X
تبلیغات
... - چارلز بوکوفسکی
نقد و بررسی و دانلود آثار مشاهیر داستانویسی ایران و جهان ( آدرس فیس بوک ما :my lonely owl )
اداره ی پست بوکوفسکی آغاز دست به قلم گرفتن یکی از نوابغ ادبیات آمریکا بود . رمانی که با آن بوکوفسکی سبک خاص خود را شروع کرد و هنوز هم به اعتقاد من بهترین رمانی ست که از او به چاپ رسیده است و با این که تم داستانی ندارد و همان فضای اتوبیوگرافیک وار بر آن حاکم است ، اما عجیب است که زیباترین اثرش است و رمان های دیگرش چون زنان ، هالیوود ، خاطرات دیوانگی ، پالپ و ... به گرد اداره ی پست نمی رسند . یکی از نکات برجسته ی این اثر این است که شخصیت داستان ، چیناسکی ، هنوز نمی نویسد و در واقع شاید عنوان دیگر اداره ی پست ، چه شد که نویسنده شدم ، است . اداره ی پست ، عقده گشایی روحی رنجدیده و نا آرام است که سالها تن به هرکاری داده تا زنده بماند و همین او را از علایقش دور کرده است ، روابطش با انسان ها ، همانی ست که در همه ی آثار بعدیش به آن اشاره می کند ، روابطش با زنان سردرگم و ناموفق است ، با رییس و همکارانش سر ناسازگاری دارد و در یک کلام نه او کسی را درک می کند و نه دیگران او را درک می کنند . همین می شود که سالها باید در مداری بسته بچرخد و به هیچ جا نرسد و روز به روز مسیر مرگ تدریجی اش را بپیماید .

سنگینی کلام ، هنوز در این رمان دیده می شود و بوکوفسکی هنوز به آن سادگی خاص کلام خود نرسیده است . البته این از نیمه ی دوم رمان ، بهتر می شود و تازه نویسنده در قسمت دوم گرم شده است و دستش در توصیف فضاها بازتر شده است . به همین دلیل است که ابتدای رمان با نوعی کندی و سنگینی شروع می شود که معمولا ً در آثار او ندیده ایم . ترسیم  او از اداره ی پست و آن پوچی و بیهودگی تمامی کارهایی که انجام می شود را می توانیم در کلمات او ببینیم . در این میان، کماکان ، طنز خاص خود را نیز حفظ کرده است . طنزی که در رابطه ی او با انسان ها، شکل می گیرد و بیشتر کلامی ست تا موقعیت :

(( ... از اون یکی خونه هم گذشته بودم که دیدم یه زنه داره دنبالم می دوه :

-پستچی ، پستچی ، برا من نامه نداری ؟

- خانم ، اگه داخل صندوقت چیزی ننداختم یعنی برات نامه ندارم

- ولی من می دونم که تو برا من یه نامه داری

- چی شده که همچین فکری کنی ؟

- خواهرم امروز زنگ زد و گفت که می خواد برام نامه بنویسه

- خانم ، من برات نامه ای ندارم .

- می دونم که داری ! می دونم که اون توِ!

شروع کرد به دست کردن داخل کیسه نامه ها .

-        خانم به نامه های ایالات متحده دست نزن . امروز برا تو نامه ای ندارم .

برگشتم و به راهم ادامه دادم .

-        می دونم که نامم دست تو ِ !

یه زنه دیگه رو ایوون خونشون وایساده بود :

-        دیر کردی امروز .

-        بله ، خانم

-        پستچی همیشگی کجاست ؟

-        سرطان گرفت مرد .

-        از سرطان مرد ؟ هارولد از سرطان مرد ؟

-        درسته

-        صورتحساب ، صورتحساب ، صورتحساب . همش برام صورتحساب اوردی ؟ آره ؟

-        بله خانم ، همش همینه .

-        برگشتمو به راهم ادامه دادم . ((

بوکوفسکی اداره ی پست را برای فرار از دیوانگی و ملالش نوشت و همین نوشته ها ، که از شدت واقعی بودن ، مستند می زند و برای خیلی ها ، خسته کننده ، آغاز گر سایر نوول ها و داستان های کوتاهش شد . البته او هیچ وقت در نوول هایش ، به پختگی داستان های کوتاهش نرسید و البته هنر او نیز در همین داستان های کوتاه و  شعرهای نویی ست که سروده . در واقع نوول هایش نیز مجموعه ای از داستان های کوتاهی ست که سرانجامی ندارند و به شدت موجزاند و البته در مکان شکل می گیرند . البته بوکوفسکی در داستان های کوتاهش ، بیشتر از هم دوره هایش چون کارور ، به شخصیت می پردازد و شخصیت ها پرداخت بیشتری می شوند . اما باز هم داستان های به شدت مدرن او ، اسیر زمانه و برهه های کوتاهی ست که گاه از بی حادثه بودن رنج می برد و بیشتر خوانندگانش را فراری می دهد .

اگر بوکوفسکی نگارنده ی تنهایی و پوچی باشد ، اداره ی پست شاید اوج کار او باشد و بقیه ی رمان هایش به نوعی تکرار . در واقع می توانیم بگوییم او در اداره ی پست ، بیشتر حرف هایش را زده و بقیه ی کارهایش ، به نوعی مکمل این کارند . پرسونایی که در این رمان خلق می کند ، در سایر داستان های او نیز به نوعی دیده می شود . کسی که با همه ی دنیا و به خصوص زنها سر ناسازگاری دارد ، علایقی دارد ولی برای گذران زندگی اش مجبور است تن به کارهایی پوچ و عبث بدهد . تنهاست و دائم الخمر و سردرگم و خسته . شخصیتی که از جامعه ی اطرافش گریزان است و به شدت به آن بدبین و هر وقت خوشبین می شود و سعی می کند با آن ارتباط برقرار کند ، شکست می خورد . شاید همه ی این نوشته ها، از زبان انسانی مطرود و شکست خورده باشد ، ولی گروتسکی که او از جامعه ی اطرافش به ما می دهد ، چیزی نیست که بتوانیم در صداقتش شک کنیم . یک صداقت کودکانه در کلام اوست که مارا به شدت با او همراه می کند و حرف هایش را باور می کنیم . باور تنهایی های مردی که تنها راه فرارش از دیوانگی کامل ، نوشتن است ، زیاد سخت نیست .

در این میان نوول هایش ، در این رمان با شخصیت او ارتباط بیشتری برقرار می کنیم . چون چیزهایی که می نویسد ، به عنوان یک نویسنده نیست . شرح حالی ست گاه آشفته و البته هذیان نیست . پای عقل در میان است . پای دیده ها و شنیده ها در میان است . این که انسانی عادی ،هر چه تجربه کند ، بنویسد ، چیزی نیست که باور ناپذیر باشد . پوچی و خستگی از کلمات می بارند :

((...و تو روبراه نیستی و هر لحظه ، خسته و خسته تر می شی . از پله ها رفتم بالا و کلیدمو انداختم تو قفل . در باز شد . یکی انگار همه ی وسایل خونه رو عوض کرده بود . یه قالی نو کف اتاق انداخته بودند . وسایل خونه هم نو بود .

یه زن تو آشپزخونه بود . خوشگل بود . جوون ، پاهای خوشگل ، بلوند .

-        سلام ، آبجو داری ؟

-        آره ، الان برات می آرم .

-        این مدل تزیینو دوس دارم .

-        کار منه

-        ولی چرا ؟

-        فقط این جوری دوس داشتم .

دوتایی آبجو خوردیم .

-        تو خوشگلی . قوطی آبجومو گذاشتم زمینو بوسیدمش . یکی از دستامو گذاشتم رو پاش . زانوِ خوشگلی داشت . بعد یه قلپ دیگه از آبجوم خوردم.

-        خوب ، واقعا ً از این دکوراسیون خوشم می یاد . روحمو تازه می کنه .

-        خوبه ، شوهرمم دوسش داره .

-        چی ؟ ... شوهرت ؟ ببین ، این آپارتمان شماره چنده ؟

-        309

-        309؟ خدایا ! من طبقه رو اشتباهی اومدم . من تو 409 ام . کلیدم درتونو باز کرد .

-        بشین عزیزم ، اشکال نداره .

-        نه ، نه

بقیه ی آبجو ها رو برداشتم .

-        حالا چرا این قدر عجله داری ؟

-        بعضی مردا خیلی کله خرن

-        یعنی چی ؟

-        منظورم اینه بعضی مردا عاشق زناشونن .

خندید : یادت نره من کدوم خونم .

درو بستمو رفتم طبقه ی بالا . بعد در خودمو باز کردم .کسی اونجا نبود . وسایل خونه کهنه بودن و پاره پوره . قالی کف اصلن رنگ نداشت . قوطی های خال آبجو کف خونه افتاده بودن . تازه جای درست اومده بودم .

لباسامو در اوردم ، تنهایی رفتم تو تختمو یه آبجو دیگه باز کردم ....))

او به چیزی نیاز دارد که به زندگی اش  معنای دیگری ببخشد . معنایی که او می خواهد ، فقط در نوشتن است . پس از کارش بیرون می آید و می نویسد و می نویسد . نوشتن فقط دیوانگی کامل را از او دور می کند . او همان انسانی ست که بوده ، تنها و تنها و تنها :

(( ...رسوندمم خونه . رفتم سمت در و خداحافظی کردم ، رادیو  رو روشن کردم ، یه بطری نصفه ویسکی پیدا کردم ، خوردمش ، خندیدم ، احساس خوبی داشتم ، بالاخره راحت شده بودم ، انگشتامو با یه ته سیگار سوزوندم ، بعد رفتم تو تخت ...خوابیدم ، خوابیدم ، خوابیدم .

صبح شده بود و هنوز زنده بودم . شاید یه نوول بنویسم ، فکر کنم بنویسم . بعد شروع کردم به نوشتن ...))

اداره ی پست هم به سرنوشت دیگر رمان ها و داستان های بوکوفسکی دچار شده و هنوز به فارسی چاپ نشده است ولی فکر می کنم که ترجمه ای از آن در دست باشد . فکر کنم سایت تابناک نسخه ای از آن را دارد . همانطور که نسخه ای از داستان های کوتاه (( جنوب بی شمال )) را نیز بدون هماهنگی با من برای دانلود گذاشته بود . اداره ی پست به دلیل زبان رک و بی پرده ی بوکوفسکی ، بدون سانسور زیاد ، قابل چاپ نیست و همان بهتر که مثله شده چاپ نشود .

کتاب نامه :

Post   Office ,Charles Bukuwski, Black Sparrow Press, santa Barbara ,CA,93105

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1391ساعت 13:48  توسط داريوش | 
 

زنان ، شخصی ترین رمان بوکوفسکی ست . حتی شخصی تر از اداره ی پست که اولین رمانش است و در آن اولین بار شخصیت و کاراکتری را ارائه می دهد که نمودش را در همه ی آثار بعدی او می بینیم . شخصیتی دائم الخمر ، لاابالی و ناتوان از ارتباط موثر با دیگران و به خصوص زنان . این گونه است که در معدود آثارش که خطی داستانی را دنبال می کند ( مثل عامه پسند و تا حدی هالیوود ) بقیه همه شرخ زندگی یکنواخت و پوچ روزانه است . پوچی ای که تا مغز استخوان همه نفوذ کرده است . همه چیز قلم بوکوفسکی در خدمت تصویرگری این پوچی ، در قالب جملاتی کوتاه ، صریح و فاقد هرگونه استعاره و زیبایی ادبی ست . هنر اصلی بوکوفسکی در جذب مخاطب ، ایجازی ست که از قلم زیبای او بیرون می آید و خواننده را جذب می کند . ایجازی که همراه با رک گویی ادبی ایست که به ندرت در ادبیات می بینیم . متهم کردن بوکوفسکی به عامیانه نویسی ، کاری بیهوده است چون این خاص ادبیات آمریکایی ست . ولی بوکوفسکی در این امر ، بیش از همه چیز تحت تاثیر سلین است . چه در شخصی نویسی ، چه در ایجاز و چه در رک گویی بیش از حد ، همه و همه تحت تاثیر سلین است . البته این را باید قبول کرد که نوول ها او به هیچ وجه به پختگی آثار سلین نمی رسد ولی به عنوان نمونه ای امروزی از این سبک ، قابل توجه است .

زنان ، بیش از هر چیز حاوی جزئیات زندگی یک جامعه است . این درست است که بوکوفسکی در زنان نیز چون دیگر رمان هایش ، خود را محور اصلی قرار می دهد و زندگی شخصی اش را بازگو می کند ولی توجه او به جامعه و زندگی اطرافش ، حیرت انگیز و هنجار شکن است . توصیفات او از آمریکا با بسیاری از نویسندگان هم دوره اش متفاوت و به واقعیت نزدیک تر است . به همین دلیل ست که رئالیسم بوکوفسکی هیچ وقت به دل خوانندگان آمریکایی نشسته و بیش از هر جا در اروپا تحویل گرفته شده است .

زنان ، در این میان ، شرح همه ی ناتوانی ها در برقراری ارتباط او با جنس مخالف است . زنان داستان های بوکوفسکی بیش از هر چیز به زنان فیلم های نوآر شبیه اند ؛ زنانی که از دل رمان های داستایوسکی بیرون آمده اند و بعدتر در آثار سلین نیز این چنین توصیف شده اند و در داستان های بوکوفسکی ، با همین آب و رنگ ، فقط امروزی تر شده اند . او و عشق هایش ، همه و همه ، حول مداری پر هیاهو و پوچ ، به دور هم می چرخند . زنان داستان لغزش های این رابطه هاست ، داستان هیاهوی انسان هایی که برای عشق به یکدیگر نزدیک می شوند و در نهایت فقط سکس نصیبشان می شوند . رمان ، بیش از هر چیز بر روابطی تاکید دارد که در عین نزدیک تر کردن انسان ها به هم ، فقط امیال جنسی شان را برآورده می کند و جز این هدفی ندارد . انسان های این داستان ، در عین رابطه با دیگران تنهایند و این روابط ، آنها را از تنهایی خارج نمی کند . قهرمان های بوکوفسکی ، همه تنهایند . تنهایی که در حضور جمع تشدید می شود و رهایی و گریز به تنهایی و مست کردن و نوشتن ، تنها راه آن است .

توصیفات بوکوفسکی در این رمان به نوعی پختگی رسیده و او توانسته با کوتاهترین جملات ، بیشترین تاثیر را روی خواننده بگذارد . برای نمونه توصیفی از عشقش را برای تان می گذارم :

(( ...به  پنجره عقب نگاه کردم و دیدمش که با یه شورتو لباس خواب آبی ، بی حرکت ، زیر نور ماه وایساده . دل و رودم داشت می پیچید بهم . احساس مریضی ، بی مصرفی و ناراحتی می کردم . عاشقش بودم .))

در زیر چند فصل از این رمان ترجمه شده است که تقدیم حضورتان می گردد . از خوانندگان عزیز خواهش می کنم ، حق ترجمه را رعایت کنید و ذکر هر قسمت از داستان ، با ذکر نام وبلاگ و مترجم باشد . داستان های قبلی بوکوفسکی که در این وبلاگ قرار داده شد ، بدون اجازه و بدون ذکر منبع ، در سایت تابناک ، برای دانلود گذاشته شد که امیدوارم تکرار نشود .

منتظر انتقادات و اصلاحات شما هستم .

 

کتاب نامه :

Women , Charles Bukowski, Black Sparrow publication , New York 1978  

دانلود با لینک مدیا فایر :

زنان ؛ چارلز بوکوفسکی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 23:7  توسط داريوش | 
من مترجم نیستم و در این زمینه ادعایی ندارم . همان طور که در زمنیه ی نقد ادبی نیز  ادعایی ندارم . ولی آن قدر بوکوفسکی را می شناسم و زبان انگلیسی می دانم تا با داستان هایش ارتباط برقرار کنم . نخستین بار که اشعارش را خواندم ، فهمیدم که او هم از جنس انسان هایی ست که نسلشان مدتهاست منقرض شده . شاید آخرین نویسنده از نسل یاغی هایی که بدون ادعا ، زندگی مدرن و چالش هایش را در قالبی پوچ وار به تصویر کشیدند . در این میان نقش او از همه بیشتر است . او یک کالت است . سرآغازی که با او شروع شد و با او نیز خاتمه یافت . کسی که هرگز در آمریکا شهرت نیافت ولی اروپایی ها او را می پرستیدند . اولین بار که شعر های او را می خوانید ، به خود می گویید ؟ این شعر بود ؟ پس قافیه اش کو ؟ پس آرایه های ادبی و تشخیص و توصیفش کو ؟ این که همین صحنه ای ست که دیروز خودم هم دیدم ؟ پس چرا آن را خواندم ؟ پس چرا آن را دوباره می خوانم ؟ مطمئن باشید دوباره آن را می خوانید ، حتی به خاطر می سپارید و گوشه ی دفترتان تک مصراعی از آن را می نویسید تا یادتان نرود . این جادوی اوست . این جادوی سادگی اوست .

خیلی ها با اشعار و داستان هایش ارتباط برقرار نمی کنند . اصلا ً چه که ؟ ادبیات فقر و بدبختی و پوچی و سکس ؟ وای ، این که داستان هایش غیر از پورنو چیزی ندارد ، یک نوع پورنوگرافی مدرن ، نه ، باز هم اشتباه می کنید . بیشتر وحشت دارید از این یاغی بی پرده ای که هر چه می بیند و  فکر می کند به روی کاغذ می آورد . مگر این مرد حیا ندارد ؟ نمی داند که نباید این ها را گفت ، این ها تابویند ، باید فقط در تنهایی خویش به آنها فکر کرد ، کسی نباید بداند تو به آنها فکر می کنی ، بیشتر که دقت می کنی ، می بینی هر روز این ها را به نوعی می بینی ، هر جامعه ای با هر فرهنگی این ها را می بیند ، این پوچی ها را دارد ، دقیق تر که می شوی فقط انتقاد می بینی ، تلخی ، اعجازی از سادگی ، ایجازی بدون حرف و حدیث ، این ها همه وجود دارند ، می بینید ، مدرنیسم و پست مدرنیسم و هر چه ایسم لعنتی ست به سخره گرفته ، همه ی انسان های او مسخ شده اند ، داریم تصویر دیگری از آمریکا می بینیم ، این آمریکا با آمریکایی که داخل فیلم ها دیده ایم تفاوت دارد ، انسان هایش جور دیگری اند . این جادوی اوست . او داستان کوتاه می نویسد . به معنی واقعی کلمه از یک زمان مشخص ، روایتی کوتاه و بی نظیر می سازد . زبانش تلخ و بی پرواست ولی مطمئن باشید همه ی آن ها را می خوانید . همه ی داستان هایش برای شما سورپرایزی دارد که به وقت گذاشتن برای بازی با کلماتش می ارزد . او داستان یک زندگی مدفون را می گوید . داستان آن روی زندگی را . آن سوی هراس و هوس را .

جنوب نه شمال ترجمه ای ست از عبارت South of No North . با این که نامش را تحت اللفظی ترجمه کرده ام ولی معنای آن داستان هایی از همه جا ست . داستان هایی که مکان و زمان مشخصی ندارند و مربوط به کل آمریکا و شاید در معنایی استعاری کل جوامع مدرن است . این کتاب مجموعه داستان های کوتاهی ست که ۲۴ داستان کوتاه را در بر می گیرد و من ۱۱ تای آن را ترجمه کرده ام . بهمن کیارستمی در کتاب (( موسیقی آب گرم )) چهار داستان این مجموعه را ترجمه کرده است : سیاست ، دیلن توماس رو هم همینا کشتن ، یک کارمند کشتی سازی با دماغ سرخ و کلاس . کلاس را کیارستمی (( خانم حسابی)) ترجمه کرده است که در متن اصلی عنوانش کلاس است . این چهار داستان ،تنها داستان هایی بوده اند که مترجم توانسته بدون سانسور زیاد به چاپ برساند و بقیه ی داستان ها عملا ً غیر قابل چاپ هستند که این غیر قابل چاپ بودن تماما ً برمی گردد به زبان رک و بی پرده ی بوکوفسکی که مسائل جنسی را به روی کاغذ می آورد و ادبیات عامه ی آمریکایی را به تصویر می کشد . پس مشکل اصلی چاپ نشدن آثار بوکوفسکی که به کابوسی برای ناشران و مترجمان تبدیل شده است ، به همین بر می گردد . داستان (( به ممه هام زل نزن ، آقا )) نیز به صورت اینترنتی ترجمه شده است . می ماند هشت داستان دیگر که پنج تا از آنها ، از اهمیت کم تری برخوردارند و سه تا از آنها ، به  سبک خاص بوکوفسکی ، یعنی روزنوشت هایی در یک بازه ی زمانی ،است که اگر عمری بود ، بعدا ً آن ها را ترجمه می کنم .( داستان قاتلین از این کتاب  ترجمه شده ولی به دلیل برخی مشکلات ترجمه که به اصل متن ضربه زده بود ، بطور موقت حذف شد . بزودی در همین پست می توانید آن را دانلود کنید )

به نظر من این یازده داستان ، بهترین داستان های کوتاه این مجموعه اند و شما را با تمامی زیر و بم آثار او ، آشنا می کند . سبک بوکوفسکی ، رئال است که در بعضی مواقع با تخیل عجین می شود . رئال او به شدت اجتماعی ست و حتی از رئال روسی نیز پیشی می گیرد . پایان بندی داستان هایش بی نظیر است . شخصیت پردازی اش در ابتدا تکراری می نماید ولی چندی بعد می فهمید که چیزی برای غافلگیری شما وجود دارد . انسان های او مطرود هایی هستند که مدرنیسم آن ها را به گوشه ای رانده و زندگی سگی تنها نامی است که برازنده ی آنهاست . در پایان چند نکته را ذکر می کنم :

۱- این مجوعه برای نخستین بار در ایران ارائه شده و هیچ کدام از این داستان ها ، در اینترنت هم منتشر نشده است . همه ی ترجمه ها از آن من و وبلاگ sksd است و برای آن زحمات زیادی کشیده است پس خواهش می کنم در متن تغییری ندهید .

2- تنها انتظاری که از دانلود کنندگان دارم این است که هرکس این داستان ها را دانلود می کند ( حتی یکی از آنها را ) در قسمت نظرات ، نظر خود را نسبت به داستان و ترجمه بدهد و یا از نظر خود را از طریق ایمیل boofetanhayeshab@yahoo.com ارائه دهد .

3- اگر کسی در ویراستاری دست دارد ، خواهش می کنم مرا از خطاهای خویش آگاه کند .

دانلود داستان های South of No North چارلز بوکوفسکی با لینک مستقیم :

جربزه ؛ چارلز بوکوفسکی

دو دائم الخمر ؛ چارلز بوکوفسکی 

تو و آبجوت و اینکه تو چقدر فوق العاده ای ؛ چارلز بوکوفسکی 

یک مرد ؛ چارلز بوکوفسکی  

ماژا توروپ ؛ چارلز بوکوفسکی

رقصیدن با پرده؛چارلز بوکوفسکی

راهی به بهشت نیست ؛ چارلز بوکوفسکی

مزدور ؛ چارلز بوکوفسکی ؛ چارلز بوکوفسکی  

تنهایی ؛ چارلز بوکوفسکی

چیزی در مورد یک پرچم ویتنامی ؛ چارلز بوکوفسکی

کتاب نامه :

South of No North ,Charles Bukowski,Black Sparrow press,1971

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 2:32  توسط داريوش | 

چارلز بوكوفسكي در ايران چندان شناخته شده نيست و معروفيتش شايد از نويسنده هايي به مراتب پايين تر از خويش نيز كم تر است. فقط كتابخوان هاي حرفه اي هستند كه كمابيش با آثار او آشنايي دارند . نويسنده اي كه عاشق سلين و داستايوسكي است و از شكسپير متنفر است . سراسر زندگيش به قول خودش در نكبت بوده . همان طور كه جايي در خاطراتش مي گويد : شصت سال از زندگيم در فقر بوده و بعد از آن، آن قدر پول داشته ام كه هيچ وقت مشروبم ترك نشود !!! او شايد ديگر انتهاي بي بند و باري و بي قيدي نويسندگاني باشد كه در زندگي خويش ، هميشه برخلاف جريان جامعه ي خويش رانده اند و براي خودشان زندگي كرده اند. نويسنده اي كه در رمان هايش بيش از همه از سلين تاثير گرفته و اين ، غيرقابل انكار است .

بوكوفسكي شاعر است ، او بيش از همه چيز به خاطر اشعارش معروف است ، شعر ها و نوشته هاي او دربرگيرنده ي تصوير ديگري از آمريكاست ، او را شاعر سيه روزان آمريكا مي دانند ، شاعر كارگر ها ، الكلي ها ، فاحشه ها ، معتاد ها ، پااندازها و... . معروفيت بوكوفسكي در اروپا حيرت انگيز است اما او هيچ وقت در آمريكا موفقيتي پيدا نكرد . ژان پل سارتر او را بزرگترين شاعر آمريكا مي دانست .

پالپ ( به معناي مبتذل ولي در ايران عامه پسند ترجمه شده است ) آخرين رمان بوكوفسكي است كه به اعتقاد بسياري، بهترين و پخته ترين داستان اوست . او در اين اثر  شايد، بالاخره به قالب رمان رسيده باشد و از قالب گزارش نويسي هاي شخصي خويش خارج شده باشد . او در اين اثر شخصيتي را خلق كرده كه چون ديگر قهرمانان داستان هايش بسيار به خودش نزديك است ، كاراگاهي الكلي ، بي بندوبار و تنها كه عاشق اسب دواني است و خواننده در حين خواندن كتاب مي فهمد كه به ماليخوليا نيز دچار مي شود  . خواننده در ابتداي داستان با صحنه اي مواجه مي شود كه تا به حال در كم تر كتابي ديده شده است : زني با نام بانوي مرگ نزد كاراگاه مي آيد و از او مي خواهد كه سلين را برايش پيدا كند . ماجراهاي فانتزي كتاب از همين جا شروع مي شود و خواننده را تا پايان داستان اسير خويش مي كند . سبك روان بوكوفسكي هرگز خواننده را خسته نمي كند اما براي كم تر خواننده اي خواندن آثار بوكوفسكي لذت بخش است؛چون آثار او (‌به خصوص شعرهايش ) هجو انسان و لذت هايش و تنفر از پوچي هايي است كه در جامعه ي امروز از آن به خوشي و سعادت ياد مي شود . شايد آثار او دهن كجي به تمامي قراردادهايي است كه انسان قرن بيستم را پايبند خويش كرده و او را ناخواسته به نكبت و بدبختي سوق مي دهد. پالپ تجلي تمامي اعتقادات بوكوفسكي است . شايد كل ديوان اشعار بوكوفسكي را بتوان در اين رمان كوچك خلاصه كرد . نيك بلان ، همان كاراگاه داستان ، درگير مسائلي است كه نمي توانيم بگوييم خود درگير آنها مي شود يا ديگران او را در اين راه مي اندازند . راهي كه به مرگ او ختم مي شود . شخصيت هايي كه بوكوفسكي در اين اثر خلق مي كند نشان دهنده ي چهره ي ديگري از امريكاست . نفرت ، بيهودگي و پوچي در اين رمان كوتاه موج مي زند . افكاري كه با زباني روان بيان مي شود نه با جملاتي سنگين كه خواننده را در گردابي بي انتها رها كند و او را به تاريكي برساند و بوكوفسكي با زباني ساده ،بيهودگي هاي اين جهان را بيان مي كند . جهاني كه با بيهودگي هايش زنده است .

شايد اين قسمت كتاب بيش از همه چيز بيان گر جهان بيني بوكوفسكي است :

(( ... روز بعد باز دوباره برگشته بودم دفتر . احساس بيهودگي مي كردم، رك حرف بزنم . حالم از همه چيز به هم مي خورد. نه من قرار بود به جايي برسم ، نه كل دنيا . همه ي ما فقط ول مي گشتيم و منتظر مرگ بوديم . در اين فاصله هم كارهاي كوچكي مي كرديم تا فضاهاي خالي را پر كنيم . بعضي از ما حتي اين كارهاي كوچك را نمي كرديم . ما جز نباتات بوديم . من هم همين طور . فقط نمي دانم چه جور گياهي بودم . احساس مي كردم كه ...يك شغلمم ....))

 

كتاب نامه :

 

عامه پسند ، چارلز بوكوفسكي ، پيمان خاكسار ، نشر چشمه  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 17:26  توسط داريوش | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود
وگفتن اینکه سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش واز یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم

ساده است
که چگونه می زیم

باری زیستن
سخت ساده است
و پیچیده نیز هم

پیوندهای روزانه
آرشیو مقاله های فارسی
sksd2
نقاشی و هنر
دانلود کتاب
روزنامه های ایران
دنیای pdf
سايت كتاب قفسه
goodreads
صادق هدایت ( 2 )
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1393
بهمن 1392
دی 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
آبان 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آرشيو
آرشیو موضوعی
ادبیات داستانی لاتین
جان بارت
گوستاو فلوبر
خورخه لوییس بورخس
نوشته های سگ ولگرد
رویای مرگ
خواب خوش
بهومیل هرابال
ایتالوکالوینو
امبرتواکو
نیکوس کازانتزاکیس
اینیاتسیوسیلونه
هنریک ایبسن
استاندال
پاموک
کورت ونه گات
هرتامولر
بوریس پاسترناک
ادبیات داستانی چک
ری برادبری
عزیز نسین
یوکیو میشیما
ادبیات داستانی آسیا
شل سیلوراستاین
فدریکو گارسیا لورکا
کارلوس فوئنتس
خولیو کورتاسار
دانلود داستان های چاپ نشده ی چارلز بوکوفسکی (1)
سروانتس
رومن رولان
جک لندن
هنری میلر
میخاییل شولوخف
پل استر
ماشادودآسیس
میخائیل بولگاکف
رضاقاسمی
رومن گاری
آرتور شنیتسلر
ایشی گورو
کوبو آبه
ج.ام.کوتسیا
ریموند کارور
بودلر
جان کندی تول
ال .ای .دکتروف
ابراهیم گلستان
الکساندر سولژنیتسین
سال بلو
صادق هدايت
داستايوسكي
ژوزه ساراماگو
لويي فردينان سلين
فرانتس كافكا
داستان هاي كوتاه
تولستوي
چخوف
فلوبر
جي دي سلينجر
جيمز جويس
آلبركامو
نقد رمان و داستان
صد رمان برتر جهان
نیکلای گوگول
سارتر
هوشنگ گلشیری
صادق چوبک
غلامحسین ساعدی
محمد علی جمال زاده
ارنست همينگوي
دانلود آثار صادق هدايت
دانلود آثار صادق چوبك
دانلودآثار گلشيري
دانلودآثار جمال زاده
دانلودآثار ساعدي
دانلود آثار برتر ادبيات جهان
شهرنوش پارسی پور
ویرجینیا وولف
ویلیام فاکنر
ادگار آلن پو
ميلان كوندرا
گونترگراس
هاينريش بل
توماس مان
هرمان هسه
صمد بهرنگي
بزرگ علوي
برتولت برشت
جلال آل احمد
چارلز بوکوفسکی
ریچارد براتیگان
دوریس لسینگ
اونوره دو بالزاک
سامرست موام
مارسل پروست
ساموئل بکت
ويلاديمير ناباكوف
ارسکین کالدول
ادبیات داستانی ایران
ادبیات داستانی روسیه
ادبیات داستانی فرانسه
ادبیات داستانی آمریکا
ادبیات داستانی انگلیس
ایوان گنچاروف
سیمون دوبووار
گابریل گارسیا مارکز
ماریو باگاس یوسا
دانلود آثار جلال آل احمد
ادبيات داستاني آلمان
پیوندها
آدرس فیس بوک ما
روزنامه هاي ايران
دانلود كتاب ( 1 )
كتاب نامه
سايت شخصي رضاقاسمي
sksd2
بوف تنهايي من
دانلود بهترین های موسیقی ایران و آمریکا
minus1
2shanbe
نقد فیلم دلنمک
مرکز اطلاعات سینمایی ( imdb)
سیب گاز زده
یک پزشک
تئاتر شهر
ایران تئاتر
حق جنون
کافه سینما
کتابدوست
کتابناک
یادداشت های یک معدنچی
پرده ی شیشه ای
مرد مرده
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM