنده و محیط خویش هستند و این در مورد همه ی سبک ها صدق می کند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رمان با ترجمه ی عالی علی اصغر حداد به فارسی برگردانده شده است . ترجمه دقیق ، واضح و کاملا ً قابل فهم است و درک این رمان را بیش از پیش برای خواننده اش ، آسان می کند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتاب نامه :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بودنبروک ها ( زوال یک خاندان) ، توماس مان ، علی اصغر حداد ، نشر ماهی  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Aug 2011 14:08:08 GMT</pubDate>
<dc:creator>sksd</dc:creator>
<guid>http://sksd.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آونگ فوکو ؛ امبرتو اکو </title>
<link>http://sksd.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>آونگ فوکو از آن دست رمان هایی ست که می تواند برای بعضی ها بهترین رمان عمرشان و برای بعضی دیگر خسته کننده ترین آن ، شود . واژه ها برای وصف این رمان کم می آیند و از آن دست رمان هایی ست که ساعتها بعد را به فکر کردن به آن می گذرانید و نمی دانید میان انبوهی از کلماتی که خوانده اید ،چه چیز حقیقت است ، چه چیز دروغ است و مهم تر از همه ی این ها چه چیز شما را به این فکر انداخته که حقیقت را از دروغ تشخیص دهید و چرا باید این زحمت را به خود دهید ، وگرنه این که هر چیز بیشتر از اسرار این جهان بگشایی بیشتر عذاب می کشی ؟ پس رمان وسوسه ایست برای تفکر و هشداری ست برای این که از این به بعد هر چیز که می بینید و می شنوید و می خوانید ، رنگ دیگری برایتان بگیرد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواندن رمان صبر بسیاری می طلبد ، این را از من داشته باشید که خود من می خواستم رمان را در ابتدای راه رها کنم ولی یک چیز مرا از این کار واداشت : جایی خواندم که استنلی کوبریک ، اسطوره ی سینماییم ، می خواسته فیلمی از روی این رمان بسازد ولی اکو که از نتیجه ی تبدیل رمان نام گل سرخش به فیلم توسط ژان ژاک آنو بسیار ناراضی بود ، حق ساخت فیلم را به کوبریک نداد ( و چقدر بدسلیقه که آدم آنو را با کوبریک مقایسه کند ) . تا اندازه ای به او حق می دهم ، از آنجا که هر چه از ادبیات رئالیسم جادویی به فیلم تبدیل شود ناموفق است ( طبل حلبی تا اندازه ای استثناست ) . کافی ست نگاهی به فیلم عشق سالهای وبا یا همان نام گل سرخ بیاندازید و آن را با رمان هایشان مقایسه کنید. به حرف من پی می برید . به هر حال ، با توجه به شناختم از کوبریک ، رمان را ادامه دادم . شاید ادای دینی به استاد سینما . اما کمی بعد با جذابیت هولناک این رمان آشنا شدم و سبکی را دیدم ، اسمهایی را شنیدم و داستانی را خواندم که بعد از این همه خواندن ، در خود احساس حقارت کردم . اکو این گونه است . با این که رمان نام گل سرخ شاید زیباترین و دوست داشتنی ترین رمانش باشد ، ولی آونگ فوکو شاهکار اوست . رمانی که در آن، عصاره ی سالها پژوهش و تفکر خود را در قالب داستانی  مرموز ( که شیوه ی رایج نوشتار اوست ) و پیچیده و سرشار از سمبلیسم و جادو را به روی کاغذ آورده است . علاقه ی وافر او به قرون وسطی از رشته ی تحصیلی اش نشات می گیرد . زمان رمان نام گل سرخ ، قرون وسطی ست ولی زمان رمان آونگ فوکو ، زمان حال است . پس اکو در این رمان پا را فراتر می نهد و در کنار نقد دیالکتیکش از زمان حال ، به گذشته ای که به آن عشق می ورزد ، می پردازد . ما در این رمان با گستره ی وسیعی از تاریخ ملت ها روبرو می شویم که پیش از این برایمان ناشناخته بود . حتی در پایان رمان سفری به ایران و قلعه ی الموت داریم . توانایی اکو در ترکیب این تاریخ ها ، اشخاص و رویداد ها ، هولناک است . به راستی توانایی او ما را مقهور خویش می کند . او در کنار پرداخت زیبا ، سنجیده و داستان وار از تاریخی سر به مهر ، به مهم ترین رویداد های کشورش، ایتالیا ،نیز می پردازد . در قالب خاطراتی از زبان قهرمانان رمانش به مهم ترین حوادث ایتالیا از زمان جنگ دوم جهانی تا دهه ی پر التهاب 70 می پردازد . در واقع رمان سفری ست در تاریخ . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نویسنده در همان ابتدا با خوانندگان اتمام حجت می کند :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(( تنها برای شما فرزندان حکمت و فضل است که این اثر را نگاشته ایم ، آن را بیازمایید ، در معنایش که جای جای در کتاب پراکنده و بار دیگر گرد آورده ایم غور کنید ، آن چه در جایی نهان کرده ایم در جای دیگر از پرده بیرون آورده ایم باشد که حکمت شما را دریابد ))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخت شدن با سبک اکو زمان بر است . اکو خیلی دیر خواننده را با خود همراه می سازد و این به سبک بسیار نخبه گرایش برمی گردد که به سختی و خیلی دیر خوانندگان را با خود همراه می سازد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یکی از جالب ترین کارهای اکو استفاده از شجره ی سفیروت در این رمان است . شجره ای که فصل های رمان براساس این درخت طبقه بندی شده اند و به زیبایی حال و هوای رمان و قهرمانانش را بازتاب می دهد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جهان سفیروت به عنوان نمادی از انسان یا درخت نیز به کار می‌رود. ده سفیروت، نیروهای خدایی را برمبنای درختی بنا می‌دهند، که هر سفیره ،شاخه‌ای از آن است. تشبیه انسان نیز به کار رفته‌است که بر اساس گفته‌ای از کتاب مقدس است که خدا، انسان را به صورت خویش آفرید. مفهوم سفیروت به عنوان بخش‌ها و جوارح انسان‌نگاری مکتب عرفان، دال بر نوعی نمادگرایی انسانی یا تشریح بدن انسان نیز هست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رمان با توصیف آونگ آغاز می شود ، مثل یک فیلم نامه ، نویسنده برای آشنایی خواننده اش قهرمان اصلی را معرفی می کند : آونگ و بعد تا خیلی بعد چیزی از آن نمی شنویم ، یک نوع تعلیق و ایجاد پرسش در ذهن خواننده که چرا باید همه چیز به این آونگ مربوط باشد . آونگی که همراه زمین نمی چرخد ، یک نوع سکون و زمانی پستر به این فکر می کنید که همه ی زمین به دور آونگ می چرخد ، پس آونگ ارزشمند است ، شاید حتی قابل پرستش و راهنمایی برای اندیشه های زمینی که حیرت زده از چرخش زمین به این آونگ پناه می برند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داستان رمان ، آن قدر با حوصله تکوین شده که همه چیز جای خودش است . سرعت حرکت شما برای رسیدن به زنجیره ی ارتباطی دریای کلماتی که می خوانید ، بسیار اندک است . به گونه ای که اغلب اوقات احساس ناتوانی می کنید . کم تر نویسنده ای را می بینید که این همه دانش خود را که بعد از این همه سال پژوهش ،یافته ،در قالبی بی بدیل روی کاغذ بیاورد . داستان ، تصویری از کمدی اشتباهات آدمی ست . داستان ویراستارانی که برای موسسه ای کار می کنند که آثار مهجور نویسندگانی را به چاپ می رساند که هزینه ی چاپ را خودشان می دهند . روزی برای سرگرمی خویش ، دست به ترکیب همه ی این اطلاعات تاریخی و متافیزیکی می کنند و آن چه حاصل می آید طرحی است که قرن ها ، گروه هایی که برای حکومت جهانی تلاش می کنند به دنبال آنند . طرح به نابودی ویراستاران می انجامد و راوی داستان ،که از ویراستاران است ، در نهایت می فهمد که این همه ، تخیلی بوده که از سرنخ هایی اشتباه حاصل شده و همه باید برای اشتباهی که ابتدا سرگرم کننده می نماید ، به ورطه ی نابودی روند . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شرح اکو از این همه حادثه ، مسحور کننده است . نمی دانی با این همه اطلاعات چه کنی . اما این همه  هیاهو برای رسیدن به طرحی که در گذشته بوده چیست ؟ به راستی این انسان ها چرا باید تن به مطالعه ی علومی دهند که مهجور و دیوانه کننده اند ؟ جواب این سوال در رمان هست :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;((... با در نظر گرفتن شکست اتوپیاهای دنیای مدرن ، زمان برای بازنگری در فرهنگ گذشته ی فراموش شده کاملا ً مساعد است ))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و این کلید حل معمای رمان است . انسانی وازده و پوچ که همه ی آمال و اندیشه هایش در این قرن به خاک و خون کشیده شده است . اکو با تصویرگری هایش از زمانه و سرگشتی جامعه ، این حس را در کنار تاریخ چه هایش به ما می دهد . در واقع توجیهی برای این همه فلاش بک به تاریخ سرزمین ها . این واکاوی تاریخ ، تلاشی جهت یافتن خطایی در گذشته است . خطایی که انسان را به مسیری اشتباه انداخته و این اشتباه هنوز هم گریبانش را می گیرد و در این میان فقط آونگ است که بدون اشتباه ، سالهاست که مسیری را طی می کند و تنها نقطه ای ست که بعد ندارد و نمی چرخد . استعاره ای از خدا .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کمدی اشتباهات انسان پایانی ندارد . همیشه به دنبال فرصت هاست و نمی داند که همیشه فرصتی داشته و ندانسته بربادش داده . هسته ی اصلی این زنجیره ها همین کمدی ست . همین اشتباهاتی که انسان را از حقیقت دور کرده است . به راستی باید به دنبال حقیقت بود و آن را پیچیده کرد و یا ساده فکر کرد و در گوشه ای از خیابان حقیقت را یافت . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی بردن به کنه اثر اکو بدون فکر محال است . باید کمی به خود عذاب دهید و بتوانید ارتباطی در ذهن خود برای این همه بیابید . رمان آمیزه ای از دانش هایی ست که شاید یکبار برای همیشه به آن بربخورید پس فرصت تفکری زیبا در این مورد را از دست ندهید . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به راستی هدف از دانستن چیست ؟ این که زنجیره ها را بیابید چه لذتی دارد و چه خود آزاری در این کار نهفته است که انسان را به این کار وامی دارد ؟ این که بدانی چیزی را که نهفته و مبهم است . تو می شوی و دیگران ، جدایی بدون بازگشت ، لذت های تنهایی و نشستن در تپه ای و نگریستن به زیبایی :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;(( ...تفاوتی نمی کند که بنویسم یا ننویسم ، آنها حتی در سکوت من دنبال معانی دیگری خواهند گشت . آنها این طوریند . کور در برابر مکاشفه . ملکوت ، ملکوت است . همین و بس .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما سعی کن به آنها بگویی ، آنها که کم ایمانند .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس می توانم اینجا بمانم ، به انتظار ، و به تپه ها نگاه کنم .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خیلی زیباست ))&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کتابنامه :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آونگ فوکو ، امبرتو اکو ، رضاعلیزاده ، انتشارات روزنه &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Aug 2011 14:18:02 GMT</pubDate>
<dc:creator>sksd</dc:creator>
<guid>http://sksd.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شوخی ؛ میلان کوندرا</title>
<link>http://sksd.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>شوخی رمانی ست که برخلاف ظاهر عاشقانه اش ، داستان نفرت ، تنهایی و شکست است . اگر خام دستی های اولیه ی کوندرا را درنظر نگیریم ، این رمان ، بهترین رمان اوست که هم از نظر روایی و هم از نظر تکنیکی حرف های زیادی برای گفتن دارد و نویسنده که بعدتر در آثارش بیشتر به فلسفه پرداخت تا داستان، در این جا داستان می گوید و با شخصیت پردازی ، هر چند ناقص ، رمانی زیبا و خواندنی می آفریند . با این وجود شوخی نقاط ابهام زیادی دارد که عمدی نیست و ناشی از سهل انگاری نویسنده است ، جاهایی که نویسنده در انتقال احساساتش ناتوان است و خواننده را متقاعد نمی کند . ولی همه ی این ها سبب نمی شود که رمان را تا به آخر نخوانید و از آن لذت نبرید . شاید بزرگترین مشکل رمان به جایی برمی گردد که نویسنده خواسته همه ی حرف های نگفته اش در این همه سال را یکباره روی کاغذ بیاورد ، گاه از داستان خارج می شود و فقط شعار می دهد و این برای یک رمان ، از هر چیزی بدتر است . در واقع ، شخصیت ها ، گاه بیش از یک روایت اول شخص دانایی دارند و چون فیلسوف و نظریه پردازی صحبت می کنند . به عبارتی دیگر ، نویسنده ، گاه فراتر از ظرفیت شخصیتی که خود آفریده، صحبت می کند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از منظر تکنیکی و فنی ، رمان خوب از کار درآمده است . روایت ، به صورت اول شخص و به سبک مدرنیست ها ، از زبان چند شخصیت است که در فصل پایانی رمان ، با هم تلاقی می یابند . یک نوع تدوین موازی ، که روایتی را با انسجام پیش می برند ، گاه برهه ای از زمان با دو روایت بیان می شود که ذهن خواننده را کاملا ً روشن می کند و گاه برهه های زمانی مختلف ، در راستای هم روایت می شوند . این سبک نوشتن ، خواننده را درگیر داستان می کند و او را با خود از هر نظر همراه می سازد . نویسنده با درهم تنیدن سرنوشت شخصیت ها ، تصویری از زندگی می آفریند که به واقعیت نزدیک است . این روایت ها گاه ، برهه های زمانی طولانی را روایت می کنند . در صورتی که نویسندگانی که از این سبک استفاده کرده اند ( به خصوص وولف و فاکنر ) روایت هایشان در قالب تکه های زمانی کوتاه بوده است و این روایت را از حالت اتوبیوگرافی خارج می کند و نوشته را درونی تر و عمقی می کند . وقتی  روایت در برهه های زمانی طولانی باشد ،نوشته بیشتر به شرح حوادث اختصاص می یابد و این گونه ، نوشته از نظر روایت ، کلاسیک می شود ولی از نظر تدوین موازی و مدرن . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما از نظر درون مایه رمان به دوقسمت تقسیم می شود :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اجتماع؛رمان از نظر توصیف جامعه ای که روزبروز در باتلاق کمونیسم فرو می رود ، در سطحی عالی ست . چیزهایی که نویسنده دیده ، شنیده و با تمامی وجودش حس کرده ، در رمان دیده می شود . تصویری از چک که نمونه اش فقط در آثار بهومیل هرابال دیده می شود . تصویری از انسان هایی مسخ شده  که لحظه به لحظه ، در دامان ایدئولوژی ای دروغین می روند . شوخی ، تصویری از ترس ، ریا و مسخ است . چیزی که در تمامی جوامع توتالیتر به نوعی بوجود می آید . جامعه ای که انسان هایش ، در رویای رسیدن به یکسان سازی و جمع گرایی ، فردیت خود را از دست می دهند و برای رهایی از تنهایی ، روزبروز تنهاتر می شوند . جامعه ای که در عین شعار پایبندی به سنت های ملی ، لحظه لحظه از آنها فاصله می گیرد . در پایان رمان نیز ، لودویک ، قهرمان رمان ، با وجود نفرت قبلیش از موسیقی سنتی و ملی چک ، دوباره به آن پناه می برد و این راهکار نویسنده برای رهایی از بن بست کمونیسم است . راهکاری که تا سالها امکانش فراهم نشد و زمانی نیز که فراهم شد ، بازفرهنگ تحت تاثیر غرب قرار گرفت و در واقع ، اندک اندک به فراموشی سپرده شد . در مجموع رمان ، در توصیف فضای جامعه ای در زمان استالین موفق است و این بیش از همه به ملموس بودن فضا برای نویسنده و تجربه ی شخصی او و انتقال این حس به خواننده برمی گردد و این، رمان را برای خواننده باور پذیر می کند . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شخصیت ها ؛شخصیت ها همه حول قهرمان داستان ، لودویک ، می چرخند. لودویک شمایل یک قهرمان را ندارد ، ولی چشم بینای جامعه ی اطرافش است . سرنوشت او با یک شوخی با دوست دخترش تغییر می کند و او را از کمونیسم جدا می کند ، در واقع این شوخی اساس دگردیسی وبلوغ شخصیت او می شود . یاروسلاو ، دوست دوران کودکی لودویک ، نماد یک فرد وطن دوست است که سرانجام پی می برد که آرزوهایش برای پسرش ، سرابی بیش نبوده و نسل جدید برای ایدئولوژی او و هم دوره ای هایش ، ارزشی قائل نیستند و همه ی این ها خواب و خیالی پوچ بیش نبوده است . اما رابطه ی بین هلن و لودویک ، رابطه ای ست که لودویک برای انتقام شخصی از شوهر هلن ، شکل می دهد و وقتی پی می برد آن ها دیگر از هم جدا شده اند ، باز هم شکست می خورد . اما رابطه ی عشقی لودویک و لوسی ، با این که اساس روابط رمان است ، خوب از کار در نمی آید . لوسی راوی نمی شود ، بلکه او فقط از زبان لودویک و و کوستکا ، روایت می شود . شاید اگر روایتی از لوسی داشتیم ، ابهاماتمان در مورد شخصیتش ، رفع می شد . لوسی نماد معصومیتی پایمال شده است که تناقض ها شخصیتیش ، چه از سر تعمد یا تساهل نویسنده ، با خواننده مانوس نمی شود . شاید کوندرا بهتر دیده که این شخصیت از نظر دیگران روایت شود تا ابهامی مرموز در شخصیتش بوجودآید و او برای خواننده علامت سوالی شود . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر به رابطه ی بین شخصیت ها دقت کنیم ، نوعی شکست دیده می شود . شکستی که همه به نوعی گرفتار آن هستند یا می شوند ، در واقع در همه ی این شخصیت ها ، سیری از عشق به نفرت را می بینیم . اما تفاوتی بین لودویک و دیگر شخصیت ها وجود دارد ؛ ما این حس نفرت را از همان آغاز در لودویک می بینیم ، ولی در دیگر روایان داستان ، حس نفرت به تدریج بوجود می آید و در پایان رمان ، به اوج خود می رسد . ولی در همان ابتدای رمان با نفرت لودویک آشنا می شویم ، بعد عشق گذشته اش برایمان روایت می شود و در نهایت به نفرت دوچندان حالش می رسیم . این توصیفات در آغاز رمان ، به نوعی حس نفرت را برای ما تداعی می کند :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;((...سالها بود که دیگر اینجا چیزی نداشت که مرا به خود جلب کند ...مادرم در میان بیگانه ها درگوری دفن شده بود که هیچوقت به آن اعتنایی نکرده بودم . ولی خودم را گول می زدم ؛ آنچه آن را بی اعتنایی می نامیدم ، در واقع نفرت بود ...))&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در پایان رمان ، برای رهایی یا تسکین نفرتش ، به موسیقی سنتی شهرش پناه می برد . چیزی که سالها پیش از آن ، آن را رها کرده است . در واقع هدف نویسنده ، بازگرداندن قهرمانانش به عشق های قدیمیشان برای رهایی از نفرت و چه چیزی زیباتر از عشق به میهن و اصالتی که هیچ ایدئولوژی تمامیت خواهی آن را نیالوده باشد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شوخی ، به خاطر در بازار کتاب ایران با سانسور منتشر شده که علت آن توصیف لحظه به لحظه ی سکس لودویک با هلنا در بخش 5 رمان است که این قسمت نیز ترجمه شده و در اینترنت انتشار یافته است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با همه ی اوصافی که کردیم ، شوخی رمان بزرگی است ( به نظر من بهترین اثر کوندرا) که تصور ادبیات چک بدون آن غیر ممکن است هر چند که از نظر ساختار ، واقع گرایی و شخصیت پردازی به بهترین آثار بهومیل هرابال نمی رسد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کتاب نامه :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شوخی ، میلان کوندرا، فروغ پوریاوری ، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Aug 2011 11:39:57 GMT</pubDate>
<dc:creator>sksd</dc:creator>
<guid>http://sksd.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

