نقد و بررسی و دانلود آثار مشاهیر داستانویسی ایران و جهان ( آدرس فیس بوک ما :my lonely owl )

   

 

(( سرانجام بازگو کیستی

ای قدرتی که به خدمتش کمر بسته ام

قدرتی که همواره خواهان شر است

اما همیشه عمل خیر می کند ...))

رمان با این شعر از  فاوستِ گوته آغاز می شود . برخلاف این رمان که در ایران بسیار پرفروش بوده ( به چاپ دهم رسیده)، فاوست فروش بسیار کم تری داشته است و البته این بیشتر به ساختار شعر گونه و اپرامانند فاوست بازمی گردد که زیبایی اش در گرو خواندن آن به زبان اصلی ست و هر ترجمه ای از ارزش آن می کاهد . ولی رمان مرشد و مارگریتا ، آن قدر تصاویر زنده دارد که خواننده را به حیرت می اندازد  و حتی نخواندن آن به زبان اصلی نیز از زیبایی های آن کم نمی کند . هر خواننده ای ، اعم از معمولی و حرفه ای ، از خواندن این رمان لذت می برد ولی دریافت و فهم از این رمان ، به تفکر و ذهن خواننده برمی گردد. بولگاکف در زمانی که روسیه اسیر ایدئولوژی بود شگفت انگیز ترین رمان قرن روسیه را نوشت ( بالاتر از دکترژیواگو ِپاسترناک و دن آرام شولوخف و مجمع الجزایر گولاک سولژنستین ) . فرو رفتن او در سمبل ها و رئالیسم جادویی ، برگرفته از خفقانی ست که در آن زندگی کرده است . خفقانی که نفرت و استعداد به او می بخشد و همه ی این ها محرکی می شوند برای نوشتن در راستایی که جامعه تا به حال ندیده و تجربه نکرده است . نوشتنی برای فرار از پوچی و بیحاصلی هنجارهایی که جامعه را به نیستی کامل انسان می کشاند . تصویری که بولگاکف از مردم روسیه می دهد ، ملتی مسخ شده است . مسخ را بوضوح می بینیم ، در رفتارها و دیالوگها و همه ی ادا و اطوارهای ملتی که طعمه ی خوبی برای سرگرمی شیطان می شوند . شیطانی که ذات بدش چندان بر خوبی هایش نمی چربد و بیشتر با همراهانش شیطنت می کنند و ملتی را به تمسخر می گیرند . تمسخری که از استحاله ی این انسان ها منشا می گیرد ، از زندگی ای که فاقد هیجان است و مردمی که برای اندکی هیجان ، خود را مسخره و بازیچه می کنند . نقاشی بولگاکف بسیار کمیک است ، همراهان شیطان بار طنز رمان را برعهده می گیرند . طنزی که به راستی شگفت انگیز است . طنز بولگاکف به شدت تحت تاثیر گوگول است .

سبک و درون مایه :

رئالیسم جادویی . فقط این سبک می توانست رمانی را با این حجم شخصیت ها و حوادث و لوکیشن ها از آب و گل در بیاورد و به آن مقامی جاودانه بدهد . رمان از سه بخش یا سه خط داستانی تشکیل شده است :   

بخشی از رمان به شیطان و همراهانش برمی گردد . ولند ( نام مستعار ابلیس ) با همراهانش وارد شوروی شده اند . با یکی از بهترین آغاز های تاریخ ادبیات مواجهیم . نویسنده بدون آشنایی زدایی ، کم کم شما را وارد ماجرایی می کند که هیجان را ذره ذره و هر بار بیشتر از قبل به خورد خواننده می دهد  . هنری که خواننده را تا آخرین صفحه ی رمان مشتاق نگه می دارد . ملاقات برلیوز ، بزدومنی با ولند . اولین طنز رمان زمانی شکل می گیرد که دو شاعر ، به بار کنار خیابان می روند ، ولی آنجا هیچ نوشیدنی یافت نمی کنند . جایی که مجبورند آب زردآلو بنوشند و هیچ نوشیدنی در این وقت روز یافت نمی شود . از همین جا تصویرگری هجو آمیز بولگاکف آغاز می شود . کمی بعد تر برلیوز با دیدن ولند ، سکسه اش قطع و به شدت بهت زده می شود . در این جا یکی دیگر از توصیفات کنایه آمیز او را می بینیم :

(( ...زندگی برلیوز طوری ترتیب داده شده بود که تاب دیدن پدیده های غیرطبیعی را نداشت ...))

دقت کنید به فعل (( ترتیب داده شده بود )) و زمان آن . یعنی برنامه ی زندگی انسان های این جامعه طوری برنامه ریزی شده است که از هرگونه هیجان و تنوعی خالی باشد . این ها ریزه کاریهایی ست که بولگاکف در خفقان کامل نوشته و این اهمییت اثرش را صدچندان می کند . اما موضوع بحث دو شاعر چیست ؟ نوشتن شعری در مورد این که مسیح و به دنبال آن شیطان وجود خارجی ندارد . جامعه ای که در تلاش برای انکار هرچیزی ست که ایدئولوژیش را لکه دار می کند . در این جا شیطان وارد می شود و داستان پونتیوس پیلاطس و ملاقات او با مسیح را برای آن ها بازگو می کند ( گفت و گویی که تحت تاثیر رمان براداران کارامازوف داستایوسکی ست ). شیطان در تلاش برای اثبات وجود مسیح و به دنبال آن اثبات وجود خود است . یعنی همان اثبات لازم و ملزوم بودن خیر و شر ( اندیشه ای نیچه ای ) . و در این کار موفق می شود . شخصیت های همراه شیطان کم کم وارد می شوند : بهیموت گربه ، کروویف یا فاگوت و عزازیل . شخصیت هایی که به تدریج آن قدر جذاب می شوند و کارهای بامزه انجام می دهند که خواننده عاشق آنها می شود !!! داستان پونتیوس پیلاطس و مسیح خط دوم داستانی ست که خواننده را به گذشته می برد . پیلاطس نماد ترس است و این از سخن آخر مسیح بر صلیب بر می آید : بزرگترین گناه جبن است . این تلنگری ست که بولگاکف به خود و همه ی مردم سرزمینش می زند . من به نوعی پیلاطس را نماد جامعه ی ترسوی شوروی می دانم . اما رفتن به این قصه ی قدیمی برای چیست ؟ در ادامه پیوند ظریف و زیبای آن را با دو خط دیگر داستان می بینیم . در پایان فصل 3 اولین پیش بینی های ولند رنگ واقعیت می گیرند . سر برلیوز به شکل عجیبی از بدن قطع می شود و بزدومنی شاعر ، طی حوادثی که چند فصل طول می کشد ، سرانجام کارش به تیمارستان می کشد . هیچ کس حرف او را باور نمی کند . باز کنایه ای از به حاشیه رفتن و روانی شدن روشنفکران دگر اندیش . ولند و همراهانش ماجراهای خود را آغاز می کنند . ماجراهایی که در دو نقطه اوج می یابد : یکی حادثه ی تئاتر مسکو و دیگری مهمانی رقص ابلیس . اما بزدومنی در تیمارستان مرشد را می بیند و اینجاست که برای اولین بار او را می بینیم . مرشد رمانی نوشته در مورد پیلاطس ولی همه رمان اورا رد کرده و او را دگراندیش و روانی تشخیص داده اند . او نسخه ی اولیه ی کتابش را سوزانده است . عاشق زنی ست ، او را ترک کرده و با پای خود به تیمارستان آمده . انزوا و از دست رفتن اندیشه هایش او را به این نتیجه رسانده که روانی ست و با انسان های به ظاهر سالم اطرافش متفاوت است ( یک استحاله ی عجیب و البته واقعی . در واقع مرشد خود بولگاکف است و او نیز در زندگی اش با همه ی این حوادث کم و بیش روبرو شده است و مرشد تجسمی از خودش و جمع روشنفکر و دگراندیش شوروی است  )او عاشق مارگریتاست ولی مارگریتا نمی داند او کجاست . در این جا خط سوم داستان که عشق مرشد و مارگریتاست جان می گیرد . بولگاکف رستگاری و رهایی ملتش را عشق می داند . عشق چیزی ست که برای کمونیسم سم محسوب می شود . عشق بین دو انسان چیز مسخره ای برای حزب است و همه چیز اعم از عشق جسمانی و روحی، باید برای حزب و در خدمت آن باشد . خالی کردن مردم از احساس و عاطفه هدفی ست که به طور غیر مستقیم در این رمان به آن اشاره شده است . حالا همه ی خطوط به هم می پیوندند و رمز گشایی ها آغاز می شود . به نوعی ، مرشد همان مسیح است و مارگریتا همان متی ، حواری او . ایوان می شود یکی دیگر از حواریون او . مرشد و مارگریتا هر دو می میرند تا به آسودگی در کنار هم زندگی کنند . این درخواست خیر ( مسیح ) از شر است و شر به آن جامه ی عمل می پوشاند .

مجلس رقص ابلیس ، برگرفته از یکی از مهمانی های بسیار مجلل یکی از سفارتخانه های شوروی ست که بولگاکف نیز به آن دعوت شده بود . رمان پر از ریزه کاری ست که اگر بخواهم همه ی آن را ذکر کنم خود کتابی می شود ولی نمی توانم بدون ذکر دو نکته این قسمت را رها کنم :

مرشد در جایی می گوید :

(( ... حق با شما بود که گفتید اگر پرونده ی کسی نیست شود خودش هم نیست می شود . من الان دیگر وجود خارجی ندارم . چون اوراق هویت ندارم ))

این برمی گردد به سیستم پلیسی و مخوف استالین و این که در این جامعه ، ارزش هر فرد به اوراقی که دارد و بدون این اوراق ، او هیچ نیست .

و بهترین جمله ی رمان ، جایی ست که ولند در پاسخ به مرشد که مدعی ست نسخه ی دست نویس رمانش را سوزانده می گوید : (( ...چنین کاری میسر نیست . نسخه ی دست نویس رمان معمولا ً نمی سوزد )) واقعیتی سهمگین . اندیشه نمی میرد و زنده می ماند حتی اگر سوزانده شود . بعدتر مرشد که دیگر مرده رو به مارگریتا می کند و می گوید : (( دیگر به آنها نیاز ندارم ، همه را حفظم !!! و دوباره می نویسم ))

کاری که خود بولگاکف کرد و رمان را بازنویسی کرد .

اما نتیجه ی همه ی این حوادث چه بود ؟ بیشترین تحول را در ایوان بزدومنی می بینیم ، کسی که به پوچی زندگیش پی برد و بعد از مرخص  شدن از تیمارستان تغییر رویه می دهد و به صف روشنفکران می پیوندد ( جایی که مرشد در پایان رمان در خواب او را حواری من می خواند ) .

سیستم پلیس همه ی این اتفاقات را نتیجه ی یک هیپنوتیزم قوی می داند ( آیا همه زیر هیپنوتیزم کمونیسم نبودند ؟) همه چیز به حالت عادی برمی گردد به جز خاطره و رویای شومی که در ذهن بازماندگان این حادثه باقی می ماند ...

رابطه ی فاوست با مرشد و مارگریتا :

کلیات رمان از فاوست گرفته شده است . شخصیت مارگریتا و نام او نیز برگرفته از این رمان است .  بعد از خواندن رمان و قرابتی که بین آن و فاوست احساس کردم دوباره بعد از مدتها نگاهی به فاوست انداختم . فصل اول فاوست ، گویای بسیاری از مسائلی ست که بولگاکف در قالب رمان آورده است و آن گفت و گوی بین مدیر تماشاخانه و شاعر نمایشنامه نویس در پیشگفتار گوته است . نمی توانم از گفت و گو بگذرم و   آن را به صورت خلاصه می آورم . چکیده ی بخش اعظمی از حرف های این رمان است :

مدیر: ... مردم به اندیشه های والا هیچ آموخته نیستند

... نیاز به چیزی دارند پرمایه و سرگرم کننده

اما معجزه ای چنین دلنشین از چه کسی ساخته است ؟

شاعر : از این توده ی مردم سبک سر با من سخن نگویید

دیدارشان هراسانم می کند و اندیشه ام از آن یخ می بندد

این گردباد ابتذال که زنگ ملال می خوردش

مارا با خود به جهان بیکارگی اش می کشاند

... شما آن گونه که می توانم دید

قلمفرسایی ملال آور نویسندگان روزگار ما را می پسندید

مدیر : همین است . من به نبوغ و هنر ارج می نهم

به کارشان بگیرید . اما چیزی را به تصادف واگذارید و آن عشق است ...زندگی ست ...مردم یکدیگر را می بینند ، به هم دل بسته می شوند .چگونه ؟ کس چه می داند .

حقیقتی اندک را چاشنی تخیل بسیار کنید

تماشاگران نیاز به یک آینه دارند ، نه یک نقاشی

بگذارید هر شب بیایند و خود را در آن ببینند

...

شاعر : خوب ، پس ! روزگار نوجوانی ام را به من بازگردان

 که در آن من هنوز جز امیدی در آینده نبودم

 به من بازگردان آن سالهای پربار از نغمه های خوش آهنگ را

که چشمانم از دیدن تباهیهای جامعه به وحشت نیفتاده بود

من در رویاهای زرین خود سرودخوان می رفتم

هیچ چیز نداشتم و با این همه خوشبخت بودم

در یک کلمه ...کاری کن که در من

نیروی کین داشتن و توان عشق ورزیدن از نو زنده شود

مدیر : حرف بی فایده است

به چه درد می خورد که تنها به ما بگویید چه کار باید کرد ؟

اگر شاعرید ، از هنرتان بهره بجویید

در همان حال که برای پسند تماشاگرانمان می کوشیم

باید با نشان دادن بیشترین جرئت راضیشان کنیم

در برابر چشمها ، نگاره های آفرینش را بگسترانید

و از دوزخ تا آسمان ، از آسمان تا زمین

طبیعت را سراسر درنوردید ...

 

رمان سرشار از نکته و کنایه است که رمزگشایی ازهمه ی آنها در این پست میسر نیست .

 

کتاب نامه :

مرشد و مارگریتا ، میخائیل بولگاکف ، عباس میلانی ، انتشارات فرهنگ نشر نو

فاوست ، گوته ، م ابه آذین ،انتشارات نیلوفر   

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 13:50  توسط داريوش | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم

ساده است
که چگونه می زیم

باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم

پیوندهای روزانه
آرشیو مقاله های فارسی
sksd2
نقاشی و هنر
دانلود کتاب
روزنامه های ایران
دنیای pdf
سايت كتاب قفسه
goodreads
صادق هدایت ( 2 )
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1393
فروردین 1393
بهمن 1392
دی 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
آبان 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
آرشيو
آرشیو موضوعی
ادبیات داستانی لاتین
جان بارت
گوستاو فلوبر
خورخه لوییس بورخس
نوشته های سگ ولگرد
رویای مرگ
خواب خوش
بهومیل هرابال
ایتالوکالوینو
امبرتواکو
نیکوس کازانتزاکیس
اینیاتسیوسیلونه
هنریک ایبسن
استاندال
پاموک
کورت ونه گات
هرتامولر
بوریس پاسترناک
ادبیات داستانی چک
ری برادبری
عزیز نسین
یوکیو میشیما
ادبیات داستانی آسیا
شل سیلوراستاین
فدریکو گارسیا لورکا
کارلوس فوئنتس
خولیو کورتاسار
دانلود داستان های چاپ نشده ی چارلز بوکوفسکی (1)
سروانتس
رومن رولان
جک لندن
هنری میلر
میخاییل شولوخف
پل استر
ماشادودآسیس
میخائیل بولگاکف
رضاقاسمی
رومن گاری
آرتور شنیتسلر
ایشی گورو
کوبو آبه
ج.ام.کوتسیا
ریموند کارور
بودلر
جان کندی تول
ال .ای .دکتروف
ابراهیم گلستان
الکساندر سولژنیتسین
سال بلو
صادق هدايت
داستايوسكي
ژوزه ساراماگو
لويي فردينان سلين
فرانتس كافكا
داستان هاي كوتاه
تولستوي
چخوف
فلوبر
جي دي سلينجر
جيمز جويس
آلبركامو
نقد رمان و داستان
صد رمان برتر جهان
نیکلای گوگول
سارتر
هوشنگ گلشیری
صادق چوبک
غلامحسین ساعدی
محمد علی جمال زاده
ارنست همينگوي
دانلود آثار صادق هدايت
دانلود آثار صادق چوبك
دانلودآثار گلشيري
دانلودآثار جمال زاده
دانلودآثار ساعدي
دانلود آثار برتر ادبيات جهان
شهرنوش پارسی پور
ویرجینیا وولف
ویلیام فاکنر
ادگار آلن پو
ميلان كوندرا
گونترگراس
هاينريش بل
توماس مان
هرمان هسه
صمد بهرنگي
بزرگ علوي
برتولت برشت
جلال آل احمد
چارلز بوکوفسکی
ریچارد براتیگان
دوریس لسینگ
اونوره دو بالزاک
سامرست موام
مارسل پروست
ساموئل بکت
ويلاديمير ناباكوف
ارسکین کالدول
ادبیات داستانی ایران
ادبیات داستانی روسیه
ادبیات داستانی فرانسه
ادبیات داستانی آمریکا
ادبیات داستانی انگلیس
ایوان گنچاروف
سیمون دوبووار
گابریل گارسیا مارکز
ماریو باگاس یوسا
دانلود آثار جلال آل احمد
ادبيات داستاني آلمان
پیوندها
آدرس فیس بوک ما
روزنامه هاي ايران
دانلود كتاب ( 1 )
كتاب نامه
سايت شخصي رضاقاسمي
sksd2
بوف تنهايي من
دانلود بهترین های موسیقی ایران و آمریکا
minus1
2shanbe
نقد فیلم دلنمک
مرکز اطلاعات سینمایی ( imdb)
سیب گاز زده
یک پزشک
تئاتر شهر
ایران تئاتر
حق جنون
کافه سینما
کتابدوست
کتابناک
یادداشت های یک معدنچی
پرده ی شیشه ای
مرد مرده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM