![]() |
![]() |
|
| نقد و بررسی و دانلود آثار مشاهیر داستانویسی ایران و جهان ( آدرس فیس بوک ما :my lonely owl ) |
|
همه چیز از دن کیشوت شروع شد . از آن زره درب و داغان و کلاهخود مقوایی و یابویی که حتی توصیف های صاحبش نیز او را اسبی افسانه ای نمی کرد . همه چیز از اندیشه ی هجوی شروع شد که سروانتس با ریختن چاشنی طنز گزنده ی خویش ، آن را تئوریزه کرد و آن ، ابزاری شد برای هجو زمانه . به راستی وقتی دن کیشوت را می خوانید نمی دانید که سروانتس به ستایش قهرمان می پردازد یا مرثیه ای می نویسد بر پایان آن ؟ از جهتی دن کیشوت روح بیدار زمانه ای ست که قهرمانان را فراموش کرده و فساد و تباهی و جهل و خرافه ، سراسر آن را فرا گرفته و از جهتی دیگر قهرمان ما ، خود مضحکه ای ست که بر مشکلات می افزاید . باز هم هجو . قهرمانی مجنون برای نجات جامعه ای فاسد به پا می خیزد و در این راه تا انتهای خیال پیش می رود و تخیل را نیز به بازی می گیرد ؛ آنجا که دیگر قدرت خیال نیز دربرابر رویاپردازی او سر تعظیم فرود می آورد . این جاست که می گویم ادبیات مدرن از دن کیشوت و سانکو پانزا شروع شد . ادبیات داستانی به قبل از دن کیشوت و بعد از دن کیشوت تقسیم می شود . همه ی داستان های بعد از دن کیشوت ، حتی تلخ ترین و ساختارشکن ترین آنها ، تحت تاثیر اویند . همه چیز از قهرمانی شروع شد که هیچ نبود و می خواست همه چیز شود . یک نوع ابر مرد شدن ، یک نوع زندگی ابدی ، یک زندگی نامیرا ، و نامش نامیرا شد . تصویری که سروانتس از این قهرمان ، سانکو پانزا و تمامی شخصیت های فرعی داستانش به ما می دهد ، آن قدر زیبا و دل نشین است که تا قرن ها بعد نیز تازگی و زیبایی خویش را از دست نمی دهد. در ادامه از دو منظر محتوا و تکنیک به بررسی رمان می پردازیم :
محتوا : قهرمان و سایر شخصیت ها؛ دغدغه ی همیشگی رمان نویسان قهرمان ، ضد قهرمان و شخصیت های فرعی است که با زنجیری نامرئی به هم متصل باشند و در عین حال تقابل و جدل خویش را نیز داشته باشند ، بدون این که موجب آزار خواننده شوند و یا روابط به گونه ای باشد که ملموس و قابل باور باشد . ادبیات قبل از سروانتس ، ادبیات کلاسیکی است که به تمامی بر کلیشه های کلاسیک استوار است . کلیشه هایی که تحت چهارچوب های خاصی ، به تمامی دست و پای نویسنده را می بندد و همه چیز را برای خواننده قابل پیش بینی می کند . به همین دلیل هنر نویسنده معطوف به داستان و پرداخت آن می شود و کار با شخصیت ها و روانکاوی آن ها در درجه ی پایین اهمییت قرار می گیرد ولی سروانتس با درهم ریختن این قواعد مرسوم تصویری از قهرمان خویش می نمایاند که ضد قهرمان جلوه می کند . ضد قهرمان بودن از آن جهت که با کلیشه های مرسوم همخوانی ندارد و تصویری از آن قهرمانی نیست که همیشه در ذهن خوانندگان بوده است . این تصویرگری در مورد سانکو پانزا نیز صدق می کند . سانکوپانزا در تقابل با دن کیشوت است ، مرد ابلهی که برای برآوردن آرزوهای خویش ، با دن کیشوت همراه می شود و با تمامی ابله بودنش ، باز چشم بیداری دارد و حقایق زمانه را می بیند . رویاهای دن کیشوت و دیده های سانکوپانزا ، تقابلی ست از سورئالیسم و رئالیسم . چیزی که در تصویرگری عجیب سروانتس تقابلی می شود از تصویری که برداشت ها از آن متفاوت است . نوعی واگرایی دیداری ، شنیداری و عقلایی . و زیبایی ها از این جا می آید که رویا بر واقعیت چیره می شود و سانکوپانزا چندی بعد ، خود در مسخ و رویاپردازی، دن کیشوت را به کناری می اندازد . سرانجام این زمانه و جامعه است که قهرمان خویش را به گوشه ای می اندازند که بمیرد . زیبایی دیگر این جاست که قهرمانی برخاسته تا جامعه را نجات دهد که دیوانه شده و مسخ زده است . شاید اگر عقلی داشت به نجات این عقب ماندگی برنمی خاست و همین ناامیدی نویسنده را درباره ی وطنش نشان می دهد . سایر شخصیت های فرعی داستان ، هرکدام خرده داستانک هایی دارند که در دل رمان قرار گرفته اند . اما این خرده داستان ها به شدت وامدار ادبیات مرسوم زمانه ی سروانتس است . داستان هایی قدیمی و کلاسیک که از انسان هایی سنتی و کلاسیک نقل می شود . شخصیت پردازی زیبای سروانتس ( که البته به سنت رایج آن زمان ، در بسیاری از موارد از تیپ سازی فراتر نمی رود ) این است که داستان هرکس ، در واقع شخصیت اوست و عجیب این که دن کیشوت و سانکوپانزا شخصیت های مدرن و نامیرای این رمان هستند . سروانتس قهرمانش را تا اوج خواری پیش می برد و فقط در آستانه ی مرگ اورا از مسخ خویش ، نجات می دهد . مرگی که با وصیتی همراه می شود که خود گویای همه چیز است : داماد خواهر زاده اش نباید هیچ چیز از کتاب های پهلوانی بداند ! بعضی از صحنه های این رمان براستی فراموش نشدنی اند : صحنه ی تقابل دن کیشوت با آسیاب های بادی ، گفت وگو های دن کیشوت و سانکو ، صحنه ی به هوا انداختن سانکو به آسمان در کاروانسرا ، به پادشاهی رسیدن سانکو و ... . این ها صحنه هایی هستند که فارغ از هرگونه تفسیری در یاد همه می ماند و راز ماندگاری رمان نیز همین است . این جاست که می بینیم راز نامیرایی دن کیشوت در شخصیت خود او و مهترش و حوادث داستان است . خرده ای که به سروانتس می گرفتند ، عدم پرداخت به مسخ دن کیشوت است . مسخی که بعد از توصیف یکنواختی او به یکباره رخ می دهد ( و آیا همین جرقه ای نمی شود برای مسخ گره گوار سامسا در رمان کافکا ؟) و این چقدر رویکردی مدرن است برای نمایاندن مسخ آدمی . سروانتس شاید با مقدمه ای کوتاه ، دن کیشوت را مجنون کند و ولی شاید در تنها قسمت رمان که سروانتس به ایجاز روی آورده و از زیاده گویی دست برداشته ، همین قسمت است و چه زیبا نیز این کار را کرده . یک نوع شخصیت پردازی سینمایی برای قهرمانی که تا بیش از هزار صفحه ی دیگر ، همراه ماست . تصویرگری همین یکنواختی زندگی دن کیشوت برای ما کافی ست که مسخ یکباره و رویاپردازی او را برای فرار از این یکنواختی باور کنیم و بپذیریم که او می خواهد به زندگی سراسر یکنواخت و بی حاشیه اش پایانی دهد و تولدی دوباره داشته باشد . حتی اگر این تولد دوباره با جنون او همراه باشد . سوالی که بوجود می آید این است که در این جامعه شاید همه به یکنواختی و عبثی دچار باشند ، پس چرا فقط دن کیشوت به یکباره به پا می خیزد ؟ جواب این است که او قهرمان رمان و قهرمان جامعه است . و بدا به حال جامعه ای که قهرمانش مجنونی باشد . اما انتخاب دن کیشوت دلایل دیگری نیز دارد . سروانتس در قهرمانش پاکی ، بی آلایشی ، جوانمردی ، صداقت و بی ریایی قرار می دهد . صفاتی که سرتاسر جامعه اش را فرا گرفته و او در همه ی تیپ های فرعی که در داستان قرار می دهد ، ردپایی از آن نیز می گذارد . دن کیشوت ، قهرمان سروانتس ، فاقد این صفات است و همین برای او کافی ست . حال می خواهد عقل درست و حسابی هم نداشته باشد . هجو و نقد جامعه ؛آدم های فرعی این داستان همه صورتک هایی هستند که گاه تقدسی قدیس بار می یابند و گاه تا سطح پست ترین انسان ها پایین آورده می شوند ولی نکته این جاست که همه ملموس و باورپزیرند . سروانتس تلاش داشته که از هر طبقه ای و جایگاه و گروهی در داستانش داشته باشد تا ماکت کاملی از جامعه اش ارائه دهد . در واقع سفر دن کیشوت در میان اسپانیا ، سفر سروانتس در وطنش است و او چون راهنمایی ما را در این سفر همراهی می کند . شاید همان تصویر مبارزه ی خیالی دن کیشوت با آسیاب های بادی ، تجسمی از مبارزه با جامعه باشد . در واقع اگر دقیق تر شوید ، دن کیشوت با خوددرگیری خویش ، جامعه را نیز درگیر می کند و این در واقع اشاره ی ظریف سروانتس به تباهی جامعه است . جامعه ای که در درجه ی اول عقب افتاده و درگیر خرافه های مذهبی و سنت های نادرست گذشته است . پیام سروانتس می تواند این باشد که جامعه ای این چنین بیش از هر چیز نیاز به اصلاح خویشتن دارد تا نیاز به قهرمان . قهرمانان زمانی می توانند کارساز باشند که اصلاح شخصیتی خود انسان ها ، آغاز شده باشد . این جاست که سروانتس قهرمانی را انتخاب می کند و آن را مضحکه ی عام و خاص می کند و او را تا انتهای بدبختی و حقارت می برد تا جامعه ای را به خود بیاورد . دن کیشوت قربانی جامعه است . سبک : با همه ی نوآوری ها باز هم به سنت کلاسیک است . شاید مهم ترین چیزی از دن کیشوت که برای خواننده ی امروز خواندن آن را دشوار می کند ، مونولوگ های طولانی است که در فصل فصل رمان وجود دارد . نقطه ی قوت رمان ، حوادث و شیمی رابطه ی دن کیشوت و سانکو ست . طنز رمان بر جذابیت آن می افزاید و ابزار و الگویی می شود برای آیندگان که چگونه از طنز برای بیان واقعیت و آمیزش واقعیت و خیال استفاده کنند . سبک سروانتس بر مبنای این طنز استوار می شود و سرآمد سبک های قوی تری می شود که در قرن های هفدهم ، هجدهم و نوزدهم بوجود آمد . رمان به خصوص در جلد اول درخشان است و داستان را تا جمع شدن همه ی انسان های فرعی در کاروانسرا خوب پیش می برد ولی بعد سروانتس با قراردادن مونولوگ های چند صفحه ای و گفتن سرگذشت کامل هر کدام از آدم ها ، چنان رمانش را کشدار می کند که دیگر آزاردهنده می شود . به نوعی ، سروانتس نمی داند با این حجم انسان فرعی که در رمانش قرار داده می خواهد چکار کند .کاری که در قرن نوزدهم ،نویسندگان روسی بخوبی از پس آن برآمدند . البته این همه وامدار سبک روایی آن زمان است که حوادث و شخصیت ها ، منطق روایی نداشتند و اهمییت هرکدام در کامل بودن آنهاست و منطق داستانی آنها ، تحت تاثیر کلاسیک های یونان قدیم است . چیزی که به تدریج از بین رفت و در قرن نوزدهم با رئالیسم روسی ، دیگر فاتحه اش کاملا ً خوانده شد . رمان باز در جلد دوم جان می گیرد و جذابیت ها بیشتر می شود و با این که جز تکرار ، چیز تازه ای ندارد بر مبنای حوادث تازه ، خواننده را تا به انتها پیش می برد و با پایانی درخشان ، رمان را به انتها می رساند . همه ی نویسندگان بعد از سروانتس تحت تاثیر دن کیشوت اند . این ادعایی بزرگ ولی درست است . این تاثیر ابتدا بر فرانسه و بعد در سرتاسر اروپا گسترش یافت. از مولیر گرفته تا ولتر و فلوبر در فرانسه ادامه یافت . در روسیه بر گوگول تاثیر شگفتی گذاشت . در واقع نزدیک ترین سبک را به سروانتس ، گوگول داراست که البته سبک او رویه ی مدرن این سبک زیباست و شاید بتوان همه ی رئالیسم روسی قرن نوزدهم و تا اندازه ای آثار بولگاکف را وامدار دن کیشوت دانست . تاثیر سروانتس بر کافکا ، سلین ، میشیما ، کوبوآبه ، موراکامی ، گونترگراس ، مارکز ، بورخس ، کالوینو ، ساراماگو ، پاموک ، جیمز جویس و ... غیر قابل انکار است پس پر بیراه نیست اگر بگوییم همه چیز از دن کیشوت شروع شد .
کتابنامه : دن کیشوت ، سروانتس ، محمد قاضی ، انتشارات جامی |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 13:45 توسط داريوش |
|
|
بازمانده ی روز رمان جالبی ست . رمانی که شاید نمونه ی آن دیگر به پستتان نخورد و نتوانید با روایتی غیرخطی و شبه پست مدرنیست ، سفری در آداب و رسوم و تاریخ انگلستان و البته همراه با شخصیتی خشک و غیرقابل انعطاف ، داشته باشید . از این جهت حائز اهمییت است که زندگی را با تمامی ملالش به تصویر می کشد و جزئیات پوچش را برایتان با آب و تاب تعریف می کند . زبانش ، زبان نامه نگاری قدیمی و اشرافیت قجری ست و این تمهیدی ست که مترجم به فراخور زمانه ی رمان و قهرمان داستان ، برای زبان رمانش انتخاب کرده است که عادت و خوگرفتن به آن در آغاز دشوار است ولی کم کم برایتان سلیس می شود و به آن عادت می کنید و در پایان می بینید که از آن لذت برده اید.
ایشی گورو علاقه ی زیادی به روایت خرده داستان هایی غیرخطی و سیلان ذهن وار در برهه های زمانی کوتاه دارد که در کلی نامرئی به هم می پیوندند . این در مجموعه داستان شبانه هایش که پیشتر راجع به آن صحبت نمودیم نیز وجود داشت اما در آنجا زنجیره ای که رمان را شکل دهد ، وجود نداشت . اینجا نیز روایت ها در بازه ی زمانی مشخصی رخ می دهد و شخصیت اول رمان ، با یادآوری به خاطرات و عقایدش می پردازد . حتی می بینیم که در فصل پایانی رمان که نویسنده خواننده را کم کم برای آن آماده و مشتاق کرده است ،راوی با پیش دستی به ذکر زمان حال نپرداخته است و با حادثه روبرو شده و بعد آن را روایت کرده است . این سبک روایت به شخصیت اول رمان برمی گردد و محافظه کاری او برای هرچیز ، او می خواهد خاطرات را نقل کند نه اول شخص داستانی باشد که خطراتش را اول بار با خوانندگان تجربه کند . او راوی اتفاقاتی ست که در این همه سال براو گذشته اما ما هیچ وقت با احساسات اصلی اش روبرو نمی شویم . رمان ، داستان مردی ست که تمامی زندگی اش را وقف کارش کرده است ، کاری که به قول خودش در آن به تشخص و حد کمال رسیده است و از این لحاظ به آنچه که می خواسته رسیده است . بعد از این همه وقت زمانی برای او فراهم شده که به استراحت بپردازد و گذشته اش را مرور کند و اینجاست که پرگویی هایش شروع می شود و صحبت هایی را که سالهاست بردلش سنگینی می کرده بازگو می کند . پرگویی او به آشفته گویی می انجامد و بدون نظمی در ذهن ، و شاید فراری از آن بدلیل ملالش از نظمی که سالیان سال داشته است ، به بازگویی خاطراتش می پردازد . اما خاطراتش کم کم نقشی از توجیه به خود می گیرد و توجیهاتش نقشی از حسرتی که با این که انکارش می کند ولی مشخص است که چیزی در گوشه ی قلبش او را عذاب می دهد . زندگی برای او بدون تشکیل خانواده ای سپری شده و همچون ماشینی در خدمت به ارباب و تلاش برای رسیدن به تشخص در حرفه ای که ارزش چندانی در آن دیده نمی شود . این جاست که سختی های کار نویسنده در خلق همچون شخصیت پیچیده ای نمایان می شود . شخصیتی پیچیده که حسرتی بر دل دارد ، اعترافی به آن نمی کند ولی با گفته هایش و توجیه های شخصی اش ، ما را به این جهت گیری سوق می دهد . رمان از نظر تاریخی نیز حائز اهمییت است و ما را با برهه ای از تاریخ اروپا و انگلستان آشنا می کند؛ با وجودی که از زبان خدمتکاری وفادار روایت می شود و خوبی اش این است که بیشتر روایت دقیق می کند تا این که نقد کند . رمان اندکی ما را با پشت پرده های اشرافیت اروپا آشنا می کند . شاید بیشترین چیزی که استیونز ،شخصیت اول رمان را، آزار می دهد لحظه هایی است که او از سر گذرانده و او به همه ی آن ها پشت پا زده است . لحظه هایی که می توانسته برایش زندگی ای عاشقانه رقم بزند . عشقی که او هرگز به آن اعتراف نمی کند و با لجبازی به آن پشت کرده است ولی در پس زمینه ی کلماتش برای ما مشخص است که این ربات ما، دردی دارد که سعی می کند آن را تسکین دهد . دردی که این همه سال خودش را مشغول داشته که هیچ کلمه ای آن را ، حتی برای خودش ، آشکار نکند . اما اکنون زمانی ست که او باید واقعیت های زندگی اش روبرو شود و خود را از عذاب وجدانش ، آسوده گرداند . لحظات او را خسته می کنند : (( ولی فایده اش چیست که انسان هی از خودش بپرسد که اگر فلان لحظه یا بهمان لحظه جور دیگری برگذار شده بود ، کار به کجا می کشید ؟ آدم ممکن است با این فکرها حواس خودش را پرت کند ...طبیعی است که وقتی امروز به این لحظه ها نگاه می کنیم ، ممکن است به نظر برسد که این لحظه های حیاتی در زندگی انسان بسیار ذیقیمت بوده اند ؛ ولی البته در همان لحظه تصور انسان ، غیر از این است . )) او نیز چون ما اسیر سوتفاهم های لحظات زندگی است و جسته و گریخته به بر باد رفتن رویاهایش اشاره می کند . رویاهایی که زمانی تصور می کرد در جای دیگری ست و حالا آن را در جای دیگری می بیند و اکنون ، در بازمانده ی عمرش که شبش نزدیک است، غمی بر دل دارد که رهایی از آن برایش ممکن نیست . آنجا که در فصل پایانی رمان ، از بی فایده بودن کارهایش می گوید و گونه هایش خیس می شود ، دیگر خود را کامل لو می دهد و همه چیزهایی که سعی در پنهان کردنش داشته بلای جانش می شود و احساساتی که این همه سال مدفونشان کرده است ، بر او چیره می شوند و سرانجام خواننده با او همدردی می کند . در واقع او در تمامی رمان می کوشد که خواننده را نیز چون خودش متقاعد کند ولی در نهایت نمی تواند از دیگران همدردی نخواهد و اینجاست که خواننده با او همراه می شود و دردش برایش ملموس . رمان ساختار پیچیده ای دارد که با سبکی سهل و ممتنع و روایتی خشک همراه است پس خواننده ای صبور می خواهد . رمان با ترجمه ی خوب و روان نجف دریابندری همراه است که خود مزیتی ست برای فهم بهتر رمان . صبوری خواننده تا انتهای رمان او را بی نصیب نمی گرداند با این که قبول دارم رمان در بسیاری از جاها ، با پرگویی های پست مدرنیسمی استیونز ، ملال آور می نماید .
کتابنامه : بازمانده ی روز ، ایشی گورو ، نجف دریابندری ، نشر کارنامه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 21:25 توسط داريوش |
|
|
بر قبر خفته ی رمانتیسم و رئالیسم کم فروغی که در فرانسه هنوز فلوبر آن را زنده نگه داشته بود ( ولی در روسیه روزبروز قدرت می گرفت و در اوج بود ) ناتورالیسم زاده شد . ناتورالیسم نوعی پرده دری بود ، پرده دری که ملاحظات ادبی را ازبین برد ، زبان محاوره را بیشتر از قبل به ادبیات وارد کرد ،باب تجربه گرایی و عینی گرایی را در ادبیات گشود و با ادبیات چون موجودی علمی برخورد کرد و هستی آن را به نقد و تحلیل کشید. اگر به نیمه ی دوم قرن نوزدهم برویم ، ناتورالیست ها را چون آوانگاردهایی می بینیم که همه جا با شک و تردید مورد لطف قرار می گیرند . در فرانسه در اسم زولا خلاصه شد ، بعدتر به آلمان رفت ، شکل و شمایل دیگری یافت و هویتش نیز تغییر کرد . چیزی داریم به نام هویت ادبی ، هویت ادبی به شدت نیازمند محیط است . به همین دلیل است که در فرهنگ های مختلف ، سبک های مختلف ، متفاوتند .
اما اگر بینوایان کتاب مقدس ادبیات رمانتیسم و جنگ وصلح و برادران کارامازوف ، کتاب مقدس ادبیات رئالیسم قرن نوزدهم است ، ژرمینال نیز کتاب مقدس ناتورالیسم است . رمان بیشک روی شما اثر می گذارد ، حتی اگر رمان های زیادی خوانده باشید بازهم بار اول رمان شما را تکان می دهد . حتی اگر بسیاری از قسمت های آن را اغراق آمیز ببینیم باز هم خواندن آن تکان دهنده و زیباست . هرچیزی در این رمان بیانگر تفکر ، اندیشه و تلاش بی حد و حصر نویسنده است . نویسنده ای که بیش از شش ماه به معادن فرانسه می رود ، یادداشت برمی دارد و چون انجام یک تحقیق علمی روی آن مبادرت می ورزد ، باید ستایش شود . حتی اگر نتیجه آن چیزی نباشد که ما دوست داریم . در این رمان می توانیم اصول اساسی ناتورالیسم را بوضوح ببینیم : علم گرایی ؛ رشد علمی و تاثیر آن بر زندگی انسان که بعدتر درقرن بیستم به کمال رسید . علم به معنای صرف آگاهی نیست و گاه رشد ماشینی شدن و یکنواختی زندگی را نیز شامل می شود . خشکی و سردی ناتورالیسم نیز از این منظر و توصیف جز به جز و بدون زیبایی پردازی می آید . ادبیات ناتورالیسم در اوج خویش نیز ادبیاتی نیست که گرمایی داشته باشد و این بی گرمایی از نگاه شکاک و بدبینانه ی علمی آن به زندگی نشات می گیرد . جبرگرایی ؛ عنصر اساسی . از همان ابتدای رمان این را می بینیم . با آشنایی با تک تک شخصیت های رمان ژرمینال می توانیم با حسب نشانه ها و سمبل هایی که در رمان بصورت پنهان( و بعدتر در ادبیات آلمان و بخصوص توماس مان عیان تر گردید) سرنوشت آنها را پیش بینی کنیم . به همین دلیل است که نقش لحظه ها بیشتر می شود. انسان ها اسیر لحظه ها و سرنوشت خویشند و محیط بیش از همه نقش دارد . در این جا معدن برای ما به عنوان جلوه ای از قهر طبیعت جلوه می کند و چون به عنوان هیولایی زشت توصیف می شود ، برای ما مسلم می شود که سرنوشت تک تک شخصیت های داستان وابسته به این معدن است و در نهایت همه چیز به اینجا ختم می شود . تنهایی معدن در برابر جمع کثیری از انسان ها و باز هم مقهور کردن همه ی آنها نشانگر برتری جبری و محیطی آن است و انسان های این زندگی نکبت بار، هرچه دست و پا می زنند که خود را از این منجلاب رهایی بخشند بازهم مقهور سرنوشت خویشند . سرنوشتی که دانه دانه آنها را در کام خویش می بلعد و مرده تحویل می دهد . از شخصیت های بیشمار رمان فقط چندتن باقی می مانند و چون شخصیت های ادبیات رمانتیسم دانه دانه می میرند . اما زولا در این اثر قهرمان خویش را زنده نگه می دارد . گویی که شخصیت او مجزا از دیگران بوده و او باید زنده بماند حتی اگر همه ی حوادثی که دانه دانه شخصیت ها را ازبین برده او را نیز درگیر خود کرده باشد . جالب است که رمان شرحی از شورش و انقلاب است . این انقلاب و شورش هم درونی و هم خارجی است . اما باز هم این به اغراق های نویسنده بازمی گردد. زولا بر این باور بوده که حتی اگر فرد برای تغییر سرنوشت خویش نیز بجنگد بازهم مقهور جبر است و رهایی از آن ممکن نیست . ضدیت با اخلاق ؛ این نیز تاثیر دیگری از علم است . زولا در این اثر فقر و محیط را عاملی قلمداد می کند که انسان را تا حد حیوانی پایین می آورد . این دید موجب پرداخت بی پرده به مسائل جنسی و غرایز انسان هاست . ژرمینال از این نظر تکان دهنده است و تصور کنید چنین رمانی با این حجم تابوشکنی و پرداخت به جنبه هایی از بی اخلاقی و حیوانی شدن انسان ها ، در قرن نوزدهم زاده می شود و شاید سرآغازی می شود برهمه ی هنرهای ادبی و تجسمی آینده ی قرن بیستمی . فقر و زندگی کردن کلونی وار ، مرزهای بین زن و مرد را در این جهان آرماگدونی زولا از بین برده و شاید تنها دلخوشی این انسان ها از محیطی که در آن ، زندگی می کنند نیز همین سکس های بی دغدغه باشد . بخش های زیادی از رمان ، شاید در هر فصل ، پرداختی به این قضیه است . پرداختی که انسان را حیوانی در بند شکم و زیرشکم نشان می دهد و احساس گرایی و سانتی مانتالیسم رمانتیسم و حجب و حیای رئالیسم را به سخره می گیرد . این بی اخلاقی و جنسی گرایی و به عبارت دیگر ، مادی گرایی ، همراه با جبری گرایی غالب رمان ، به خلق پایان های تراژیک می انجامد اما پایان های تراژیک رمان همذات پندارانه نیست . شخصیت ها در پایان های تراژیک ادبیات رمانتیسم ، به نوعی کمال و تبلور روحی می رسند ولی در ادبیات ناتورالیسم این چنین نیست . همه چیز چون قانون نانوشته ی تلخی است . کسی به کمال نمی رسد . اتی ین در پایان رمان می تواند به خود بباوراند که حال که از همه ی مصائب، جان سالم به در برده ، پخته تر شده و از این به بعد آگاهانه تر عمل می کند . شاید زنده ماندن او همان امیدی ست که در سرتاسر رمان دیده می شود و به نوعی با آن بازی می شود و حتی آن را به سخره می گیرد . امیدی که در پایان رمان هنوز هم ادامه می یابد . شاید زولا دل بسته ی این قهرمان خویش است که بیاید و روزی همه ی این سیاهی ها را ازبین ببرد . پلیدی هایی که با این جنبش به خود لرزیده است و با این که جبر، حال روی خوش خود را به آن نشان داده ولی آینده در راه است . اتی ین ابزاری در دست نویسنده برای نمایش قدرت جبر است و روزی می آید و این بورژوازی را ازبین می برد . صدای گامهای کمونیسم روزبروز بیشتر می شود . ضدیت با اخلاق به دین هم مربوط می شود . پناه کارگران برای بدبختی خویش خدا نیست و چیزهایی دنیوی ست . حال دیگر دینی نمی بینیم که رهایی بخش انسان باشد و این بیش از همه از یک گفت و گوی ساده بین ماهو و زنش برمی آید. آنجا که زن از بدبختی هایی که سرش می آید می گوید: لااقل کاشکی دنیایی بود بعد این دنیا که ما بدبخت بیچاره ها توش رنگ گرسنگی رو نبینیم .ولی شوهرش به او پاسخ می دهد که : اصلا ً بعد این دنیا ، دنیایی نیست . این بی اعتقادی ریشه در همه ی بدبختی هایی ست که جداندرجد بر آنها نازل شده و آنها را سست عنصر وبیچاره کرده است . این جزمی گرایی علاوه بر ریشه ای که در محیط و اثر آن بر انسان دارد ، خود اعتقاد نویسنده نیز هست و ریشه در باورهای او از دین و اخلاق است . پس پرداخت زولا به کارگران ، مذهب و مبارزه با بورژوازی ، یادآور کمونیسم وسوسیالیسم است . کشیش هایی که او به تصویر می کشد یکی محافظه کار و طرفدار سرمایه داری و دومی ضد سرمایه داری و بیشتر مبارزی ست . زولا در رمانش مرد خدا نمی خواهد . مبارز می خواهد . اساس ژرمینال بر اندیشه ی عصیان است . اما از اساس ژرمینال که بگذریم به روایت آن می رسیم . روایتی که بر پایه ی مشاهدات زولا و تصویرسازی های شگرف اوست که به نظرم بهترین قسمت آن نیز به شمار می رود .راز موفقیت رمان در این است که با وجود پرداخت این همه جزییات و شخصیت های متعدد باز هم رمان کشش و جذابیت خود را حفظ می کند و خواننده را تا پایان رمان با خود همراه می کند بدون اینکه باعث ملال او باشد . سخت است که از فلاکت انسان و خواری او حرف زد و دیگران بشنوند و از تو گریزی نداشته باشند . اما زولا دانسته چگونه خواننده را با خود همراه سازد و راز ماندگاری رمان های قرن نوزدهم نیز دراین است که با گذشت این همه سال ، باز هم تازه اند و خواننده را با خود همراه می کنند . آغاز رمان گویای خیلی چیزها ست : (( مردی تنها ، شبی تاریک و بی ستاره به سیاهی قیر در ... پیش می رفت )) زولا با تصویرگری ابتدایی خویش و با جمله هایی بدیع و استادانه ، خواننده را با فضای کلی رمان آشنا می کند و بعد با ظرافتی زمان رمان را برای خواننده مشخص می سازد ؛ آن هم با گفته ای از یکی از کارگران یعنی همان باباسگ جان که آغازی لست برای ورود او به خانواده ی ماهو : ((این روزا روزگار کارگرا سیاس . کارگرا رو دسته دسته مرخص می کنن .شاید تقصیر امپراتوری نباشه .اما مگه بیکار بود بره آمریکا بجنگه ؟...)) در پایان فصل اول می بینیم که اتی ین در دوراهی سرنوشت تصمیم می گیرد که در معدن بماند . باوجودی که چیزی که می بیند هراسناک است : ((...همچون درنده ای موذی در ته سوراخش خود را جمع می کرد و بر زمین می فشرد و تنفسش خشن تر و کشیده تر می شد . انگاری گوارش گوشت آدمیزادی که می خورد بر شکمش سنگینی می کرد.)) تجسم یک هیولا از معدن ، توصیف سیاهی روزگار و آسمانی که گویا مرده و هیچ سپیده ی سیاهی آن را نمی سترد و فقط کوره هایی که شعله به آسمان دارند ،تصویری است آخرالزمانی که زولا فضای قصه اش را در آن می آورد . مثل یک فیلم نامه ی دقیق ، همه ی سیاهی ها در ذهنمان روشن می شوند ، شخصیت اول داستان را می شناسیم و فضا ، زمان و مکان برایمان مشخص می شود .تصور ژرمینال بصورت یک فیلم رنگی برایم سخت است و صحنه ها همه سیاه و سفیدند. و بعدتر شخصیت های فرعی دانه دانه معرفی می شوند . به خانواده ی ماهو می رویم و با تک تکشان آشنا می شویم . خانواده ای که اتی ین را به عنوان کارگر درجمع خود می پذیرند و او را با خود همراه می کنند . همین جاست که جرقه های عشقی بین کاترین و اتی ین شکل می گیرد ، با سلسه مراتب معدن آشنا می شویم ، بی بند و باری ها و روابط جنسی آنها را می بینیم و در نهایت مقدمه ی زولا با تبدیل رابطه ی عاطفی رمانش به مثلثی عشقی تکمیل می شود . کینه ای که در همان ابتدا بین اتی ین و شاوال به وجود می آید محصول همان ناتورالیسم زولایی ست . اتی ین که اسیر همان تردیدها و تاخیر های خویش است ، رقابت را به رقیبش می بازد و کاترین که از اتی ین ناامید شده تن به سکس با شاوال می سپارد و با وجود عشق پنهانش به اتی ین ، تن به سرنوشت و جبر می دهد . چیزی که برای خواننده ناخوشایند ولی در باطن امر منطقی ست . اما اتی ین از همان ابتدا معلوم است که با دیگران متفاوت است و تفکرش ، به اومانیست ها و سوسیالیست های نزدیک است . آنجا که نخستین بار کاترین را می بیند که باکرگی اش را از دست می دهد ، ترسیم زیبایی است از غرق شدن انسان در غرایز خویش . وقتی دختران و پسران کارگر را می بیند که در تاریکی علفزار به روی هم می افتند و چندی بعد صدای ناله شان بلند می شود ، حسرت نمی خورد . دلش برای آنها می سوزد : ((...چه فلاکتی ! به این دختران از خستگی درمانده ای فکر می کرد که هنوز آنقدر احمق بودند که بچه هم درست می کردند :گوشتی برای بار بردن و کالبدهایی برای رنج کشیدن . آیا بهتر نبود که سوراخ زیر شکمشان را چفت کنند و رانهاشان را مثل وقت رسیدن مصیبت جفت؟ شاید این افکار غم انگیز به آن سبب در ذهن او بیدار می شود که از تنهایی خود احساس ملال می کرد حال آنکه دیگران جفت جفت در پی کیف می رفتند . )) و بعد می بینیم که روزگار کاترین و شاوال را از کنار او عبور می دهد و او بدون این که آنها را بشناسد شاهد سکس شان می شود و بعد آنها را تشخیص می دهد . این تقابل به زیبایی از قلم زولا می چکد . فضاسازی زولا در پیش بینی واقعه ای ناگوار و توسل به سمبل ها و نشانه ها ، در اینجا بسیار زیباست . چیزی که در رمان گاه دیگر آزاردهنده می شود به منبر رفتن شخصیت های رمان و مانیفست های سیاسی و کمونیستی آنهاست که گویی از یک کارگر ساده بعید می نماید ؛ حتی اگر از اعماق وجودش برآید . اتی ین با از دست رفتن عشق خویش و دیدن بدبختی خود و دیگران ، خود را وقف مبارزه می کند .جایی که می گوید : ((...من جایی که صحبت از عدالت باشه از همه چیز می گذرم ،نه به مشروب اعتنایی دارم نه به دخترا ! دلم فقط به یه چیز خوشه ، به اینکه عاقبت اعیونا رو جارو کنیم بریزیم دور .)) اتی ین در پی تعلل دوباره باز هم فرصت بودن با کاترین را از دست می دهد و تن به خواهش جسم نمی دهد . حال آنکه از نظر زولا این یگانه سعادت عشق ورزیدن است . این چیزی است که ما در تفکرات مدیر معدن نیز می بینیم که باوجودی که از ثروت بی نیاز است ولی امیال جنسی اش ارضانمی شود . زولا با به تصویر کشیدن این تقابل گرسنگی و سکس در گروه های مختلف انسان ها ، باز هم نقش غریزه را در انسان حیوان نمایش نشان می دهد : (( ...آیا این ها همان دخترانی نبودند که ته هر گودالی می خوابیدند و پاشان بالا می رفت ؟ همان جوانان بی چیزی نبودند که از تنها لذت بی خرجی که می شناختند حریصانه بهره می جستند ؟ و احمق ها از زندگی خود می نالیدند حال آنکه از یگانه سعادت عشق ورزیدن تا سرحد انفجار سیراب می شدند . وای که اگر می توانست زندگی را با زنی از نو آغاز کند که خود را با تمام قدرت کمر و تمام اشتیاق سینه اش روی سنگها به او تسلیم کند چه با میل حاضر بود مثل آنها از گرسنگی بمیرد .)) و او سعادت و خوشبختی را در این می بیند و عصیان اینها برایش جای سوال دارد . از نظر این مدیر و سرمایه دار ، ارضای لذتی که خود فاقد آن است ، می تواند ضامن زندگی سعادت بارشان باشد حال آنکه از درک او خارج است که انسان همیشه نمی تواند در بند غرایز باشد هر چند بی خرج و کم زحمت بنماید. خشونت عصیانی که روزبروز بیشتر می شد به اوج خود می رسد . دو نقطه ی اوج برای این شورش می بینیم : یکی مثله کردن مگرا خواروبار فروش منطقه و کندن آلت جنسی او و دیگری شورش و اجتماع در برابر معدن که به کشته شدن و زخمی شدن تعداد بسیاری از معدنچیان می انجامد . اتی ین ،قهرمان و رهبر دیروز ، حال که منفور همگان شده و غیر از کاترین که به نزد خانواده اش بازگشته یاور دیگری ندارد ،تن به جبری دوباره می دهد و به معدن بازمی گردد . جایی که مرگ نهایی گویی در راه است . زولا با روایتی غیر خطی این ماجرا را جذاب تر می کند و مثلث عشقی اش را تا به آخر حفظ می کند و تا به آنجا پیش می رود که اتی ین شاوال را می کشد و کاترین را به دست می آورد و با او سکس انجام می دهد . اما کاترین در نهایت از گرسنگی می میرد و از معدنی که نابود شده است ، تنها اتی ین زنده می ماند . چیزی که در پایان رمان می بینیم تصویری از کارگرانی ست که به کارشان بازگشته اند ولی دیگر کارگران سابق نیستند و اتی ین که به دوردست می رود و در اندیشه های بزرگ است و تجسم امیدی است که همه ی بدبختان آن زمان داشتند و در آرزوی دنیایی که همه برابر باشند و هیچ سرمایه داری وجود نداشته باشد . جهانی که دست نیافتنی و رویایی است و اصلا ً واقعی نیست . اما امیدی است که در آن زمان از هر گوشه ، در حال توسعه بود . تاثیری که رمان ژرمینال نیز گذاشته همین بوده و بزرگترین تاثیر مثبتش همین آگاهی دیگران از وضعیت این بدبختی و آگاهی خود این بدبختان از وضعیت خویش بوده است . ترجمه ی سروش حبیبی از رمان بی نظیر است . رمان از آن دست رمان هایی ست که دست یابی به زبانش مشکل بوده ولی استادحبیبی به خوبی از پس آن برآمده و جز بهترین ترجمه های ایشان به شمار می رود . کتابنامه : |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 12:10 توسط داريوش |
|
|
مایکل ک بیش از هر چیزی یادآور یوزف ک رمان محاکمه است . شما را یاد چه چیزی می اندازد ؟ عجز انسان در تقابل با سیستمی پیچیده و بوروکراتیک که همچون زنجیره ای او را به سقوطی ناخواسته و بی دلیل وادار می کند . درون مایه ی اصلی این رمان نیز چنین است . فردی ناتوان و عاجز که در زندگی ای گرفتار شده که بیش از حد برای او بزرگ و بی رحم است .
اولین مشکل مایکل ، در همان بدو تولد او رخ می دهد . مشکلی که تمامی زندگی اش را از او می گیرد و تنها و منزوی اش می کند .حتی مادرش نیز می داند که این بچه خوشبخت نخواهد شد و خوشبختی نمی آورد : (( ... به مادر بچه گفت : چشمتون روشن ، اینجور بچه ها برای اهل خونه خوش قدمند. اما آنا ک از همان اول نه از این دهانی که رضایت نمی داد بسته شود خوشش می آمد و نه از گوشت صورتی رنگ زنده ای که از توی دهان پیدا بود )) اما این دهان تا آخر عمر چیزی برای گفتن نداشت ؛با این که باز بود و بسته نمی شد . رمان با مروری سریع بر زندگی مایکل ما را به آن چیزی می رساند که منتظرش هستیم : چالش . چالشی که با جنگ و بیماری مادرش ،تنها کسی که در این دنیا دارد، آغاز می شود . نخستین سوالی که برای مایکل پیش می آید در همین زمان است :(( این که چرا او را به دنیا آورده اند – حالا به جواب خود رسیده بود ؛ برای این که از مادرش مراقبت کند )) اما او در این کار نیز موفق نمی شود . این عجز و بیچارگی برگرفته از کافکا ست و تاثیر کافکا بر رمان آشکار است . زندگی و زمانه . تاکید نویسنده بر زندگی و زمانه به نوعی افتراق شخصیت مایکل و جامعه اوست . خواننده در سراسر داستان به دنبال رابطه ی بین این دوست ولی ما نمی توانیم رابطه ای بین این ببینیم . زمانه سیاه ترسیم شده است و این اندیشه را در ذهن ما بوجود می آورد که شاید زمانه موجب عجز او شده است ولی خود مایکل نیز امیدی ندارد و از جامعه رانده است و در این راه تلاشی نمی کند . شاید چون تلاش هایش همیشه به شکست انجامیده ولی او دوست دارد در انزوای خویش باشد . دوست دارد رابینسن کروزوئه وار در مزرعه ی تنهایی خویش باشد و از جامعه ی سیاه و سراسر بدبختی دور باشد . دوست دارد زندگی ساده ی خود را داشته باشد . حتی نمی خواهد که لب شکری اش را درمان کند و به نوعی تن به قضا سپرده است . همان نگاهی که در آغاز به او انداخته شده کافیست که او برای همیشه خود را از این دنیا جدا بداند و چون از این دنیا جدا شدی ، در برابر آن ناتوانی . نگاهی که حتی مادرش نیز از آن کوتاهی ندارد . ولی او از این دنیا همین مادر را دارد و وقتی مادر خویش را از دست می دهد ، دیگر چالش زندگی اش تکمیل می شود و تک و تنها میان جنگی عبث رها می شود . جنگی که او را کلافه می کند . جنگی که اورا به کنج مزرعه ای می فرستد تا در آنجا طعم دیگری از زندگی را بچشد : رابینسن کروزوئه ای می شود در میان زمینی پر از آدم و در آنجا زندگی ای ابتدایی با حداقل ها می سازد . اما باز هم او را از کنج خویش بیرون می آورند و به اردوگاهی می برند . شاید بهترین تصویر سازی جمعی داستان در این اردوگاه باشد و به زیبایی وضعیت جامعه ای فقیر و درگیر جنگ را ترسیم می کند . جامعه ای که تبعیض و فقر در آن حرف اول را می زند . مایکل این اردوگاه را نیز تاب نمی آورد و به کنج خویش بازمی گردد و به نبردی بیهوده با زندگی می پردازد . اما او از زندگی خویش راضی ست : (( ...فکر کرد که چه خوبه که بچه ندارم : چه خوبه که شوق پدر شدن ندارم ...از عهدش برنمی اومدم ...می شدم بدترین بابای دنیا . اگه زندگی فقط به قصد وقت گذرونی باشه سخت نیس )) ((...پدرم لیست مقرراتی بود که به در خوابگاه زده بودن ، بیست و یک ماده که اولیش این بود : در خوابگاهها همیشه باید سکوت برقرار باشد .)) شاید همین دو پاراگراف ، نشان دهنده ی شخصیت مایکل باشد. شخصیتی که در این همه سال باز هم نمی تواند نگاه اولیه ای که دیگران در همان بدو تولد به او شده است را فراموش کند . او خوش شانسی خویش را در این می بیند که کسی کاری به کارش ندارد . دوست ندارد در این جهانی که فقر و بدبختی همه جایش را فرا گرفته است ، بچه ای داشته ای باشد و زندگی فرد دیگری را نیز نابود کند . این جاست که تصویر کاذبی که از بی تعهدی او در خواننده شکل گرفته است از بین می رود . این جاست که همه ی تعهد او در ذهن ما شکل می گیرد : تعهد او به مادرش که او را از انزوا و جای امن خویش بیرون می آورد ، تعهد او به نسل بعد از خویش و تعهد او به زمینی که خاکستر مادرش در آن خفته است . او فقط به خودش تعهد ندارد . تعهد نداشتن به خویش حتی تا آنجاست که غذایی نمی خورد و نمی خواهد لبش را که با یک جراحی ساده قابل درمان است را درمان کند . زندگی برای او تعهد به چیزهایی فراتر از فهم جامعه است . مایکل حکم پروانه ای را دارد که سالها در پیله اش باقی مانده و اکنون به یکباره قدم به جهانی بی رحم نهاده و تا زمان بیماری مادر و جنگ ،این درگیری یکباره اتفاق نمی افتد . این یکبارگی باز هم یادآور کافکاست ولی به سنت نوشتاری او که قهرمانش را کاراکتریزه نمی کند ، نیست . ما در ابتدای رمان با مروری فیلم وار ، اندکی با مایکل آشنا می شویم و بعد او را عاجز و ناتوان در برابر بی رحمی های جهان اطرافش می یابیم . تفکر او نسبت به زمانه ، بیش از هرجا در اردوگاه شکل می گیرد . آنجا که با خود می گوید : ((...آیا هنوز هم می توان انگل را انگل گفت ؟ انگل ها هم گوشت و ذات دارند ؛ انگل ها را هم می شود استثمار کرد . شاید در واقع ، گفتن این که اردوگاه انگل شهر است یا شهر انگل اردوگاه بیشتر بستگی به این دارد که کدام یکی شان صدایش را بیشتر به گوش می رساند )) فصل دوم کتاب با تغییر راوی از دانای کل به اول شخص ، ادامه می یابد ولی باز هم این اول شخص خود مایکل نیست و پزشک او در درمانگاه ست . فصلی که بیشتر مایکل شخصیت پردازی می شود و زمانه به حاشیه می رود . در این فصل بیشتر با گذشته ی مایکل آشنا می شویم و نگاه دیگران را نسبت به او درمی یابیم اما مصیبت نامه ی مایکل در فصل سه است که در این جا بازگشت او به موطن خویش را می بینیم . آیا بازگشته که در آنجا بمیرد ؟ نه ، این پایان یک دور است . دورانی به معنای درک زندگی و شناخت خویش و دیدن زمانه . درگیری در لابیرنتی سرشار از بدبختی و ترس . تلاش برای زندگی ای نکبت بار . و او همه ی این نکبت ها را تاب می آورد و دوباره به جای اولش بازمی گردد و در تصوراتش خودش را پیرمردی می بیند که دیگران او را در فرقونی گذاشته اند و دارند به موطنش بازمی گردانند . این چرخه ی زندگی حیوانی ست و عبثی که زمان را می کشد و زمانه ای که افراد را بدور خود می چرخاند . از اول رمان، این حس و حال به خواننده منتقل می شود که رستگاری در کار نیست و حتی مرگ نیز درکار نیست . پایان کار مایکل ک ، پایانی سیزیفی و باقی ماندن در این چرخه ی عبث است . به قول خودش : این طوری میشه زنده بود . رمان ، رمان سختی است . با وجود کوتاهی ، همراه شدن تا پایان رمان واقعا ً سخت است . پس بیشتر به خوانندگان حرفه ای آن را توصیه می کنم . درک شخصیت مایکل دشوار است . آن قدر که نویسنده تلاش کرده که تا آخرین صفحات رمان ، این کار را انجام دهد و به نظرم در این کار موفق شده چون درک شخصیت فردی که تقریبا ً قابل همذات پنداری نیست ، بسیارسخت است ولی در این رمان تا حدودی میسر می شود .
کتابنامه : زندگی و زمانه ی مایکل ک ، جی .ام.کوتسیا ، مینو مشیری ، انتشارات فرهنگ نشر نو |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 11:32 توسط داريوش |
|
|
مدت زیادی بود که نمی نوشتم یا به دلیل سردی و بی میلی و یا مشغله و کار و هزار بدبختی زندگی مثلا ً شبه مدرن امروز ما ، ولی دوری از این جا که دیگر اختم با آن دیرینه شده ،سخت بود و همچنین می دیدم اندیشه ی تاسیس وبلاگی که فقط به ادبیات می پردازد ، هر چه در ابتدا بی فایده می نمود ولی امروز تا حدودی به بار نشسته و خوشحالم که بسیاری در این راه مرا تنها نگذاشتند . لازم است که تاکید کنم تمامی مطالب این وب ، فقط و فقط یک نویسنده دارد و آن هم من هستم . دزدی ادبی نیز نداریم ، اگر بنا به کپی پیست بود این وب هیچوقت راه نمی افتاد . همه چیز از علاقه شروع شد و نمی دانم به آگاهی رسیده یا نه ، این را باید شما بگویید .
بنا به درخواست بسیاری از شما ، آدرس فیس بوک این وبلاگ راه اندازی شد که می تواند محلی باشد برای همه ی دوستداران حقیقی فرهنگ و محلی برای تبادل نظر و اطلاعات و من هم سعی می کنم در حد امکان در آن فعال باشم . امید است که با حضورتان در آن پیج به فعال بودن هر چه بیشتر آن کمک کنید . آدرس فیس بوک ما :my lonely owl بعد از تحریر : مدت ها بود که فکر ساختن وبلاگی این چنینی برای سینما فکرم را مشغول کرده بود . امیدوارم در این محل تا حدودی این کار انجام شود . منتظر شما هستیم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 18:35 توسط داريوش |
|
|
چگونه می شود از موسیقی نوشت و اثری زیبا نیافرید ؟ موسیقی همه چیز شما را می گیرد و زیبایی را جایگزین آن می کند . موسیقی ، روح زمانه است ، خلق و خوی مردم است ، ندای زیر لب عاشقان روزگار است که هر کدام ، از بهر خویش ، چیزی را زمزمه می کنند . موسیقی بیش از هر چیز ، با خاطرات تلخ و شیرین انسان عجین می شود . گاه یادآور آغوش و بوسه ای از عزیزی ست و گاه غم از دست دادن کسی و دیگر ندیدن او و آن وقت است که آن ملودی و نت در ذهنت تبدیل می شود به قطعه ای جاودانه ، قطعه ای که هرگز آن را فراموش نمی کنی . قطعه ای که برای بقیه ی عمرت ، شبانه هایت را با آن سپری می کنی .
شبانه ، مجموعه داستانی ست که همه چند ویژگی مشترک دارند : در همه ی آنها موسیقی جریان دارد ، در همه ی آنها شب نقش مهمی ایفا می کند و در همه ی این ها، رابطه ای در حال گسستن است . در واقع اصلی ترین پیام داستان ها ، همین گسیختن ارتباط بین انسان هایی ست که یکدیگر را دوست دارند اما نمی خواهند دیگر باهم باشند . در واقع نوعی یکنواختی بر زندگی آنها چیره شده و زیبایی شعر گونه ی عشقشان را از آنها گرفته است . آنها به دنبال تجربیات جدیدی هستند که زندگی را ، دوباره برایشان به همان زیبایی سابق کند و در این حال ، موسیقی هسته ای ست که گاه ، تنها حلقه ی ارتباطی آنهاست و گاه بهانه ای برای جدایی . در واقع تصویر اصلی گورو از این انسان ها ، تصویر سردی ست از جامعه ای که پوچی و بیگانگی انسان ها در آن حرف اول را می زند و تنها گرمای باقی مانده که به این دشت سرد و گریان حیات می بخشد ، موسیقی ست . موسیقی ای که با خاطرات آنها از گذشته ارتباط دارد و مرهمی ست بر سردرگمی آنها . سردرگمی به حدی ست که به ترس از تنهایی و نیافتن فردی دیگر برای خویش نیز، غلبه می کند . اما چرا از یکدیگر جدا می شوند ؟ دلیل گاه نگفتنی ست و وقتی هم گفته می شود ، قانع کننده نیست . زندگی برای آنها تمام شده به نظر می رسد و تنها راه نجات آنها ، تجربه ای جدید است . یک نوع ریسک ، یک راه فرعی برای رسیدن به گرمای سابق ، راهی که حتی تداعی کننده ی ترس هایشان باشد . در همه ی داستان های کتاب ، تقابلی از نسل ها را می بینیم : نسلی جوان و نسلی میانسال و در آستانه ی پیری ( جز در داستان دوم که همه ی شخصیت ها میانسالند ) و روایت از جانب جوانتر هاست و روایتی که آنها می کنند ، روایتی است از به بن بست رسیدن بزرگتر ها . در کنار این تقابل نسل ها ، تقابل فرهنگ ها را نیز می بینیم : در داستان اول ، جوانی از لهستان با زوجی میانسال از آمریکا روبرو می شود . در داستان دوم با وجودی که سه شخصیت داستان همسن و از دوستان سابقند ، اما مرد مجرد سالهاست از انگلستان دور بوده و در بازگشت به نوعی بیگانه است . در داستان سوم مردی انگلیسی با زوجی از سوییس . در داستان چهارم این تقابل فرهنگی نیست ، بلکه تقابلی ست سنی و طبقاتی و زن و مرد که چندی به واسطه ی اشتراکشان در تنهایی و افسردگی بعد از عمل ، مدتی به هم نزدیک می شوند و شب هایشان را با هم می گذرانند ، در نهایت ، فاصله های بین آن ها ، دوری آنها را رقم می زند . این عامل جدایی ، کوچک و پرابهام به تصویر کشیده شده است تا بتواند ناتوانی آنها را به تصویر بکشد . ناتوانی ای که یکباره بوجود نیامده و سالها زمان برده که این دوری بوجود آمده است . داستان های گورو ، تصویری پست مدرن از زندگی ای مدرن است . طنز داستان ها نمی تواند سرپوشی بر تلخی فضای به تصویر کشیده شده در آن باشد . گویی موسیقی خاطره ای شیرین از گذشته است که فقط وظیفه ی آن ، ایجاد حسی نوستالژیک برای رابطه ای ست که در حال از هم گسیختن است . گورو ، در این داستان ها ، تمامی تکنیک ها را به کار می برد ، از فاصله گذاری هایی زیبا بهره می برد ، از طنزی گزنده استفاده می کند و در حد داستانی کوتاه ، شخصیت پردازی هایی زیبا می آفریند . زمان بندی داستان های کوتاه بسیار زیباست ؛ داستان ها در روشنایی های روز آغاز می شوند ، در شب به اوج می رسند و با رسیدن دوباره ی روز ، همه چیز به همان رخوت سابق بازمی گردد . در این بین ، اتفاق ناخوشایندی می افتد و جدایی اتفاق می افتد . گورو قهرمانانش را به تجربه اندوزی وادار می کند ، قهرمانان داستان ها با وجودی که می دانند چه می خواهند ، نیاز به اراده ای دارند که این تجربه را برایشان میسر کند . داستان ها ، حکایت نسلی ست که جایی در گذشته ، خوشبختی خود را جای گذاشته اند و اینک با چشمانی خسته و نگران ، چشم انتظار آن در آینده هستند .در این بین موسیقی نیز جریان دارد .
کتابنامه : شبانه ها ، کازوئو ایشی گورو ، علی رضا کیوانی نژاد ، نشر چشمه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 13:26 توسط داريوش |
|
|
شنیتسلر از آن دسته نویسندگانی ست که آثارش به زمانی خاص محدود نمی شود و همین راز سرزندگی آثارش است و ما صد سال بعد از خواندن آثار او، باز هم لذت می بریم و گاه از این تعجب می کنیم که این همه نبوغ را نویسندگان از کجا می آورند که قرن ها بعد ، هنوز انسان ها ، با فرهنگ های مختلف آن را می خوانند و لذت می برند .
پایه و اساس آثار شنیتسلر بر روانشناسی استوار است . روانشناسی و روانکاوی شخصیت هایی که عموما ً طبقه ی بورژوای جامعه هستند . با زبانی خشک و گاه سختگیرانه ولی توصیفاتی دقیق و موشکافانه . کار او شکافتن شخصیت هایی ساده در بحرانی ست که زندگی یکنواخت آن ها را از رکود وسستی خارج کرده است . این ویژگی ها بیش از پیش به آثار او نمودی پست مدرنیسم می دهد ولی پست مدرنیسمی که با مینی مال همراه نیست . یکی از نوآوری های اوکه قبل تر ما در کم تر نویسنده ای دیده ایم ، ایجاد تعلیقی ست که خواننده را تا خط آخر با خود همراه می کند . او با ایجاد مخمصه و ابهامی سخت ، خواننده و ذهنش را درگیر می کند ، خواننده در ذهن خویش به فرضیه سازی روی می آورد و همراه با قهرمان داستان خود را درگیر مخمصه می بیند . علاقه ی او به کار روی برهه ای کوتاه مدت از زندگی شخصیت هاست و این به او فرصت می دهد که به جزییات ، بیش از پیش بپردازد . البته این جزییات ، بیشتر روانکاوی شخصیت ها و قدم زدن در خودآگاه و ناخودآگاه است . بهتر است هر دو نوول را جداگانه بررسی کنیم : بازی در سپیده دم : از همان ابتدای رمان ، تصویری از قمارباز داستایوسکی پیش رویم نمایان شد و تا پایان رهایم نکرد . اما تفاوت ها اساسی بود . قمار در رمان داستایوسکی نقشی پررنگ تر دارد و از جنبه ی رئالیستی خارج می شود ولی در نوول بازی ، قمار چون راهی برای رستگاری و چندی بعد ورطه ای به بدبختی تصویر می شود و این جابجایی لحظه ها، قهرمان داستان را به چالشی وحشتناک می کشاند . چالشی که به راستی زندگی اش را به خطر می اندازد . تصویر نویسنده از قمار و تجسم حرص و طمع و زایل شدن عقل انسان ها ، تا حدی با نوشته ی داستایوسکی مطابقت دارد . اما جالبترین عناصری که نوشته را از حالت عادی خارج می کند، دو چیز است : اولی سبک نگارش نویسنده است که خواننده را به پایان رمان علاقه می کند و با نوعی همذات پنداری دلسوزانه ، در جست و جوی راهی می گردد که شخصیت رمان را از خطری که او را تهدید می کند ، رهایی بخشد . اما نویسنده ، گویی که همه ی این ها را پیش بینی کرده باشد ، همه ی راهها را می آزماید و در نهایت با پایانی غیرقابل پیش بینی ، خواننده را به شدت غافلگیر می کند . برگ برنده ی رمان بازی در سپیده دم نیز همین است : پایانی که با اندیشه های ما جور در نمی آید . این طور احساس می کنید که نویسنده همانطور که شخصیت هایش را روانکاوی کرده ، شما را نیز روانکاوی می کند و از فکر و ذهنتان آگاه می شود و در نهایت شما را در مسیر دلخواه خود پیش می برد . کازدا ، شخصیت اول نوول ، در طی داستان ، بارها در دوراهی ها قرار می گیرد و اغلب اشتباه تصمیم می گیرد و در این راه با بدشانسی نیز همراه می شود. و همه ی این حوادث در شبانه روزی ست که گویی قرار است برایش از در و دیوار ، بدبختی ببارد . به ظاهر دانای مطلق داستان ، بسیار قوی ست و جای فراری برای قهرمان داستان باقی نمی گذارد ، همه چیز در ید قدرت اوست و رهایی از آن وجود ندارد . اما با کمی دقت ، به نقش حیاتی شخصیت پی می بریم. تصمیم های قهرمان ، اساس داستان را تشکیل می دهند . با هر تصمیم اشتباه ، شرایط را برای خویش سخت تر و با تصمیمی درست ، خود را بالا می کشد . همان صحنه ی قمار خود مدلی از کل نوول به ما می دهد : فرمولی که با کمی دقت می بینیم روند کلی نوول را به ما می دهد . شکست سنگین پایانی رمان به نوعی یادآور پایان تلخ نوول است . در واقع درخواست پول از کنسول برای بازی ، به نوعی با درخواست پول از لئوپولدینه تقارن می یابد و هر دو به نابودی کازدا می انجامد. در هر دو حقارتی نصیب کازدا می شود ،یک حقارت که به از دست رفتن شرف و حقارتی دیگر که به از دست رفتن کامل زندگی او می انجامد . نابودی کازدا ، به نوعی ریشه در گذشته دارد . تصادفات و احتمالات ، همان طور که در قمار عامل برد و باخت می شوند ، در عرصه ی زندگی او نیز رویکردی مشابه دارند ؛ پس بدیهی ست که به تجانس قمار و زندگی نیز اشاره داشته باشیم . شنیتسلر در این رمان ، کم تر به اجتماع می پردازد . بیشتر پرداخت او به شخصیت هاست و جز اشاراتی کوچک ، دیگر در نوول چیزی نمی بینیم . این پرداخت اندک به مقتضای رمان کافی ست و مهم ترین چیزی که در آن می بینیم پرداخت طبقاتی و نقد بورژوازی ست .
رویا : بیراه نیست اگر بگوییم هیچ اثر ادبی ، مانند این نوول ، دربرگیرنده ی روانشناسی مدرن و تعالیم فروید نیست . رویا، آمیزه ای اعجاب بر انگیز از مفاهیم و آموزه هایی ست که تا قرن ها می تواند ذهن و روح خوانندگان خویش را درگیر کند . کوبریک عزیز ، آخرین فیلم خویش را بر اساس این نوول جاودانه ساخت : فیلم با چشمان باز بسته . قصد مقایسه ی فیلم و رمان را ندارم چون در پایان رمان به اندازه ی کافی به آن پرداخته شده است پس به رمان می پردازیم : در نوول رویا ما چند مفهوم داریم که نویسنده خواسته آن ها را وارد رمان خویش کند . نخست پرداخت نویسنده به اروتیسم و در مفهومی عام تر ، غریزه ی آدمی که نویسنده بر این یکی تاکید بیشتری داشته است و به نوعی تصویرگر انسانی ست که در آستانه ی قرن بیستم ، در جست و جوی ارضای جنسی ست و با وجود فراهمی این مهم ، باز هم به آن دست پیدا نمی کند . این رویکرد به گرایش بیشتر انسان به ناخودآگاه و رویا منجر می شود و حال قهرمانان نویسنده ، باید در این سرگشتگی به ساحل آرامش خویش بازگردند ؛ با وجودی که این ساحل آرامش دیگر چون گذشته ، آرام نیست و در پس زمینه ی ذهن ، تردیدی باقی می ماند . مفهوم دیگر رمان ، نقد اجتماع است ؛ اجتماعی که از روابط زناشویی شروع می شود و مغازه ی صورتک فروشی ، مهمانی شیطانی و اروتیسم آن و هم چنین فاحشه گری را نیز در برمی گیرد . نقد نویسنده ، جامعه ای در حال زوال را نشان می دهد که در اوج ، حال باید سقوط کند . سقوطی که از زوال شخصیتی آغاز می گردد و با بی اخلاقی ، بی بند و باری و آزادی بیش از حد جنسی ادامه می یابد . نوعی بازگشت انسان زده شده از تمدن به غرایزی که به گمان خویش ، ارضا نشده باقی مانده است . رویکردی حیوانی به تمدنی که سرعتش انسان را به عجز واداشته است . در این میان اولین بنیانی که نابود می شود ، خانواده است . و وقتی عشق نابود شود ، همه چیز نابود می شود . دغدغه ی اصلی نویسنده ، شکافتن روح انسان درگیر در این بحران هاست . دغدغه ی او تمدنی ست که ناخواسته آزادی فرد را از او گرفته و حال او باید بدون آنکه به روابطش لطمه ای بزند، این آزادی را به دست آورد . داستان با قصه ای از هزار و یکشب آغاز می شود که در برگیرنده ی تمامی عناصر رمان است : سفر ، شب ، رویا و تنهایی . داستان با کم ترین پیش زمینه به رویایی اولیه می پردازد که بحران بین زن و شوهر را از حالت آتش زیر خاکستر بیرون می آورد . اگر به فیلم مراجعه کنیم ، پرداخت این بحران و زمینه سازی آن بسیار بهتر است و کوبریک با چند سکانس اولیه ، این حس را به بیننده ی فیلم می دهد . از همان صحنه ی مکالمه ی ابتدایی کیدمن و کروز در دست شویی ، مجلس مهمانی ، بعد از مجلس مهمانی ، عشق بازی زن و شوهر و نگاه کیدمن در آینه ، همه و همه ، پیش زمینه هایی ست که کوبریک در فیلم گنجانده و زیبا نیز این کار را کرده ولی شنیتسلر ، از همان ابتدا ، بازی با ذهن خواننده را آغاز می کند و او را درگیر آرزوهای نگفته ی زن و شوهر می کند و وقتی این آرزوها بازگو می شوند ، روابط دیگر مثل سابق نیست . اما دانای کل به مرد نزدیک تر است و به جای همراهی به موازات هم ، با مرد همراه می شود و درگیر سفر او می شود . نقش زن فقط در بیان رویا ست و دیگر نمی فهمیم که آیا این بازگویی رویا، همان گونه که بر روان مرد اثری به غایت منفی گذاشته ، بر زن نیز همین اثر را دارد یا نه ؟ و این ابهام با خواننده باقی می ماند . زن بعد از گفتن رویای خود ، از مرد می خواهد که همیشه این چیز ها را به هم بگویند ولی در پایان رمان ، از مرد می خواهد که دیگر این چیزها را به هم نگویند . در واقع گشودن این بخش از مغز ، ایجاد کننده ی بحرانی ست در زناشویی آنها ، پس انسان ها هر چند به هم نزدیک باشند ، بهتر است که اسراری را داشته باشند . اسراری که از آرزوها و رویاهایشان نشات گرفته و این هاست که می تواند روابطشان را به هم ریزد . بسیاری از ابهامات در مکالمه ی پایانی آشکار می گردد : -همان قدر مطمئنم که حس می کنم واقعیت یک شب ، حتی واقعیت یک عمر زندگی ، در عین حال عمیق ترین حقیقت آن نیست - و هیچ خوابی به تمام و کمال خواب نیست - و حالا هر دو بیدار شده ایم ، برای مدتی طولانی . - از این به بعد هیچ وقت چیزی نپرسیم . و در پس این گفت و گو نور بیرون می آید و شب به پایان می رسد و خواب هم پایان می یابد .سفر به پایان رسیده و قهرمان داستان ، در سیر و سلوکی بر بحران خویش غلبه کرده است . در واقع رویا پایان می یابد ولی همه می دانند که این نور ، مرهمی ست بر زخمی که دیگر خوب نمی شود . خاطره باقی می ماند و روان را می آزارد . شاید خاطره ی رویا ، از خود رویا ، دردناک تر باشد . رویا ، شاهکار کوچکی ست پر از مفاهیمی عمیق . درک آن بسیار مشکل است. پیشنهاد من این است که بعد از خواندن رمان ، فیلم آن را نیز ببینید . به درک بهتر آن کمک می کند . با وجودی که فیلم ، پیچیدگی های بیشتری نسبت به رمان دارد .
کتابنامه : بازی سپیده دم و رویا ، آرتور شنیتسلر ، علی اصغر حداد ، انتشارات نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 23:48 توسط داريوش |
|
|
آیا انسان در مقابل زندگی و سرنوشت حقیر است ؟ آیا اعتقاد به این حقارت خود منشایی برای زوال نیست ؟ آیا نمی توان با اراده ای قوی در مقابل ناملایمتی ها ایستاد و به نوعی زندگی خویش را تغییر داد ؟ این ها سوالاتی ست که بعد از خواندن یک اثر ناتورالیستی از خود می پرسید و هر چقدر که نویسنده سعی کرده باشد که شما را متقاعد کند که شما در مقابل طبیعت خویش حقیر و ناچیزید ، باز هم در اعماق وجودتان قانع نمی شوید . تنها چیزی که انسان را به زوال می افکند ، خود انسان است و بس .
بودنبروک ها شاهکاری ست بی بدیل در ادبیات جهان . آن قدر جزییات، زیبا تصویر شده اند که جای هیچ خورده گیری به توماس مان وجود ندارد . مان ،خود این اثر را مهم ترین اثر ناتورالیستی می داند که به زبان آلمانی نوشته شده است . در این پست ، دوست دارم رمان را از سه منظر بررسی کنم : نخست تکنیک ؛ مان ، روایتگر داستانی ست با شخصیت های بسیار و رمانی از این دست نیازمند تمهیدات خاصی ست . اما شخصیت ها حول یک خانواده هستند، پس تا حدی کار نویسنده راحت تر می شود و با یک روایت خطی که زمان را برهه برهه به تصویر می کشد ، داستان را پیش می برد . داستان همه حول خانواده است و با ظرافت خاصی حول شخصیتی می چرخد که در آینده ی خانواده نقش دارد . مانند یک زنجیره و یا یک دومینو که اتفاقات بعدی در گرو حادثه ایست که اینک برای این شخصیت می افتد . یک نوع زمینه سازی و نشانه گذاری ، مثل دنبال کردن یک سرنخ . ما این را در دیگر شاهکارهای توماس مان، مرگ در ونیز و کوه جادو نیز می بینیم . پس نویسنده در همین اولین رمان خود به سبکی شخصی دست می یابد و در آثار بعدی خویش ،آن را تعالی می بخشد . تمایل توماس مان به سمت اکسپرسیونیسم از همین جا نشات گرفت اما چاشنی آن هنوز کم است . اکسپرسیونیسم از همان تولد یوهان کوچک ، رنگ دیگری می گیرد و پررنگ تر می شود . یعنی هر چه به زوال نهایی خانواده نزدیک تر می شویم نقش توصیف های زیباشناسانه بیشتر می شود . مثل استفاده ای که از استوری بورد در سینما می شود . مان ، همه ی شخصیت ها ، تقابل ها و حوادث را چون تابلوهای نقاشی ، پیش خود تصویر کرده و آن را برای خواننده مجسم می کند . این ترکیب ناتورالیسم و اکسپرسیونیسم آلمانی ، به سبک توماس مان بدیل شد و در کوه جادوی او به اوج خود رسید . البته باید این را اذعان کنیم که ناتورالیسم خود به نوعی می تواند به اکسپرسیونیسم بدل شود . در واقع اکسپرسیونیسم گونه ای افراطی از ناتورالیسم است و این با ناتورالیسم فرانسوی متفاوت است . در واقع شرح جزییات به گونه ای زیبا ، هنری و شاعرانه ، چیزی ست که با ناتورالیسم در تضاد است . اساس ناتورالیسم بر توصیف دقیق است و تخیل در آن نقشی ندارد . اما در سبک توماس مان ، تخیل نقش خاص خود را دارد و روانکاوی شخصیت هایش ، بدون برانگیختن تخیل ، امکان پذیر نیست . اما یکی از زیباترین تکنیک های توماس مان در نوشتن این رمان ، روایت غیر مستقیم است . به عبارتی دیگر ، او مستقیما ً چیزی را توصیف نمی کند و توصیفات او از زبان دیگران است . در واقع او زبان مردم ، به توصیف شخصیت ، حادثه یا مکانی در داستان خویش می پردازد و گاه برای زدودن ابهام حاصل از تناقض گویی شخصیت های فرعی ، به میان می آید و نتیجه ی نهایی را رقم می زند. مثال هایی از این دست در رمان بسیار است و شاید بهترین های آن: توصیف خانه ی جدید بودنبروک ها ، توصیف مرگ سناتور بودنبروک و یا توصیفاتی از گردا ، همسر سناتور باشد . این شیوه ی روایت ، نویسنده را برای خواننده از حالت دانای مطلق خارج می کند و این احساس را به خواننده می دهد که گویی خود در میان مردم هست و خانواده را می بیند و خود به نتیجه ی در مورد آنها می رسد. این شیوه ی روایت البته توسط فلوبر ابداع شده است و ما در آثار او به خصوص تربیت احساسات به زیبایی این را می بینیم . شرح جزییات ، موشکافی دقیق حوادث و تحلیل روانشناسانه شخصیت ها ، از دیگر شاخصه های اثر است که با نظمی دقیق که یاد آور نظم زندگی ست در کنار هم قرار گرفته اند و داستان را بیش از پیش ، ارج و اهمییت می دهد .
دوم محتوا و درون مایه ؛ به تصویر کشیدن زندگی خانواده ای آلمانی در قرن نوزدهم ، چه جذابیتی می تواند داشته باشد ؟ در کمال تعجب می توانید زیبایی آن را در ورای کلمات حس کنید ، پس از چندی با آنها همراه می شوید ، در شادی هایشان ، شاد می شوید و در غم هایشان ناراحت و غمگین و این نشان از تواناییی نویسنده دارد . رمان با شادی آغاز می شود . شادی ای که به دنبال آن غم و ناراحتی می آید و نامه ی پسر ارشد بودنبروک به پدرش فضا را عوض می کند . این توالی شادی و غم تقریبا ً در همه جای رمان دیده می شود . به تصویر کشیدن این توالی هاست که رمان را شکل می دهد و از جایی دیگر شادی نمی بینیم و همه چیز روبه زوال می رود . اما این زوال یکباره نیست و همه چیز آرام آرام رو به نابودی می رود . بازی های زندگی نسل های خانواده را درمی نوردند . رمان به نظرم بیشتر بر شخصیت هایش متکی ست و سرنوشت چونان ناپیدایی ست که گاه گاه در کلمات آشکار می شوند . خود کلمه ی سرنوشت در رمان به کرات ذکر می شود و این تاکیدی ست بر سبکی که رمان به دنبال آن است . زوال بودنبروک ها از زمانی آغاز می شود که این خانواده به اوج خود می رسند و اندیشه ی ناتورالیستی می گوید که حال زمان افول است . سرعت زوال خاندان از صعود آن بسیار بیشتر است . حوادثی عجیب از پی هم می آیند و خانواده را به نابودی کامل می کشند. خانواده ی بودنبروک دفتری دارند که تمامی وقایع مهم زندگی را در آن ثبت می کنند و این تمثیلی ست از شباهت زندگی به دفتری که حوادث در آن جاری ست و زمانی که هانو ، در پایان یکی از صفحات دفتر،زیر تاریخ تولد خود ، خطی می کشد ، همه چیز تمام است و خواننده کاملا ً می فهمد که همه چیز رو به پایان است . دو قسمت رمان ، در کنار دریا می گذرد : نخست اقامت اولیه تونی در آن ، عاشق شدن او و ناکام ماندن در آن و تن دادن به ازدواجی اجباری و بعد از این اتفاق است که مسیر زندگی او قدم در ناکامی می گذارد و با این که در میان شخصیت های اصلی داستان ، تنها اوست که زنده می ماند ولی دیگر خودش هم می داند که دیگر خوشبختی را نمی بیند و تلاش او در ادامه برای ارتقای برادرش و به عبارتی دیگر برای اعتلای خانواده اش ، ارضایی ست برای ناکامی های خویش . و بار دیگر بخشی از رمان که به آنجا باز می گردیم ، در هوایی بارانی و غم زده ، همه یادآور رخدادی بد هستند و خواننده آماده می شود که با حادثه ای ناگوار روبرو شود و سرانجام مرگ توماس . توماس بودنبروک به نوعی ، هم نقطه ی عطف و هم نقطه ی بحرانی داستان به شمار می آید . او در ابتدا در پی تلاشی عظیم ، خانواده را به اوج خود می رساند و بعد ، تفکر ناتورالیستی وارد می شود و انسان را محکوم می کند که اینک وقت نابودی ست . زندگی باید بگونه ای رقم بخورد که او باید تاوان موفقیتش را بپردازد . پس ، اندیشه ی پویایش به ناتوانی می انجامد و در عین جوانی ، مرگ را نزدیک خویش می بیند . تیر خلاص دست یازی به اندیشه های شوپنهاور است و برای کسی که خود می خواهد بمیرد چه کسی بهتر از شوپنهاور که زندگی را به هیچ می گیرد . این مطلوب شدن اندیشه ی مرگ زوال را سرعت می بخشد و به مسخره ترین شکل ممکن می میرد . مرگ او را تحقیر می کند . یکی از توانایی های توماس مان در سمبل سازی و آماده سازی ذهنی خواننده برای حوادث آتی ست . این سمبل سازی در همه ی فصول رمان وجود دارد. نویسنده با نشانه هایش فضاسازی زیبایی را برای رمان خویش انجام می دهد. یکی از زیباترین نشانه گذاری های او مرگ هانو ست ؛ در فصل قبلی مرگ هانو ، یعنی زمانی که هانو در مدرسه است ، از همان آغاز دلهره های هانو را می بینیم ، اما رهایی او از دلهره اش به کمک یکی از همکلاسی ها ، این دغدغه را ازبین می برد ولی درست زمانی که او دیگر دلهره ای ندارد و همه چیز دارد به خوبی و شادی ادامه می یابد ، به یکباره همه چیز درهم می ریزد .آری دلهره ی او بی دلیل نبوده ، و حادثه ای بد در انتظار اوست ولی در نه زمانی که او پیش بینی می کرده است . و او می میرد . بودنبروک ها به نوعی داستان زندگی خود توماس مان است و این باگاهشماری که از توماس مان در پایان رمان می بینیم ، به خوبی درک می شود . پس مصالح رمان آماده بود ولی توانایی توماس مان در استفاده از داستان خانواده ی خویش برای خلق رمانی بی نظیر ، ستودنی ست . و سوم نقد ناتورالیسم رمان ؛ ژان پل سارتر در کتاب ادبیات چیست خود می گوید : ((...جبر رمان ناتورالیستی زندگی را خرد می کند ...عواملی یک جهته و یک جانبه جایگزین عمل انسانی می شوند و این جبر یک مضمون بیشتر ندارد و آن متلاشی شدن یک خانواده ویا یک دستگاه است . باید به عدم رسید ، به صفر مطلق ...)) بسیاری از شاخصه های ناتورالیسم در رمان توماس مان دیده نمی شود و جز همین معنای عدم و نیستی و زوال شاید فقط بتوان از توصیفات دقیق او و همچنین جبرگرایی محض شخصیت ها، بتوان بعنوان شاخصه ای از ناتورالیسم یاد کرد . در واقع توماس مان در کلیات وامدار این سبک و در جزئیات بیشتر پیگیر سبک و سیاق خویش است .حال شاخصه هایی که توماس مان از ناتورالیسم به جا مانده از زولا وارد رمان خویش نکرده را بررسی می کنیم : اول : تاثیر علم و روش های علمی کم رنگ است ؛ یکی از بنیان های سبک بر علم استوار است ولی در رمان ردپای آن کم رنگ است و نویسنده روند داستانی رمان را بر سیاق علمی آن ارجح دانسته است و همین کار ، خشکی را از قلم او گرفته و به رمان طراوت داده است . دوم : اخلاق گرایی عجیبی در رمان نهفته است ؛ این موضوع از اساس با سبک در تضاد است چون ناتورالیسم بر نوعی آزادی جنسی ، اخلاقی و در شکل افراطی آن بر بی بند وباری استوار است . اما در رمان ما این را نمی بینیم و همه چیز بر اساس تعالیم سفت و سخت پروتستان می چرخد . این نکته ای دیگر است که رمان را با دیگر همتایانش متفاوت می گرداند . سوم : زبان رمان فاخر و کلاسیک است ؛ رمان ناتورالیسم تاکید بر عامیانه کردن زبان و وارد کردن زبان گفتاری به نوشتار دارد ، حال آنکه ما در این رمان این را نمی بینیم و توماس مان زبانی را برگزیده که ریشه ر فرهنگ آلمان دارد . ذکر این چند مورد برای افتراق رمان از دیگر رمان های ناتورالیست که در راس آنها آثار امیل زولا قرار دارد ، لازم بود . بودنبروک ها در اصل رمانی ست ناتورالیستی ولی با سبک و سیاق توماس مان و البته فرهنگی که او در آنجا رشد کرده است . پس این موید مطلبی ست مهم که سبک ها هر چند اصول کلاسیک و مشخصی داشته باشند ، باز وامدار سبک نویسنده و محیط خویش هستند و این در مورد همه ی سبک ها صدق می کند . رمان با ترجمه ی عالی علی اصغر حداد به فارسی برگردانده شده است . ترجمه دقیق ، واضح و کاملا ً قابل فهم است و درک این رمان را بیش از پیش برای خواننده اش ، آسان می کند . کتاب نامه : بودنبروک ها ( زوال یک خاندان) ، توماس مان ، علی اصغر حداد ، نشر ماهی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 14:8 توسط داريوش |
|
|
آونگ فوکو از آن دست رمان هایی ست که می تواند برای بعضی ها بهترین رمان عمرشان و برای بعضی دیگر خسته کننده ترین آن ، شود . واژه ها برای وصف این رمان کم می آیند و از آن دست رمان هایی ست که ساعتها بعد را به فکر کردن به آن می گذرانید و نمی دانید میان انبوهی از کلماتی که خوانده اید ،چه چیز حقیقت است ، چه چیز دروغ است و مهم تر از همه ی این ها چه چیز شما را به این فکر انداخته که حقیقت را از دروغ تشخیص دهید و چرا باید این زحمت را به خود دهید ، وگرنه این که هر چیز بیشتر از اسرار این جهان بگشایی بیشتر عذاب می کشی ؟ پس رمان وسوسه ایست برای تفکر و هشداری ست برای این که از این به بعد هر چیز که می بینید و می شنوید و می خوانید ، رنگ دیگری برایتان بگیرد .
خواندن رمان صبر بسیاری می طلبد ، این را از من داشته باشید که خود من می خواستم رمان را در ابتدای راه رها کنم ولی یک چیز مرا از این کار واداشت : جایی خواندم که استنلی کوبریک ، اسطوره ی سینماییم ، می خواسته فیلمی از روی این رمان بسازد ولی اکو که از نتیجه ی تبدیل رمان نام گل سرخش به فیلم توسط ژان ژاک آنو بسیار ناراضی بود ، حق ساخت فیلم را به کوبریک نداد ( و چقدر بدسلیقه که آدم آنو را با کوبریک مقایسه کند ) . تا اندازه ای به او حق می دهم ، از آنجا که هر چه از ادبیات رئالیسم جادویی به فیلم تبدیل شود ناموفق است ( طبل حلبی تا اندازه ای استثناست ) . کافی ست نگاهی به فیلم عشق سالهای وبا یا همان نام گل سرخ بیاندازید و آن را با رمان هایشان مقایسه کنید. به حرف من پی می برید . به هر حال ، با توجه به شناختم از کوبریک ، رمان را ادامه دادم . شاید ادای دینی به استاد سینما . اما کمی بعد با جذابیت هولناک این رمان آشنا شدم و سبکی را دیدم ، اسمهایی را شنیدم و داستانی را خواندم که بعد از این همه خواندن ، در خود احساس حقارت کردم . اکو این گونه است . با این که رمان نام گل سرخ شاید زیباترین و دوست داشتنی ترین رمانش باشد ، ولی آونگ فوکو شاهکار اوست . رمانی که در آن، عصاره ی سالها پژوهش و تفکر خود را در قالب داستانی مرموز ( که شیوه ی رایج نوشتار اوست ) و پیچیده و سرشار از سمبلیسم و جادو را به روی کاغذ آورده است . علاقه ی وافر او به قرون وسطی از رشته ی تحصیلی اش نشات می گیرد . زمان رمان نام گل سرخ ، قرون وسطی ست ولی زمان رمان آونگ فوکو ، زمان حال است . پس اکو در این رمان پا را فراتر می نهد و در کنار نقد دیالکتیکش از زمان حال ، به گذشته ای که به آن عشق می ورزد ، می پردازد . ما در این رمان با گستره ی وسیعی از تاریخ ملت ها روبرو می شویم که پیش از این برایمان ناشناخته بود . حتی در پایان رمان سفری به ایران و قلعه ی الموت داریم . توانایی اکو در ترکیب این تاریخ ها ، اشخاص و رویداد ها ، هولناک است . به راستی توانایی او ما را مقهور خویش می کند . او در کنار پرداخت زیبا ، سنجیده و داستان وار از تاریخی سر به مهر ، به مهم ترین رویداد های کشورش، ایتالیا ،نیز می پردازد . در قالب خاطراتی از زبان قهرمانان رمانش به مهم ترین حوادث ایتالیا از زمان جنگ دوم جهانی تا دهه ی پر التهاب 70 می پردازد . در واقع رمان سفری ست در تاریخ . نویسنده در همان ابتدا با خوانندگان اتمام حجت می کند : (( تنها برای شما فرزندان حکمت و فضل است که این اثر را نگاشته ایم ، آن را بیازمایید ، در معنایش که جای جای در کتاب پراکنده و بار دیگر گرد آورده ایم غور کنید ، آن چه در جایی نهان کرده ایم در جای دیگر از پرده بیرون آورده ایم باشد که حکمت شما را دریابد )) اخت شدن با سبک اکو زمان بر است . اکو خیلی دیر خواننده را با خود همراه می سازد و این به سبک بسیار نخبه گرایش برمی گردد که به سختی و خیلی دیر خوانندگان را با خود همراه می سازد . یکی از جالب ترین کارهای اکو استفاده از شجره ی سفیروت در این رمان است . شجره ای که فصل های رمان براساس این درخت طبقه بندی شده اند و به زیبایی حال و هوای رمان و قهرمانانش را بازتاب می دهد . جهان سفیروت به عنوان نمادی از انسان یا درخت نیز به کار میرود. ده سفیروت، نیروهای خدایی را برمبنای درختی بنا میدهند، که هر سفیره ،شاخهای از آن است. تشبیه انسان نیز به کار رفتهاست که بر اساس گفتهای از کتاب مقدس است که خدا، انسان را به صورت خویش آفرید. مفهوم سفیروت به عنوان بخشها و جوارح انساننگاری مکتب عرفان، دال بر نوعی نمادگرایی انسانی یا تشریح بدن انسان نیز هست. رمان با توصیف آونگ آغاز می شود ، مثل یک فیلم نامه ، نویسنده برای آشنایی خواننده اش قهرمان اصلی را معرفی می کند : آونگ و بعد تا خیلی بعد چیزی از آن نمی شنویم ، یک نوع تعلیق و ایجاد پرسش در ذهن خواننده که چرا باید همه چیز به این آونگ مربوط باشد . آونگی که همراه زمین نمی چرخد ، یک نوع سکون و زمانی پستر به این فکر می کنید که همه ی زمین به دور آونگ می چرخد ، پس آونگ ارزشمند است ، شاید حتی قابل پرستش و راهنمایی برای اندیشه های زمینی که حیرت زده از چرخش زمین به این آونگ پناه می برند . داستان رمان ، آن قدر با حوصله تکوین شده که همه چیز جای خودش است . سرعت حرکت شما برای رسیدن به زنجیره ی ارتباطی دریای کلماتی که می خوانید ، بسیار اندک است . به گونه ای که اغلب اوقات احساس ناتوانی می کنید . کم تر نویسنده ای را می بینید که این همه دانش خود را که بعد از این همه سال پژوهش ،یافته ،در قالبی بی بدیل روی کاغذ بیاورد . داستان ، تصویری از کمدی اشتباهات آدمی ست . داستان ویراستارانی که برای موسسه ای کار می کنند که آثار مهجور نویسندگانی را به چاپ می رساند که هزینه ی چاپ را خودشان می دهند . روزی برای سرگرمی خویش ، دست به ترکیب همه ی این اطلاعات تاریخی و متافیزیکی می کنند و آن چه حاصل می آید طرحی است که قرن ها ، گروه هایی که برای حکومت جهانی تلاش می کنند به دنبال آنند . طرح به نابودی ویراستاران می انجامد و راوی داستان ،که از ویراستاران است ، در نهایت می فهمد که این همه ، تخیلی بوده که از سرنخ هایی اشتباه حاصل شده و همه باید برای اشتباهی که ابتدا سرگرم کننده می نماید ، به ورطه ی نابودی روند . شرح اکو از این همه حادثه ، مسحور کننده است . نمی دانی با این همه اطلاعات چه کنی . اما این همه هیاهو برای رسیدن به طرحی که در گذشته بوده چیست ؟ به راستی این انسان ها چرا باید تن به مطالعه ی علومی دهند که مهجور و دیوانه کننده اند ؟ جواب این سوال در رمان هست : ((... با در نظر گرفتن شکست اتوپیاهای دنیای مدرن ، زمان برای بازنگری در فرهنگ گذشته ی فراموش شده کاملا ً مساعد است )) و این کلید حل معمای رمان است . انسانی وازده و پوچ که همه ی آمال و اندیشه هایش در این قرن به خاک و خون کشیده شده است . اکو با تصویرگری هایش از زمانه و سرگشتی جامعه ، این حس را در کنار تاریخ چه هایش به ما می دهد . در واقع توجیهی برای این همه فلاش بک به تاریخ سرزمین ها . این واکاوی تاریخ ، تلاشی جهت یافتن خطایی در گذشته است . خطایی که انسان را به مسیری اشتباه انداخته و این اشتباه هنوز هم گریبانش را می گیرد و در این میان فقط آونگ است که بدون اشتباه ، سالهاست که مسیری را طی می کند و تنها نقطه ای ست که بعد ندارد و نمی چرخد . استعاره ای از خدا . کمدی اشتباهات انسان پایانی ندارد . همیشه به دنبال فرصت هاست و نمی داند که همیشه فرصتی داشته و ندانسته بربادش داده . هسته ی اصلی این زنجیره ها همین کمدی ست . همین اشتباهاتی که انسان را از حقیقت دور کرده است . به راستی باید به دنبال حقیقت بود و آن را پیچیده کرد و یا ساده فکر کرد و در گوشه ای از خیابان حقیقت را یافت . پی بردن به کنه اثر اکو بدون فکر محال است . باید کمی به خود عذاب دهید و بتوانید ارتباطی در ذهن خود برای این همه بیابید . رمان آمیزه ای از دانش هایی ست که شاید یکبار برای همیشه به آن بربخورید پس فرصت تفکری زیبا در این مورد را از دست ندهید . به راستی هدف از دانستن چیست ؟ این که زنجیره ها را بیابید چه لذتی دارد و چه خود آزاری در این کار نهفته است که انسان را به این کار وامی دارد ؟ این که بدانی چیزی را که نهفته و مبهم است . تو می شوی و دیگران ، جدایی بدون بازگشت ، لذت های تنهایی و نشستن در تپه ای و نگریستن به زیبایی : (( ...تفاوتی نمی کند که بنویسم یا ننویسم ، آنها حتی در سکوت من دنبال معانی دیگری خواهند گشت . آنها این طوریند . کور در برابر مکاشفه . ملکوت ، ملکوت است . همین و بس . اما سعی کن به آنها بگویی ، آنها که کم ایمانند . پس می توانم اینجا بمانم ، به انتظار ، و به تپه ها نگاه کنم . خیلی زیباست ))
کتابنامه : آونگ فوکو ، امبرتو اکو ، رضاعلیزاده ، انتشارات روزنه |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 14:18 توسط داريوش |
|
|
شوخی رمانی ست که برخلاف ظاهر عاشقانه اش ، داستان نفرت ، تنهایی و شکست است . اگر خام دستی های اولیه ی کوندرا را درنظر نگیریم ، این رمان ، بهترین رمان اوست که هم از نظر روایی و هم از نظر تکنیکی حرف های زیادی برای گفتن دارد و نویسنده که بعدتر در آثارش بیشتر به فلسفه پرداخت تا داستان، در این جا داستان می گوید و با شخصیت پردازی ، هر چند ناقص ، رمانی زیبا و خواندنی می آفریند . با این وجود شوخی نقاط ابهام زیادی دارد که عمدی نیست و ناشی از سهل انگاری نویسنده است ، جاهایی که نویسنده در انتقال احساساتش ناتوان است و خواننده را متقاعد نمی کند . ولی همه ی این ها سبب نمی شود که رمان را تا به آخر نخوانید و از آن لذت نبرید . شاید بزرگترین مشکل رمان به جایی برمی گردد که نویسنده خواسته همه ی حرف های نگفته اش در این همه سال را یکباره روی کاغذ بیاورد ، گاه از داستان خارج می شود و فقط شعار می دهد و این برای یک رمان ، از هر چیزی بدتر است . در واقع ، شخصیت ها ، گاه بیش از یک روایت اول شخص دانایی دارند و چون فیلسوف و نظریه پردازی صحبت می کنند . به عبارتی دیگر ، نویسنده ، گاه فراتر از ظرفیت شخصیتی که خود آفریده، صحبت می کند .
از منظر تکنیکی و فنی ، رمان خوب از کار درآمده است . روایت ، به صورت اول شخص و به سبک مدرنیست ها ، از زبان چند شخصیت است که در فصل پایانی رمان ، با هم تلاقی می یابند . یک نوع تدوین موازی ، که روایتی را با انسجام پیش می برند ، گاه برهه ای از زمان با دو روایت بیان می شود که ذهن خواننده را کاملا ً روشن می کند و گاه برهه های زمانی مختلف ، در راستای هم روایت می شوند . این سبک نوشتن ، خواننده را درگیر داستان می کند و او را با خود از هر نظر همراه می سازد . نویسنده با درهم تنیدن سرنوشت شخصیت ها ، تصویری از زندگی می آفریند که به واقعیت نزدیک است . این روایت ها گاه ، برهه های زمانی طولانی را روایت می کنند . در صورتی که نویسندگانی که از این سبک استفاده کرده اند ( به خصوص وولف و فاکنر ) روایت هایشان در قالب تکه های زمانی کوتاه بوده است و این روایت را از حالت اتوبیوگرافی خارج می کند و نوشته را درونی تر و عمقی می کند . وقتی روایت در برهه های زمانی طولانی باشد ،نوشته بیشتر به شرح حوادث اختصاص می یابد و این گونه ، نوشته از نظر روایت ، کلاسیک می شود ولی از نظر تدوین موازی و مدرن . اما از نظر درون مایه رمان به دوقسمت تقسیم می شود : اجتماع؛رمان از نظر توصیف جامعه ای که روزبروز در باتلاق کمونیسم فرو می رود ، در سطحی عالی ست . چیزهایی که نویسنده دیده ، شنیده و با تمامی وجودش حس کرده ، در رمان دیده می شود . تصویری از چک که نمونه اش فقط در آثار بهومیل هرابال دیده می شود . تصویری از انسان هایی مسخ شده که لحظه به لحظه ، در دامان ایدئولوژی ای دروغین می روند . شوخی ، تصویری از ترس ، ریا و مسخ است . چیزی که در تمامی جوامع توتالیتر به نوعی بوجود می آید . جامعه ای که انسان هایش ، در رویای رسیدن به یکسان سازی و جمع گرایی ، فردیت خود را از دست می دهند و برای رهایی از تنهایی ، روزبروز تنهاتر می شوند . جامعه ای که در عین شعار پایبندی به سنت های ملی ، لحظه لحظه از آنها فاصله می گیرد . در پایان رمان نیز ، لودویک ، قهرمان رمان ، با وجود نفرت قبلیش از موسیقی سنتی و ملی چک ، دوباره به آن پناه می برد و این راهکار نویسنده برای رهایی از بن بست کمونیسم است . راهکاری که تا سالها امکانش فراهم نشد و زمانی نیز که فراهم شد ، بازفرهنگ تحت تاثیر غرب قرار گرفت و در واقع ، اندک اندک به فراموشی سپرده شد . در مجموع رمان ، در توصیف فضای جامعه ای در زمان استالین موفق است و این بیش از همه به ملموس بودن فضا برای نویسنده و تجربه ی شخصی او و انتقال این حس به خواننده برمی گردد و این، رمان را برای خواننده باور پذیر می کند . شخصیت ها ؛شخصیت ها همه حول قهرمان داستان ، لودویک ، می چرخند. لودویک شمایل یک قهرمان را ندارد ، ولی چشم بینای جامعه ی اطرافش است . سرنوشت او با یک شوخی با دوست دخترش تغییر می کند و او را از کمونیسم جدا می کند ، در واقع این شوخی اساس دگردیسی وبلوغ شخصیت او می شود . یاروسلاو ، دوست دوران کودکی لودویک ، نماد یک فرد وطن دوست است که سرانجام پی می برد که آرزوهایش برای پسرش ، سرابی بیش نبوده و نسل جدید برای ایدئولوژی او و هم دوره ای هایش ، ارزشی قائل نیستند و همه ی این ها خواب و خیالی پوچ بیش نبوده است . اما رابطه ی بین هلن و لودویک ، رابطه ای ست که لودویک برای انتقام شخصی از شوهر هلن ، شکل می دهد و وقتی پی می برد آن ها دیگر از هم جدا شده اند ، باز هم شکست می خورد . اما رابطه ی عشقی لودویک و لوسی ، با این که اساس روابط رمان است ، خوب از کار در نمی آید . لوسی راوی نمی شود ، بلکه او فقط از زبان لودویک و و کوستکا ، روایت می شود . شاید اگر روایتی از لوسی داشتیم ، ابهاماتمان در مورد شخصیتش ، رفع می شد . لوسی نماد معصومیتی پایمال شده است که تناقض ها شخصیتیش ، چه از سر تعمد یا تساهل نویسنده ، با خواننده مانوس نمی شود . شاید کوندرا بهتر دیده که این شخصیت از نظر دیگران روایت شود تا ابهامی مرموز در شخصیتش بوجودآید و او برای خواننده علامت سوالی شود . اگر به رابطه ی بین شخصیت ها دقت کنیم ، نوعی شکست دیده می شود . شکستی که همه به نوعی گرفتار آن هستند یا می شوند ، در واقع در همه ی این شخصیت ها ، سیری از عشق به نفرت را می بینیم . اما تفاوتی بین لودویک و دیگر شخصیت ها وجود دارد ؛ ما این حس نفرت را از همان آغاز در لودویک می بینیم ، ولی در دیگر روایان داستان ، حس نفرت به تدریج بوجود می آید و در پایان رمان ، به اوج خود می رسد . ولی در همان ابتدای رمان با نفرت لودویک آشنا می شویم ، بعد عشق گذشته اش برایمان روایت می شود و در نهایت به نفرت دوچندان حالش می رسیم . این توصیفات در آغاز رمان ، به نوعی حس نفرت را برای ما تداعی می کند : ((...سالها بود که دیگر اینجا چیزی نداشت که مرا به خود جلب کند ...مادرم در میان بیگانه ها درگوری دفن شده بود که هیچوقت به آن اعتنایی نکرده بودم . ولی خودم را گول می زدم ؛ آنچه آن را بی اعتنایی می نامیدم ، در واقع نفرت بود ...)) در پایان رمان ، برای رهایی یا تسکین نفرتش ، به موسیقی سنتی شهرش پناه می برد . چیزی که سالها پیش از آن ، آن را رها کرده است . در واقع هدف نویسنده ، بازگرداندن قهرمانانش به عشق های قدیمیشان برای رهایی از نفرت و چه چیزی زیباتر از عشق به میهن و اصالتی که هیچ ایدئولوژی تمامیت خواهی آن را نیالوده باشد . شوخی ، به خاطر در بازار کتاب ایران با سانسور منتشر شده که علت آن توصیف لحظه به لحظه ی سکس لودویک با هلنا در بخش 5 رمان است که این قسمت نیز ترجمه شده و در اینترنت انتشار یافته است . با همه ی اوصافی که کردیم ، شوخی رمان بزرگی است ( به نظر من بهترین اثر کوندرا) که تصور ادبیات چک بدون آن غیر ممکن است هر چند که از نظر ساختار ، واقع گرایی و شخصیت پردازی به بهترین آثار بهومیل هرابال نمی رسد .
کتاب نامه : شوخی ، میلان کوندرا، فروغ پوریاوری ، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 11:39 توسط داريوش |
|
|
همنوایی شبانه ، به استناد بسیاری از نظرسنجی های منتقدان ، نویسندگان و روزنامه نگاران ، بهترین رمان فارسی دهه ی هشتاد است . رمان ، چون رمان های دیگر قاسمی ، ادبیات غربت است ، ادبیاتی که باید سردی و نامانوس بودنش را با کلمات حس کنی و این تعمدی ست از جانب نویسنده در فضاسازی و شخصیت پردازی .
همنوایی شبانه ، بیش از هر چیز رمانی سورئال و رویاگونه می نماید که زمان در آن به هم ریخته و داستانی خطی و سرراست ندارد ، در واقع یک نوع پازل درهم ریخته است که خواننده را تا صفحه ی آخر رمان ، منتظر نگه می دارد . شخصیت اول و راوی رمان ، شاید یک دیوانه باشد و محیطی که توصیف می کند، آخرالزمانی ست که به این سادگی ها برای خواننده رمزگشایی نمی شود . شخصیت ها این قدر گنگ و پیچیده اند که حتی تا پایان داستان هم چیز زیادی راجع به آنها نمی فهمیم و همه توصیفی یک خطی دارند . جالب اینجاست که افراد این طبقه ی آپارتمان که شخصیت های اصلی رمان هستند ، همه به نوعی دیوانه اند و اکثرا ً ایرانی . تصویر نویسنده ، تصویری مسخ شده از انسان هایی ست که از همه چیزشان ساقط شده اند و در این گوشه ی دنیا ، تنها و درمانده افتاده اند و به یک زندگی حیوانی و بدون آرمان می پردازند . انسان هایی که امید و آرزو در آن ها مرده و نابود شده و فقط دقایقی ست که می گذرند و رخوتی ست که باید با چیزی آن را از بین برد و آن مالیخولیاست . داستان با یک غافلگیری آغاز می شود : (( مثل اسبی بودم که پیشاپیش وقوع فاجعه ای را حس می کرد )) این پیش بینی فاجعه ضربه ای سخت بر خواننده است ، خواننده خود را آماده ی حادثه ای می کند که نویسنده از همان ابتدا و بدون آشنایی با شما ، خواننده را در گیر آن کرده .این فاجعه با توصیف صحنه ی قتل راوی ادامه می یابد و بعد جایی شبیه به برزخ را می بینیم و دونفر که چون نکیر و منکر از او سوال و جواب می کنند . اما ما هنوز هیچ چیز از شخصیت راوی نمی دانیم ، فقط فضای رمان اندکی برایمان تداعی شده ، اما با تکنیکی کاملا ً سینمایی شخصیت راوی با سوال و جواب های او باآن دونفر برای ما روشن می شود . اولین ویژگی این شخصیت ترس است : (( این طور بارم آورده بودند که بترسم ، از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد ، از کوچک تر که مبادا دلش بشکند و ازدوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد و از دشمن که مبادا برآشوبد و به سراغم بیاید )) و چقدر حرف در این پاراگراف وجود دارد از همه ی محدودیتی که طی قرون ،ما را به موجوداتی خفقان زده ، ریاکار و ترسو بدل کرده است . باز ما با تدوینی غیر خطی باید برگردیم به دوران حیات و فلاش بک های ذهنی یک مرده ، در واقع رمان روایتی است از خاطرات یک مرده که شاید در دوران حیاتش هم مرده ای بیش نباشد . بازی با زمان ، سبک قاسمی ست و در دیگر آثار او نیز دیده می شود . ادامه ی رمان ، باز کردن گره هایی ست که نویسنده با زیرکی در ابتدای رمان ، آورده و خواننده را در خلسه ای مرموز فرو برده ، این مرموز بودن و ابهام و بی زمانی و غیرخطی بودن ، بسیاری را در ابتدا از ادامه ی رمان ، باز می دارد ولی این عیب نیست ، بلکه تکنیکی ظریف است که در آثار فارسی بسیار کم دیده ایم( به جز آثار گلشیری ) . شخصیت پردازی ها شروع می شود . ما باید با تک تک ساکنان یک طبقه ی آپارتمان آشنا شویم ولی نه به سبک باباگوریو بالزاک ، بلکه به شیوه ی قاسمی ! بعضی اوقات احساس می کنی که زبان نگارش قاسمی بسیار فاخر است و واژه ها زیبا و شعر گونه و پر تملق و فخر فروشانه ، اما توصیف های او واقعا ً این چنین نیست ، او ایجاز را خوب می شناسد ولی خیلی اوقات از آن استفاده ای نمی کند . این جاست که احساس می کنی در جاهایی که می خواهی چیزی بدانی کم گویی می کند و جاهایی که چندان علاقه ای به آن نداری شاخ و برگ می دهد ولی باید بدانید که این ها همه ویژگی های سورئال و غرق شدن در رویاپردازی های نویسنده است. در واقع یک نوع تشنه گذاشتن خواننده برای درک واقعیت و واداشتن او برای تفکر و تخیل بیشتر . اما همیشه این عبارت پردازی های زیباست که در گوشه گوشه ی رمان ،خواننده را با ذهن نویسنده همراه می کند : ((...به زودی روشن شد که او هم مثل ما از اهالی شب است . این را از نوری فهمیدیم که از پایین در اتاقش بیرون می زد و از صدای گاه گاهی سرفه اش .)) به کلمات دقت کنید ، همه ابهامی در خود دارند که شما را به فکر می اندازند و این بازی با کلمات ، شما را تا انتها همراه می سازد . فصل دوم رمان به نظرم بهترین فصل رمان است و بسیاری از دغدغه ها و چالش های خواننده حل می شود ، شخصیت ها بی پرده تر و رهاتر می شوند و کمی از ابهام ها زدوده می شود . فصل با مواجه شدن فرد با آینه شروع می شود و مشکلاتی که او از آنها تحت عنوان وقفه های زمانی نام می برد . این وقفه های زمانی که از بیماری های اوست ، راهی می شود برای رهایی از ترس هنگام مرگ ،بله ، او به طور ذاتی از مرگ می ترسد و زمانی که در با برزخ با به او می گویند که باید برگردد به همان خراب شده ، باز از ترس قالب تهی می کند و این تناقض به زیبایی در رمان تصویر می شود . او در آینه چیزی نمی بیند ، یعنی نمی خواهد خود را ببیند و برای رهایی از آن گاه در زمان اسیر می شود . دیوانه ای ست در میان دیوانگان دیگر و منشا این دیوانگی ؟ همین جاست که باید از نشانه ها کمک بگیریم برای رسیدن به مفهمومی که در هاله ای از ابهام است ، مثل فیلم های دیوید لینچ یا لوییس بونوئل و تمامی آثار سورئال دیگر و این فرار از رئال نویسی تمهیدی ست که کاربردش در غرب و اینجا متفاوت است . دیگران برای نمایش پوچی و مسخ انسان هایی که اسیر مدرنیسم و پست مدرنیسم و تکنولوژی شده اند و باز هم تنها هستند و این جا برای نمایش انسان هایی که آرمان ها و اندیشه هایشان در هیاهویی از خاک گذشته باقیمانده و خود جسمی هستند سرگردان که روح خود را در شکست هایشان به جا گذاشته اند و نویسنده برای بیان این ها راهی ندارد جز پرده پوشی و این پرده پوشی به بیان غیر خطی واقعیت و گاه ، تخیل صرف منجر می شود. این بیروحی در تبعید شکل دیگری می یابد و در واقع این دیوانه خانه ای که ترسیم می شود خوابگاه انسان هایی مسخ شده است که برای فرار از اندیشه و واقعیات گذشته ، در تنهایی خویش ، به رویا فرو می روند . و این تنهایی از دوست نداشتن می آید ، دوست نداشتن هیچ چیز و هیچ کس دیگر : ((...آدمی می تواند مسکن را مصرف کند ولی نمی تواند آن را دوست بدارد . پس از این میان سعی کرده بودم کسی را دوست بدارم ...)) اما مشکل او این است که در هر چیز عیبی می بیند و این بدبینی از گذشته ای تلخ می آید ، گذشته ای که اصلا ً از آن صحبت نمی شود و اگر هم بشود آن قدر جسته و گریخته است که راه به جایی نمی بود و ذهن مارا روشن نمی کند . گذشته ای در وطن که هر چه بوده ، او را به این روز انداخته و بدبینی را چون بقیه ی سایه های زمانه ، بر زندگی اش انداخته است . اما او چه می خواهد ؟ رهایی از تنهایی ؟ یا رهایی از همه چیز ؟ شاید دیگر به چیزی امید نداشته باشد و حقیقتا ً رهایی برایش خوابی دلنشین و رویایی باشد با این که حتی به رهایی و رستگاری مرگ نیز اعتقادی نداشته باشد : (( ...حالا می فهمم چرا از دست دادن استقلال این قدر آسان است و به دست آوردنش این قدر دشوار ، و من که کشورم را ترک کرده بودم برای این که به همه چیز من کار داشتند حالا حس می کردم نفرین شده ای هستم که وقتی هم توی قبر بگذارندم به جایی خواهم رفت که به همه چیز من کار خواهند داشت )) اما این وقفه های زمانی واقعا ً ریشه در چه دارد ؟ راوی کتابی نوشته به نام (( همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها )) و به تدریج سرنوشت او و دیگر ساکنان این طبقه همان چیزی می شود که او در کتاب آن را پیش بینی کرده است . چیزی شبیه کتاب مکلیادس در صد سال تنهایی ، و حال در برزخ باید پاسخگوی این کتاب باشد ( نامه ی اعمال ؟ ) و این ها عذابی ست که حتی پس از مرگ نیز او را رها نخواهند کرد . همنوایی شبانه ، تابلویی اکسپرسیونیستی – سورئالیستی از انسان هایی است که همه چیزشان را از دست داده اند و کاریکاتورهایشان در این جهان ، پرسه می زنند . رمانی پر از تخیل ، رویا و هذیان ، با شخصیت هایی بکتی – بونوئلی . زبان برای خواننده ی ایرانی نامانوس است ولی وجودش چه از نظر سبک و چه از نظر مضمون توانسته بسیار ظریفانه ،مفاهیمی ممنوعه را لابلای کلمات قرار دهد، ارزشمند و غنیمت است و در برهوت ادبیات فارسی ما ، رمان ، لااقل یاد بوف کور را برای ما زنده می کند . کتاب نامه : همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها ، رضا قاسمی ، انتشارات نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 11:24 توسط داريوش |
|
|
رومن گاری نویسنده ای فرانسوی ست که آمریکایی می نویسد . سبک ، درون مایه و شخصیت پردازی ها همه و همه ، آمریکایی ست . اما می توانیم از لابلای دیالوگها ، زیبایی هایی از جنس ادبیات فرانسه را بیابیم . گاری ، نویسنده ای ست که بیش از هر کسی صدای نسل خویش را شنید و از آنها نوشت . رمان های او سرشار از نگرانی ست ، نگرانی از آینده ای که تیره و تار می نمود . نگرانی از دنیایی که دیگر جنگ نداشت ولی این باور را به همه می قبولاند که انسان بدون جنگ خطرناکتر از انسان در حال جنگ است. زندگی در این برزخی که نامش جهان بدون جنگ است ، به سوی قهقرایی می رود که حاصل آن پوچی نسلی ست که به ثبات رسیده است . اما در این میان جنگی وجود دارد ، جنگ ویتنام ، اما فضای رمان در اروپا و در سوییس است .این که فضای ملتهب رمان در سوییس می گذرد خود کنایه ایست از درگیری و جدالی فکری که در آرامترین بخش اروپا رخ می دهد ، جایی که کوهستان های پر از برفش ، مکانی شده برای پناهندگانی از سراسر جهان که تنهایی و انزوایشان را به این مکان کشانده اند . لنی ، جوانی از آمریکاست و قهرمان این رمان ، قهرمانی که رگه ای از قهرمانان ندارد. فردی تنها و منزوی که از انسان ها گریزان است ، از هر کس که زبانش را بلد است ، فراری ست و زمانی می تواند باکسی رابطه ی خوبی داشته باشد که زبانشان مشترک نباشد . لنی از تعهد گریزان است و بزرگترین تعهد ، عشق است و او از عشق گریزان است . تنهایی ، یک نوع جاذبه و دافعه ی همزمان برای عشق دارد . گاهی ملال آن ، عذاب آور می شود و خواستار باهم نشینی ای که تنهایی را زایل کند ، نوعی همدلی که انسان را پر از دیگری کند و زندگیش را رنگی کند، جاذبه ی آن می شود و دافعه ای که ریشه در ترس او از خارج شدن از پیله ی خویش و هم چنین ، بازگشت او به تنهایی دارد . لنی همیشه این هراس را دارد . این هراس مختص به او نیست . همه ی شخصیت های این رمان به نوعی تنهایند و این تنهایی از جامعه نشات می گیرد . شخصیت های رمان ، هر کدام نماینده ای از نسلی سردرگم هستند که اسیر سیل همه گیر ایدئولوژی هایی شده اند که فقط ظاهرشان زیباست . مانیفست های کاذبی که می خواهند انسان را به رستگاری برسانند اما جز تباهی او، هیچ حاصلی ندارند . هدف گاری ، القای این حس آشفتگی به خواننده است . با توفانی از افکار و اعتقادات مواجه ایم که اغلب مسخره می نمایند ولی واقعیند . کم کم سردرگمی به خواننده نیز منتقل می شود و شما کاملا ً در جو رمان قرار می گیرید و رمانی که ابتدا برایتان اندکی سنگین بوده است ، قابل فهم تر و قابل تحمل تر می شود و کمی بعد ، زیبا می شود و دیگر از آن جدا نمی شوید . این هنر گاری ست که تلخ ترین نوشته ها را به خورد خواننده می دهد ، بدون این که آنها را از خود جدا کند . با این که در این راه از طنز خود نیز بهره می گیرد ، ولی طنزش آنچنان تلخ است که برای همراهی خواننده کافی نیست . هنر اصلی او در دیالوگ نویسی است . دیالوگهایی که بین شخصیت های گوناگون رمان می بینیم ، در هیچ رمان دیگری یافت نمی شود . دیالوگهایی صریح، ساده و عجیب از انسان هایی عجیب و ناملموس . این ها همه تعمدی ست و برای قرار دادن خواننده در جایی که تجربه ای از آن نداشته و آشفته کردن ذهن او و همدلی او با قهرمانان داستان ، لازم بوده است . مثل این است که در جایی نشسته باشی که پر از اصوات گونه گون باشد که گوشت را آزار دهد ، تو تحمل می کنی ، ولی کمی بعد آن قدر ذهنت مغشوش می شود که دیگر از توانت خارج است و برای رهایی از این صداها و سرگیجه ای که رهایت نمی کند ، تو نیز صدایی از خود در میاوری ، صدایی که چون نتی ناهمگون و زیر ، در میان دریایی از اصوات گم می شود ... خداحافظ گری کوپر ، کنایه ای ست بر روزگار خوش ، روزگار قهرمان پرور ، روزگار رویای آمریکایی ، نویسنده با این روزگار خداحافظی می کند و می داند که این روزگار دیگر برنمی گردد ، روزگاری که کسی ، یک تنه ، چون قهرمانان با دیگران می جنگید و پیروز می شد ، روزگاری که امید وجود داشت . چیزی که مرا یاد آهنگ داریوش ، قیصر ، انداخت : کی می دونه اگه برگردیم عقب ، دل طوقی واسه کی پر می زنه ؟ اگه فرمونو یه شب دوره کنن ، چند تا چاقو پشت قیصر می زنه ؟ کی می دونه ، اگه بر گردیم عقب ، داش آکل ، به عشق کی سر می کنه ؟ اگه رستمو ببینه روی خاک ، پشتشو، بازم به خنجر می کنه ؟
کاری که گاری در این رمان انجام داده ، هجو تمامی زمانه ای ست که با چشمان خود می دیده و صداهایی ست که می شنیده . در خط به خط رمان این نگرانی دیده می شود. اما راه حل او چیست ؟ عشق و تعهد و امید . چیزی که او در رابطه ی بین لنی و جس ، شکل می دهد ، شکل گیری رابطه ای ست که می خواهد جوانان را از تنهایی برهاند و تعهد را بین آنها عملی سازد . تعهدی که آینده ای را می سازد و برای ساختن این آینده ، باید سفر کرد : من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بدآهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هرکجا ، آیا همین رنگ است ؟ خداحافظ گری کوپر ، مرثیه ای است بر رویایی که هرگز شکل نگرفته است . رویایی که زمانی مادران برای بچه های در گهواره شان می گفتند ولی اکنون ، مادری نیست که برای بچه اش ، رویایی بگوید . کتاب نامه : خداحافظ گری کوپر ، رومن گاری ، سروش حبیبی ، انتشارات نیلوفر ( چاپ قبل از انقلاب آن توسط انتشارات امیرکبیر است ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 17:56 توسط داريوش |
|
|
اولین رمان آنلاین فارسی . رمانی که بیش از هر اثری می تواند شخصی باشد. خود نویسنده اذعان دارد که ساختار در چنین رمان هایی هرگز به آن ایده آل خود نمی رسد و اصلا ً زیبایی آن ، نبود ساختار است . مثل چند حلقه فیلم از چند برهه از زندگی که به روش های مدرن تدوین و مونتاژ شده باشند . زمانی به هم ریخته و سرشار از پرش از خاطره ای به خاطره ی دیگر ، چیزی نیست که نوآوری باشد ولی در ادبیات ایران با آن مواجه نبوده ایم . آن هم با زبانی شیوا و سرشار از احساس و کلمات زیبا که پیوند بین گذشته و حال را ساده بیان کند . پل بین گذشته و حال ، کلماتی ست که هر آن غافلگیرت کی کنند . هیچ نمی دانی و نمی توانی حدس بزنی که الان چه می شود ، الان در چه زمانی هستی و به چه زمانی می خواهی سفر کنی . بازی با زمان، در درجه ی اول برای نشان دادن آشفته بودن ذهن و بعضا ً مالیخولیا ست . مالیخولیایی که از همان فصل اول و حضور مرد در بیمارستان برای ما تداعی می شود : (( ...همینطور که دراز کشیده ام روی تخت ، هیچ کار دیگری ندارم جز آن که فکر کنم به همه چیز ...)) و همه چیز از فکر شروع می شود و اولین فکر ، فکر عشقی ست که چون عشق های قبلی مرد ، نافرجام مانده است و عشق نافرجام بیش از هرچیز حس تنهایی را بوجود می آورد . تنهایی در تمامی صحنه هایی که برای ما تداعی می کند ، وجود دارد . حتی در هم آغوشی های عاشقانه : (( ...چرا هیچ خلوت عاشقانه ای خلوت نیست ؟ ازدحام جمعیت است در تختخوابی دو نفره ؟ چرا هرکس چند نفر است ، با چهره هایی گوناگون ؟...)) مرد ، در عشق به دنبال خلوتی ست که او و معشوقش را به جزیره ی تنهایی شان ببرد ولی همیشه حجابی مانع رسیدن او به این جزیره شده است . در واقع می توانیم این را یک ضعف در ایجاد رابطه قلمداد کنیم .ضعفی که در مرد و در زمانه وجود دارد و بر این نظر که انسان ها ، همه تنهایند صحه می گذارد. ( مرا به یاد فیلم های آنتونیونی می اندازد به خصوص فیلم l'eclipse ) . پس خواننده اندکی با هدف بازی با زمان آشنایی می یابد که شاید نویسنده خواسته باشد برای ریشه یابی تنهایی خویش به سفری در زمان برود و گذشته و حالش را واکاود و به نتیجه ای برسد . او میانسال است و مثل همه ی انسان های این سن ، دچار بحرانی ست که هویتش را جستجو می کند و نگاهش به گذشته و دوران گذاری که نامش جوانی ست ، بیشتر می شود و با ترسی کودکانه می خواهد نگاهی به کارنامه اش در این سالها بیاندازد . برای مرد داستان ، که تنها است انگیزه های دیگری نیز وجود دارد . انگیزه هایی که واداشته که تلخ ترین خاطراتش را به یاد آورد . خاطراتی که شایدسالهاست آن هارا فراموش کرده است . خاطراتی که بیش از هرچیز از عشق های نافرجام او منشا می گیرند . از ساعت های هجرانی که گذرانده و از حتی عشق دیگرش ، سه تار ، که باید چهل تا از آن را بسازد و آنگاه حیران و سرگشته ی صدای ساز چهلم ، به خود بقبولاند که زندگیش بیهوده نبوده و همه ی این ها پوچی نیست . اما با وجود درگیری هایی که با خود دارد و گاه سعی می کند که این را نفی کند ، او به پوچی رسیده است : (( ... راستش اگر هنوز زنده ام ، اگر گاه به گاه فکر می کنم که پرم از جنبش حیات ، فقط و فقط مال بی جربزگی ست )) وضعیت این مرد در بیمارستان یادآور(( مالون می میرد )) بکت است . مردی بیمار که در بیمارستان ، در وضعیتی میان توهم و هذیان و گذشته اش به دام می افتد . البته با تفاوت هایی اساسی که بزرگترین آن ، زبان نوشتار است . زبان قاسمی بسیار زیبا و دلنشین و زبان بکت ، گنگ و مبهم و دشوار است . هر دو طنز دارند و فلسفه ی هردو ریشه هایی مشترک دارد . وردی که بره ها می خوانند ، نوشته های یک انسان است که در زوالی بی بازگشت روبه مرگ می رود . وردی که بیش از هرچیز یادآور مرگ است و ناامیدی : ((... همان وردی که بره ها می خوانند وقتی پیشانیشان حنا می بندند تا بعد ببرندشان به قربانگاه . همان وردی که من می خوانم ... چون همیشه چیزی در من هست که اضافی ست )) و این وردی ست که نسلی می خوانند ، برای رهایی از دخمه ای که نامش را جهان گذاشته اند و زندگی ای ، که هیچ ندارد . همه چیز ، هیچ است و تو ، چاره ای جز غرق شدن در تنهایی و انزوا و یادآوری گذشته ات نداری ، شاید در این خاطرات ، چیزی یافتی . بیشتر به یک باتلاق شبیه است که هر چه بیشتر در آن دست و پا بزنی ، بیشتر فرو می روی . جسارت و بی پروایی در نوشتن را دوست دارم ، چیزی که ما ایرانیها نداریم ، حتی در صحبت کردنمان نیز نداریم . برای همین است که ادبیات ما برای دیگر ملل گنگ و نامفهوم است . این را می توان گذاشت به پای این که همیشه خط قرمزی بوده ، خط قرمز هایی که دیگر بخشی از ناخودآگاه ما شده است . ناخود آگاهی که بر ما فرمان می راند که همه چیز را نگوییم و اگر می خواهیم بگوییم ، آن قدر آن را در لفافه بپیچانیم که دیگر قباحتش آزاردهنده نباشد . سمبل ها تا حدی در این رمان شکسته شده ، دیگر واضح تر وقایع را می بینیم و می شنویم . حتی آنجا که نویسنده می گوید : (( سه تار ساز اختناق است ، ویولن ساز دموکراسی )) هم پیام واضح است ، همه می گیرند ، همه با آن همراه می شوند و این هنر نویسنده است که می تواند هر خواننده ای را با خود همراه کند ، هنری که نویسندگان ایرانی به ندرت از آن برخوردارند و از این جهت ، او را می ستایم . بداهه ای که در این رمان وجود دارد ، شاید بیش از هر چیز از بداهه نوازی نشات گرفته باشد . شیوه ای که در آن ، نوازنده ، فارغ از هر گونه دستگاه و کوک و مقام و ردیف ، می نوازد ، برای دل خویش و گاه ، چه زیبایی ها از این نواختن که بیرون نمی ریزد . همین برای نوشتن نیز دست مایه می شود . وردی که در این رمان ، از میان کلمات بیرون می ریزد ، آهنگی ست که از بداهه ی نویسنده برای خود و زمانه اش ، تراوش شده و بر قلب ها می نشیند . این که تنهایی مردی در غربت را بخوانیم ، با کلماتی زیبا که تلخی خود را دارند ، از دست هر نویسنده ای بر نمی آید . اغلب نویسندگانی که این گونه از غربت نوشته اند ، آن قدر دست رنجشان تلخ شده که برای خواننده ناملموس بوده و او از درک آن عاجز شده ، پس ابراز همدردی ای با نویسنده نمی کند و دیگر نوشته های او را نمی خواند ، با وجودی که می داند او چه سختیها کشیده و چقدر تواناست . در رمان هایی از این دست ، حفره ای دیده می شود ، حفره ای که نشات گرفته از دوری آن ها از خاک وطن و انسان هایی ست که نامشان هم میهن است . از این که حالا ، در ایران چه می گذرد و چرا کسی از جوانان حال نمی نویسد . فراموش نکنیم نسل اول نویسندگان ما ( هدایت ، جمال زاده و چوبک ) بخش اعظم زندگی خویش را در غربت گذراندند ولی هرگز از فرهنگ عامه ی ایران دور نشدند و ماندگاری آن ها نیز به همین دلیل بوده است . در این رمان نیز همین را می بینیم : گذشته ای که به زیبایی هر چه تمامتر گوشه ای از فرهنگ ایران را به تصویر می کشد ( و چقدر جنوب در توصیفاتش برایم زیباست ؛ حتی برای منی که خود از جنوبم واز بستر داستانسرایی قوی این خطه آگاهی دارم ، باز هم تازگی داشت و برایم یادآور جن نامه ی هوشنگ گلشیری بود ) واقعا ً لذت بخش است . احساس می کنی یک رمان ایرانی زیبا را می خوانی وبعد زمان حال ، که ادبیات غربت و تنهایی ست . برایم ادبیات غربت نیز ملموس است ، چون ادبیات تنهایی ست و بسیار این نوع نوشتن و این فضاها را دوست دارم ولی دیگر خوانندگان نه . می دانم که بواسطه ی هنر پرداخت بالای نویسنده است که این بخش ها را می خوانند و البته درهم شدن آن با وقایع گذشته . شاید بهتر باشد این طور بگویم زبان زیباست ولی فضا غریب . باید قبول کنیم که نویسنده هرچه توانا باشد هم نمی تواند این فضاها را ملموس کند .شاید هم تعمدی باشد و من اشتباه می کنم ولی با این وجود ، زیبایی رمان از این نشات می گیرد که زمان ها در هم ادغام شده اند و این ادغام بیش از هر چیز رمان را از رخوت این فضا ، نجات داده است . اما به راستی مشکل این مرد چیست ؟ سوالی ست که خواننده ی غرق شده در زیبایی های کلامی رمان ، گاه با بیرون کشیدن خود از حجاب کلمات و به کار انداختن فکر ، از خود می پرسد . تنهایی ؟ عشق ؟ غربت ؟ هویت ؟ ترس ؟ شاید همه ی این ها و البته سکوت . سکوتی که چون پرتگاهی فاصله ی میان گذشته ای خیلی دور و حالی نزدیک را پر می کند . سکوتی که می تواند هرچیزی باشد در این زمانی که از دست رفته ، زمانی که شاید این قدر تلخ بوده که حتی بیان زیبا نیز نمی توانسته آن را برای کاغذ قابل تحمل کند . من مشکل را از این سکوت می بینم . وردی که بره ها می خوانند ، وردی ست که نویسنده از کیلومترها دورتر ، برای ما می خواند . ما به آن گوش می دهیم ، گاه با آن می میریم و گاه با آن به گذشته ی خود بر می گردیم . شاید چیزی در گذشته از دست رفته است . شاید نه ، حتما ً، زمانی را از دست داده ایم .
کتاب نامه : وردی که بره ها می خوانند ، رضا قاسمی ، نسخه ی الکترونیک رمان |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 13:37 توسط داريوش |
|
|
(( سرانجام بازگو کیستی ای قدرتی که به خدمتش کمر بسته ام قدرتی که همواره خواهان شر است اما همیشه عمل خیر می کند ...)) رمان با این شعر از فاوستِ گوته آغاز می شود . برخلاف این رمان که در ایران بسیار پرفروش بوده ( به چاپ دهم رسیده)، فاوست فروش بسیار کم تری داشته است و البته این بیشتر به ساختار شعر گونه و اپرامانند فاوست بازمی گردد که زیبایی اش در گرو خواندن آن به زبان اصلی ست و هر ترجمه ای از ارزش آن می کاهد . ولی رمان مرشد و مارگریتا ، آن قدر تصاویر زنده دارد که خواننده را به حیرت می اندازد و حتی نخواندن آن به زبان اصلی نیز از زیبایی های آن کم نمی کند . هر خواننده ای ، اعم از معمولی و حرفه ای ، از خواندن این رمان لذت می برد ولی دریافت و فهم از این رمان ، به تفکر و ذهن خواننده برمی گردد. بولگاکف در زمانی که روسیه اسیر ایدئولوژی بود شگفت انگیز ترین رمان قرن روسیه را نوشت ( بالاتر از دکترژیواگو ِپاسترناک و دن آرام شولوخف و مجمع الجزایر گولاک سولژنستین ) . فرو رفتن او در سمبل ها و رئالیسم جادویی ، برگرفته از خفقانی ست که در آن زندگی کرده است . خفقانی که نفرت و استعداد به او می بخشد و همه ی این ها محرکی می شوند برای نوشتن در راستایی که جامعه تا به حال ندیده و تجربه نکرده است . نوشتنی برای فرار از پوچی و بیحاصلی هنجارهایی که جامعه را به نیستی کامل انسان می کشاند . تصویری که بولگاکف از مردم روسیه می دهد ، ملتی مسخ شده است . مسخ را بوضوح می بینیم ، در رفتارها و دیالوگها و همه ی ادا و اطوارهای ملتی که طعمه ی خوبی برای سرگرمی شیطان می شوند . شیطانی که ذات بدش چندان بر خوبی هایش نمی چربد و بیشتر با همراهانش شیطنت می کنند و ملتی را به تمسخر می گیرند . تمسخری که از استحاله ی این انسان ها منشا می گیرد ، از زندگی ای که فاقد هیجان است و مردمی که برای اندکی هیجان ، خود را مسخره و بازیچه می کنند . نقاشی بولگاکف بسیار کمیک است ، همراهان شیطان بار طنز رمان را برعهده می گیرند . طنزی که به راستی شگفت انگیز است . طنز بولگاکف به شدت تحت تاثیر گوگول است . سبک و درون مایه : رئالیسم جادویی . فقط این سبک می توانست رمانی را با این حجم شخصیت ها و حوادث و لوکیشن ها از آب و گل در بیاورد و به آن مقامی جاودانه بدهد . رمان از سه بخش یا سه خط داستانی تشکیل شده است : بخشی از رمان به شیطان و همراهانش برمی گردد . ولند ( نام مستعار ابلیس ) با همراهانش وارد شوروی شده اند . با یکی از بهترین آغاز های تاریخ ادبیات مواجهیم . نویسنده بدون آشنایی زدایی ، کم کم شما را وارد ماجرایی می کند که هیجان را ذره ذره و هر بار بیشتر از قبل به خورد خواننده می دهد . هنری که خواننده را تا آخرین صفحه ی رمان مشتاق نگه می دارد . ملاقات برلیوز ، بزدومنی با ولند . اولین طنز رمان زمانی شکل می گیرد که دو شاعر ، به بار کنار خیابان می روند ، ولی آنجا هیچ نوشیدنی یافت نمی کنند . جایی که مجبورند آب زردآلو بنوشند و هیچ نوشیدنی در این وقت روز یافت نمی شود . از همین جا تصویرگری هجو آمیز بولگاکف آغاز می شود . کمی بعد تر برلیوز با دیدن ولند ، سکسه اش قطع و به شدت بهت زده می شود . در این جا یکی دیگر از توصیفات کنایه آمیز او را می بینیم : (( ...زندگی برلیوز طوری ترتیب داده شده بود که تاب دیدن پدیده های غیرطبیعی را نداشت ...)) دقت کنید به فعل (( ترتیب داده شده بود )) و زمان آن . یعنی برنامه ی زندگی انسان های این جامعه طوری برنامه ریزی شده است که از هرگونه هیجان و تنوعی خالی باشد . این ها ریزه کاریهایی ست که بولگاکف در خفقان کامل نوشته و این اهمییت اثرش را صدچندان می کند . اما موضوع بحث دو شاعر چیست ؟ نوشتن شعری در مورد این که مسیح و به دنبال آن شیطان وجود خارجی ندارد . جامعه ای که در تلاش برای انکار هرچیزی ست که ایدئولوژیش را لکه دار می کند . در این جا شیطان وارد می شود و داستان پونتیوس پیلاطس و ملاقات او با مسیح را برای آن ها بازگو می کند ( گفت و گویی که تحت تاثیر رمان براداران کارامازوف داستایوسکی ست ). شیطان در تلاش برای اثبات وجود مسیح و به دنبال آن اثبات وجود خود است . یعنی همان اثبات لازم و ملزوم بودن خیر و شر ( اندیشه ای نیچه ای ) . و در این کار موفق می شود . شخصیت های همراه شیطان کم کم وارد می شوند : بهیموت گربه ، کروویف یا فاگوت و عزازیل . شخصیت هایی که به تدریج آن قدر جذاب می شوند و کارهای بامزه انجام می دهند که خواننده عاشق آنها می شود !!! داستان پونتیوس پیلاطس و مسیح خط دوم داستانی ست که خواننده را به گذشته می برد . پیلاطس نماد ترس است و این از سخن آخر مسیح بر صلیب بر می آید : بزرگترین گناه جبن است . این تلنگری ست که بولگاکف به خود و همه ی مردم سرزمینش می زند . من به نوعی پیلاطس را نماد جامعه ی ترسوی شوروی می دانم . اما رفتن به این قصه ی قدیمی برای چیست ؟ در ادامه پیوند ظریف و زیبای آن را با دو خط دیگر داستان می بینیم . در پایان فصل 3 اولین پیش بینی های ولند رنگ واقعیت می گیرند . سر برلیوز به شکل عجیبی از بدن قطع می شود و بزدومنی شاعر ، طی حوادثی که چند فصل طول می کشد ، سرانجام کارش به تیمارستان می کشد . هیچ کس حرف او را باور نمی کند . باز کنایه ای از به حاشیه رفتن و روانی شدن روشنفکران دگر اندیش . ولند و همراهانش ماجراهای خود را آغاز می کنند . ماجراهایی که در دو نقطه اوج می یابد : یکی حادثه ی تئاتر مسکو و دیگری مهمانی رقص ابلیس . اما بزدومنی در تیمارستان مرشد را می بیند و اینجاست که برای اولین بار او را می بینیم . مرشد رمانی نوشته در مورد پیلاطس ولی همه رمان اورا رد کرده و او را دگراندیش و روانی تشخیص داده اند . او نسخه ی اولیه ی کتابش را سوزانده است . عاشق زنی ست ، او را ترک کرده و با پای خود به تیمارستان آمده . انزوا و از دست رفتن اندیشه هایش او را به این نتیجه رسانده که روانی ست و با انسان های به ظاهر سالم اطرافش متفاوت است ( یک استحاله ی عجیب و البته واقعی . در واقع مرشد خود بولگاکف است و او نیز در زندگی اش با همه ی این حوادث کم و بیش روبرو شده است و مرشد تجسمی از خودش و جمع روشنفکر و دگراندیش شوروی است )او عاشق مارگریتاست ولی مارگریتا نمی داند او کجاست . در این جا خط سوم داستان که عشق مرشد و مارگریتاست جان می گیرد . بولگاکف رستگاری و رهایی ملتش را عشق می داند . عشق چیزی ست که برای کمونیسم سم محسوب می شود . عشق بین دو انسان چیز مسخره ای برای حزب است و همه چیز اعم از عشق جسمانی و روحی، باید برای حزب و در خدمت آن باشد . خالی کردن مردم از احساس و عاطفه هدفی ست که به طور غیر مستقیم در این رمان به آن اشاره شده است . حالا همه ی خطوط به هم می پیوندند و رمز گشایی ها آغاز می شود . به نوعی ، مرشد همان مسیح است و مارگریتا همان متی ، حواری او . ایوان می شود یکی دیگر از حواریون او . مرشد و مارگریتا هر دو می میرند تا به آسودگی در کنار هم زندگی کنند . این درخواست خیر ( مسیح ) از شر است و شر به آن جامه ی عمل می پوشاند . مجلس رقص ابلیس ، برگرفته از یکی از مهمانی های بسیار مجلل یکی از سفارتخانه های شوروی ست که بولگاکف نیز به آن دعوت شده بود . رمان پر از ریزه کاری ست که اگر بخواهم همه ی آن را ذکر کنم خود کتابی می شود ولی نمی توانم بدون ذکر دو نکته این قسمت را رها کنم : مرشد در جایی می گوید : (( ... حق با شما بود که گفتید اگر پرونده ی کسی نیست شود خودش هم نیست می شود . من الان دیگر وجود خارجی ندارم . چون اوراق هویت ندارم )) این برمی گردد به سیستم پلیسی و مخوف استالین و این که در این جامعه ، ارزش هر فرد به اوراقی که دارد و بدون این اوراق ، او هیچ نیست . و بهترین جمله ی رمان ، جایی ست که ولند در پاسخ به مرشد که مدعی ست نسخه ی دست نویس رمانش را سوزانده می گوید : (( ...چنین کاری میسر نیست . نسخه ی دست نویس رمان معمولا ً نمی سوزد )) واقعیتی سهمگین . اندیشه نمی میرد و زنده می ماند حتی اگر سوزانده شود . بعدتر مرشد که دیگر مرده رو به مارگریتا می کند و می گوید : (( دیگر به آنها نیاز ندارم ، همه را حفظم !!! و دوباره می نویسم )) کاری که خود بولگاکف کرد و رمان را بازنویسی کرد . اما نتیجه ی همه ی این حوادث چه بود ؟ بیشترین تحول را در ایوان بزدومنی می بینیم ، کسی که به پوچی زندگیش پی برد و بعد از مرخص شدن از تیمارستان تغییر رویه می دهد و به صف روشنفکران می پیوندد ( جایی که مرشد در پایان رمان در خواب او را حواری من می خواند ) . سیستم پلیس همه ی این اتفاقات را نتیجه ی یک هیپنوتیزم قوی می داند ( آیا همه زیر هیپنوتیزم کمونیسم نبودند ؟) همه چیز به حالت عادی برمی گردد به جز خاطره و رویای شومی که در ذهن بازماندگان این حادثه باقی می ماند ... رابطه ی فاوست با مرشد و مارگریتا : کلیات رمان از فاوست گرفته شده است . شخصیت مارگریتا و نام او نیز برگرفته از این رمان است . بعد از خواندن رمان و قرابتی که بین آن و فاوست احساس کردم دوباره بعد از مدتها نگاهی به فاوست انداختم . فصل اول فاوست ، گویای بسیاری از مسائلی ست که بولگاکف در قالب رمان آورده است و آن گفت و گوی بین مدیر تماشاخانه و شاعر نمایشنامه نویس در پیشگفتار گوته است . نمی توانم از گفت و گو بگذرم و آن را به صورت خلاصه می آورم . چکیده ی بخش اعظمی از حرف های این رمان است : مدیر: ... مردم به اندیشه های والا هیچ آموخته نیستند ... نیاز به چیزی دارند پرمایه و سرگرم کننده اما معجزه ای چنین دلنشین از چه کسی ساخته است ؟ شاعر : از این توده ی مردم سبک سر با من سخن نگویید دیدارشان هراسانم می کند و اندیشه ام از آن یخ می بندد این گردباد ابتذال که زنگ ملال می خوردش مارا با خود به جهان بیکارگی اش می کشاند ... شما آن گونه که می توانم دید قلمفرسایی ملال آور نویسندگان روزگار ما را می پسندید مدیر : همین است . من به نبوغ و هنر ارج می نهم به کارشان بگیرید . اما چیزی را به تصادف واگذارید و آن عشق است ...زندگی ست ...مردم یکدیگر را می بینند ، به هم دل بسته می شوند .چگونه ؟ کس چه می داند . حقیقتی اندک را چاشنی تخیل بسیار کنید تماشاگران نیاز به یک آینه دارند ، نه یک نقاشی بگذارید هر شب بیایند و خود را در آن ببینند ... شاعر : خوب ، پس ! روزگار نوجوانی ام را به من بازگردان که در آن من هنوز جز امیدی در آینده نبودم به من بازگردان آن سالهای پربار از نغمه های خوش آهنگ را که چشمانم از دیدن تباهیهای جامعه به وحشت نیفتاده بود من در رویاهای زرین خود سرودخوان می رفتم هیچ چیز نداشتم و با این همه خوشبخت بودم در یک کلمه ...کاری کن که در من نیروی کین داشتن و توان عشق ورزیدن از نو زنده شود مدیر : حرف بی فایده است به چه درد می خورد که تنها به ما بگویید چه کار باید کرد ؟ اگر شاعرید ، از هنرتان بهره بجویید در همان حال که برای پسند تماشاگرانمان می کوشیم باید با نشان دادن بیشترین جرئت راضیشان کنیم در برابر چشمها ، نگاره های آفرینش را بگسترانید و از دوزخ تا آسمان ، از آسمان تا زمین طبیعت را سراسر درنوردید ...
رمان سرشار از نکته و کنایه است که رمزگشایی ازهمه ی آنها در این پست میسر نیست .
کتاب نامه : مرشد و مارگریتا ، میخائیل بولگاکف ، عباس میلانی ، انتشارات فرهنگ نشر نو فاوست ، گوته ، م ابه آذین ،انتشارات نیلوفر
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم فروردین 1390ساعت 13:50 توسط داريوش |
|
|
پربیراه نگفته ایم اگر بگوییم که ادبیات مسحور کننده ی آمریکای لاتین با این رمان آغاز شده است . رمانی که در دورانی ماقبل مدرنیسم ، رویکردی مدرنیست دارد و با آهنگی که بعد تر ملودی چشم نواز ادبیات لاتین شد ، روح را به تسخیر در می آورد . هر چه در رمان بیشتر فرو روی بیشتر پی به ارزش های آن می بری . خاطرات پس از مرگ، هیچ اشاره ای به جهان پس از مرگ ندارد و تمامی روایت هایش عمری ست که سپری شده و حالا به پایان رسیده است . یک نوع اتوبیوگرافی که بر مبنای رئالیسمی ست که هنوز قواعد کلاسیک خود را حفظ نموده است . گاه به گاه آن ها را زیر پا می گذارد و دوباره به آن برمی گردد . رمان چون پلی ست که دو قرن را به هم وصل می کند ، نقبی به تاریخ معاصرش می زند و انسان ها را می شکافد . شخصیت پردازی ها ، کلاسیک است و آیینه ای می شود برای مارکز ، زمان بندی ،خطی و ساده ست و رویکردی مدرن ندارد . زبان نوشته پست مدرن و الهام بخش نویسندگانی چون بارت است ( و خود برگرفته از ادبیات کلاسیک انگلیسی به خصوص استرن ) . رمان را از چند منظر بررسی می کنیم : ساختار ؛ با وجود تمامی تلاش های نویسنده برای نوآوری، آشفته است و به کمال نرسیده است . اما این آشفتگی گاه بر زیبایی رمان افزوده است و آزاردهنده نیست . با روایت هایی در فصل های کوتاه و اغلب یک صفحه ای، خواننده راحت با یک خود زندگینامه کنار می آید و احساس ملال نمی کند . زبان و بیان ؛ ساده ، خودمانی ، راحت و طناز ، سرشار از آشنایی زدایی و غافل گیری ، همه ی آنچه بعدتر در قالب رئالیسم جادویی ،جهانی را کتاب خوان کرد ! خواننده از همان ابتدا با اثر همراه می شود ، با نویسنده همدردی می کند و شخصیت ها کاملا ً برایش مانوس و قابل فهم می شوند . احساس نمی کنی که فرسنگ ها از آنجا دوری و فرهنگت زمین تا آسمان با آن فاصله دارد . طنز نویسنده برگرفته از فرهنگ آن سرزمین است . طنزی که ما به حد کمال در (( صدسال تنهایی )) می بینیم ، وامدار طنز این رمان است . طنزی که هنوز دربند قید و بند های کلاسیک های انگلیسی ست و زبانش مدرن نشده و در یک کلام ، قرن نوزدهمی ست ! درون مایه ؛ همه چیز آن قدر ساده است که چون قصه ای مسخره و عامه پسند جلوه نماید ، همان طور که خود نویسنده هم در ابتدا می گوید : (( ... دنیا اگر بشنود کتاب حاضر ده خواننده دارد ، تعجب نمی کند و نه ، برآشفته می شود . گفتم ده خواننده ؟ فوق فوقش پنج تا !)) رمان تقدیم شده است به : اولین کرمی که بر بالینم افتاد . همین رویکردهای اولیه است که خواننده با آن همراه می شود . یک نوع تبلیغات موثر ! و کارساز است و با برانگیختن تعجب او ( حتی با اسم کتاب ) همراهش می سازد و با کمی سرگرم ساختن او ، فلسفه و اندیشه هایش را خرد خرد به او القا می کند . رمان از سنت نوشتاری بهره می برد که قواعدش همیشه یکسان بوده است و دستوری ساده و ثابت دارد : یک روده درازی و وراجی طنزآمیز ، یک مرد منزوی ، نه کاملا ً دیوانه و نه کاملا ً عاقل ، با زندگی ای که به پوچی رسیده است و زندگی اش نیز با تمامی فراز و نشیب هایش ، خالی از واقعه ای قابل توجه بوده ، مستعد هر گونه مالیخولیا و رویا پردازی ، گاه به گاه هذیان می گوید ( در فصل 7 هذیاناتی نیم ساعته را به روی کاغذ می آورد ) نازک نارنجی ست ، ناتوان از انتخاب جفت و شکست خورده در عشق، در گذشته ی دور هوسباز بوده ، یک شخصیت بربادرفته که با تمامی طنازی هایش نمی تواند از تلخی نوشته هایش بکاهد و به همین دلیل ، همیشه نگران است و گاه به گاه به صورتی بچه گانه نگرانیش را انکار می کند و هراسش ، را به خواننده می گوید . این قدر که خواننده را تا مرز خستگی پیش می برد ولی سریع با کلماتی جبران می کند و خواننده را با خود همراه می سازد . در واقع کار او تلاش برای روایتی شیرین از زندگی ای تلخ و بی فرجام است که به طور تعمدی ، تلاش موفقیت آمیزی نیست . فلسفه ؛ اساس رمان براین فلسفه استوار است : زندگی تنها آنگاه که به انجام رسیده باشد، می تواند تمامی شکل و معنایی را که به خود گرفته ، آشکار کند . بنابراین زندگی نامه ای که قرار است کامل باشد ، باید به انتظار مرگ فرد بماند . در نیمه ی دوم رمان، رویکرد اومانیستی دآسیس آشکار می شود . رویکردی که سابقه ی آن به رنسانس و اراسموس می رسد و دکارت و کانت ، پدران ان به شمار می روند و رویکردی که هرسه گرایش مشرکانه ، ملحدانه و خداپرستانه را می تواند داشته باشد و در قرن بیستم با اگزیستانسیالیسم سارتر ، رنگی دیگر به خود گرفت . اما گرایش دآسیس به اراسموس قابل توجه است و به نظر من ، بعد از استرن ، نویسنده ی انگلیسی که نویسنده ای متوسط ولی تاثیر گذار بر نسل های دیگر بود ، نویسنده جدا از فلسفه و اندیشه هایش ، حتی در نگارش نیز وامدار اوست ( به جز روده درازی هایش ) . می توانید آغاز کتاب (( در ستایش دیوانگی )) اراسموس را با رمان مقایسه کنید : (( ...حقیقت آن است که در من هوسی بوجود آمده که با شما قدری فلسفه بافی کنم ، البته نه مانند این فضل فروشانی که در دوران ما مغز کودکان را از مهملات خسته کننده پر می سازند ...پس شما نیز به ستایشی گوش خواهید داد ، نه ستایش هرکول ، بلکه به ستایش دیوانگی ، یعنی خود من ! ))
تلخی رمان در پایان از عنان نویسنده خارج می شود ( باز هم تعمدی، برای نشان دادن تلخی زندگی براس کوباس ) و با بی رحمی خودنمایی می کند . شرح زندگی با همه ی زیر و بم ها و شکاکیت ها به پایان رسیده و براس کوباس به دستاوردش فکر می کند : (( ...وقتی مردم با زندگی بی حساب شده بودم . و این نتیجه گیری البته نادرست است ، چرا که من همین که به این سوی عالم اسرار رسیدم ، فهمیدم که اندک مازادی دارم و این مازاد ، آخرین وجه سلبی من است : من زاد و رودی نداشتم ، من میراث فلاکت خود را بر دوش دیگری نگذاشتم )) و این عین اومانیست است .
کتاب نامه : خاطرات پس از مرگ براس کوباس ، ماشادو دِآسیس ، عبدالله کوثری ، انتشارات مروارید |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 21:56 توسط داريوش |
|
|
ارواح یکی از سه رمان کوتاهی است که استر تحت عنوان (( سه گانه ی نیویورک )) به چاپ رسانده است . کتاب هایی که شاهکارهای او به شمار می روند . فرم ، فرم پلیسی ست ولی این که رمان پلیسی می خوانیم اصلا ً با عقل جور درنمی آید . سبک رمان برگرفته از پلیسی – کاراگاهی بورخسی ست ولی درون مایه ی فلسفی ای که این رمان دارد ، هرگز آن را تا حد یک ماجرا و داستان پرپیچ و خم، پایین نمی آورد . سبک ایجازگرای استر بر ارزش رمان می افزاید . بدون ذره ای گرافه گویی پست مدرنیستی ، رمان یک خط داستانی چندلایه را با شخصیت هایی محدود دنبال می کند . پس استر از پست مدرنیسم اندیشه اش را گرفته و پست مدرنیسم او یک نوع اومانیسم است که با سبکی نومینالیسم نوشته شده است . دغدغه ی او انسان است و با این که محیط نیویورک است ولی شمولیت این رمان به همه ی جوامع ، دور از ذهن نیست . پرسوناژ های داستان ، به نام رنگ ها نامیده شده اند : سفید ، سیاه ، قهوه ای و شخصیت اول رمان آبی . این که رنگ ها سمبلیک هستند یا نه ،از رمان برداشت نمی شود و این یک نوع غافل گیری و آشنایی زدایی با مفهموم سمبلیک رنگ ها نیز به شمار می رود . (( ارواح)) بیش از همه چیز راجع به تنهایی ست . این را از همان ابتدای رمان می توان دریافت : کاراگاهی خصوصی تنها به خانه ای می رود تا مردی را زیر نظر بگیرد و از نامزدش نیز خداحافظی می کند و می گوید که برای مدتی نامعلوم او را نمی بیند . پوچی زندگی از همین جا چهره ی خود را بر آبی می نمایاند . تا وقتی به معنای واقعی کلمه تنها نشده است خیلی چیزها را درک نخواهد کرد ، ولی وقتی تنها می شود ، دغدغه ها شروع می شوند . سیاه ، مرد همسایه ، به ظاهر نویسنده ای ست که فقط می خواند و می نویسد . زمان به سرعت و با یکنواختی می گذرد . در تعقیب سیاه ، آبی به پلی می رسد که یادآور خاطرات اوست و او سالهاست گذارش به آن طرف نیفتاده است . پس خاطرات برایش تداعی می شوند . ما چند صفحه ای را با خاطرات قدیمی او می گذرانیم ، چند صفحه ای که همزمان با عبور او از روی پل است ...او سپس سیاه را می بیند که با زنی در رستوران ملاقات می کند و به ظاهر زن و سیاه در حال جدایی هستند . زمان باز می گذرد و او روزی نامزدش را در خیابان با مردی دیگر می بیند ... سپس دوره ای شروع می شود که دوره ی وهم و شک اوست ، شاید مرد همسایه کسی نیست جز خود او ؟ با سیاه روبرو می شود ، سیاه مامور مراقبت از اوست ، پس هردو دارند از هم مراقبت می کنند ، پس هر دو یکی هستند ، هر دو تنها هستند و هر دو به خاطر وحشتی که از هم دارند می خواهند یکدیگر را بکشند ... اما چرا ارواح ؟ به اعتقاد استر همه ی انسان های آن جامعه ارواحی هستند که چون سایه از اطراف خویش می گذرند و هیچ کدام ، نقشی بارز در همراهی یکدیگر و رهایی از تنهایی ندارند . ارواح ، رمانی ست که نومینالیستی پرورانده و نوشته شده است . دغدغه ی آن انسان و ارزش هایش است ، زندانی شدن انسان در انسان را به تصویر می کشد . جامعه نقش منجی ندارد ، جامعه مجرم ست ، جامعه انسان را به تنهایی می کشاند ، به وهم ، به وحشت ، و سرانجام رهاکردن و پرواز کردن در خلای بی وزنی در جهانی دیگر ، پس علت است ، نابود می کند و هیچ تلاشی برای رهایی انجام نمی دهد ، انسان ها در خودشان غرق می شوند و پس از مدتی خود را افتراق می دهند و از خود ، شخصیت هایی می سازند که رنگ های گوناگون دارند ، و با این رنگ ها زندگی می کنند و ترس ، برایشان نغمه ای می شود که برای رهایی از آن به رویا می روند و وقتی رویا به کابوس بدل شد ، به خواب و رویای نهایی فرو می روند : مرگ . ارواح نمایانگر پوچی نسل بعد از جنگ دوم جهانی ست . دنیای جنگ سرد و شک و تردید و هیاهو و دشمنی و ترس و وحشت و وهم . جهانی که به سرعت مدرنیته را نیز پشت سر می گذارد و در این راه از همه چیز می گذرد . مهم ترین چیزی که از این قافله عقب می افتد ، انسانیت است. موضوع بکر رمان بسیار جذاب است ، با این که به اندازه پرداخت نشده است. با وجودی که از گزافه گویی های پست مدرنیسمی خبری نیست ولی کم گویی هایی دیده می شود . بعضی قسمت های رمان نیاز به پرداخت بیشتری داشته است . رمان قابلیت تبدیل شدن به یک فیلم بی نظیر را دارد . نمی دانم فیلمی از روی آن ساخته شده است یا نه ؟ ولی فیلم های زیادی وجود دارند که دوگانگی شخصیتی را به نوعی به تصویر می کشند : fight club و این اواخر black swan .
کتاب نامه : ارواح ، پل استر ، خجسته ی کیهان ، نشر افق |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 18:8 توسط داريوش |
|
|
قرن بیستم ، در کنار تمامی سبک ها و فرقه ها و گروههایی که پدید آورد و نمو داد ، شاخه ای از هنر را نیز بوجود آورد تا برای همیشه، بیدارکننده ی وجدان خواب آلوده ی نسل هایی باشد که انسانیت را فراموش می کنند و ترس ها و آرزوهای فروخفته ی خود را به جنگی خونین و میدانگاهی برای سلاخی ، می کشانند : هنر ضدجنگ . اولین بارقه های این هنر را می توان در ادبیات دید. سلین با شاهکارش (( سفر به انتهای شب )) این تز رابوجود آورد و در تمامی آثاربعدیش این را دنبال کرد . همینگوی به کمال در آثاری چون (( وداع با اسلحه)) و (( زنگ ها برای که به صدا درمی آیند )) به نقد جنگ و پوچی انسان های جنگ پرداخت . حتی نویسنده ای چون اچ.هربرت لارنس با آن رمان های آنچنانی اش ، در رمان (( فاسق خانم چترلی )) این موضوع را دست مایه ی اصلی خویش قرار می دهد . سینما نیز کم کم وارد شد . استنلی کوبریک با ساخت سه گانه اش (( راههای افتخار ، دکتر استرنج لاو و غلاف تمام فلزی )) در سه برهه ی زمانی شاهکارهایی را دراین مورد خلق کرد . الیور استون فیلمسازی ست که بهترین فیلم هایش را در نقد جنگ ساخته است : جوخه و متولد چهارم ژوییه . آثار آلن رنه نیز در این سبک شاخص و مشهود است . هر کدام از هنرمندان زمانه ، برحسب تعهد اجتماعی خویش اندکی به این مقوله نیز پرداخته اند . اما رمان : رمان عجیبی است . عجیب از آن جا که آمیزه ای ست از چندین تکنیک نوشتن ، تکنیک هایی که استفاده ی از هرکدام برای جذاب کردن یک رمان کافی ست و گاهی استفاده ی همزمان آنها ناخوشایند و حتی خسته کننده می نماید . اما نویسنده همه ی سختی ها را طی کرده و غذای خوبی به خورد خواننده می دهد که طمعش آزاردهنده نیست و حتی در بعضی اوقات ، به شدت خوب است . اما همین خود یک ضعف نیز برای رمان او به شمار می رود . یعنی ریتم ناهمگون این اثر ، تعمدی نیست و اجباری ست و از قلم های ونه گات بیرون کشیده و کاری از دست او ساخته نبوده ، چون اگر می خواسته آن را اصلاح کند ، چندین مزیتی که رمانش را دارد را از بین می برده است . پس ریتم رمان را تحمل می کنیم و رمان را می خوانیم و در پایان هم اصلا ً پشیمان نمی شویم . رمان از چند منظر اصلی شاخص است : چندپارگی زمان ؛ چند پارگی زمان یکی از پیچیدگی ها و اصلی ترین هسته ی رمان است . چندپارگی زمان هم در گفتار قهرمان داستان ، بیل پیل گریم مشهود است و هم در تکنیک نویسنده . بیل ، خود اذعان می کند که دچار چندپارگی زمان شده و زمان حال را ازدست داده و زندگی اش چون پازلی شده که او از یک سوی آن به سوی دیگری پرت می کند ، بدون این که ترتیب حوادث را بداند . این چندپارگی زمان ، منجر به تولد یک سیلان ذهن ویران کننده ی ذهن می شود که بیلی را در هزارتوی زمان به دام می اندازد و او کمی بعد ، مرز بین واقعیت و دروغ را درک نمی کند . مسخی که از روزهای جنگ برای او آغاز شده کم کم ریشه می دواند و سرانجام بعد از سانحه ی هوایی ، مشاعرش را به کل از دست می دهد . او سیاره ای خیالی برای خویش ترسیم می کند و از آنجا سخن می گوید . نفس ساخت این سیاره در ذهن آشکار است : بیلی که زندگی و جوانی و عشق و آرزوهایش را در جنگ از دست داده ، به تمامی چیزهایی که در بعد از جنگ به دست می آورد ، ناراضی ست ، سایه ی مرگ همیشه او را دنبال می کند . پس او در جست و جوی جایی ست که زمانش زمان حال نباشد و انسان هایش قاتلین زمینی نباشند . برای نیل به این هدف ، زمان را گم می کند و جایی میان زمین و سیاره ی خیالی پادرهوا می ماند . تا کی سایه ی مرگ او را دربرگیرد. تخیل ؛ تخیل ونه گات از نوع تخیل های پست مدرنیسمی ست که نویسندگانی چون بوکوفسکی و براتیگان نیز از آن استفاده می کردند و من نامش را تخیل بورخسی می نامم . تخیلی که همه ، نویسنده و خواننده ، می دانند که واقعیت نیست و فقط داستانی ست برای پیشبرد بخشی از داستان حقیقی اصلی . در واقع نقبی در رئالیسم است و از خشکی های آن می کاهد . یک نوع رویا سازی که به سورئالیسم نمی رسد . ونه گات برای ترسیم آن بخش از ذهن بیلی که به سیاره ای دیگر تعلق دارد ، به این سبک روی می آورد . روایت ؛ رمان دو روایت دارد : روایت نویسنده به صورت اول شخص و بعد روایت نویسنده به صورت سوم شخص . نویسنده یکبار در قالب خودش فرو می رود و در جای دیگر زندگی بیلی را دست مایه ی خود قرار می دهد . طنز ؛ طنز رمان فوق العاده است . طنزی که در جای جای رمان وجود دارد و در سخنان همه ی شخصیت ها وجود دارد . طنزی امریکایی و گزنده که رمان را به همان سبک رایج آمریکایی " ساده ، عامیانه و همراه با طنز " بر می گرداند . تاریخ ؛ رمان روایت کننده ی واقعه ای ست که کم تر به آن پرداخته شده است: بمباران شهر درسدن آلمان . ونه گات خود در این واقعه حضور داشته و از نزدیک وقایع را دیده است . سمبلیسم ؛ سلاخ خانه سمبلی از جهان است ، جهانی که در آن مرگ چیزی طبیعی شده است و انسان ها در آن به کسب و کار کشتن مشغولند . این پیام اصلی رمان است . سلاخ خانه ی شماره ی 5 ، با وجود چند اشکال جزیی یکی از بهترین آثارضد جنگ نوشته شده و شاخص ترین اثر ونه گات ، می باشد . به نظر من بعد از آثار سلین و همینگوی ، این اثر شاخص ترین رمان در این ژانر می باشد .
کتاب نامه : سلاخ خانه ی شماره ی 5 ، کورت ونه گات ، ع.ا. بهرامی ، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 18:29 توسط داريوش |
|
|
من مترجم نیستم و در این زمینه ادعایی ندارم . همان طور که در زمنیه ی نقد ادبی نیز ادعایی ندارم . ولی آن قدر بوکوفسکی را می شناسم و زبان انگلیسی می دانم تا با داستان هایش ارتباط برقرار کنم . نخستین بار که اشعارش را خواندم ، فهمیدم که او هم از جنس انسان هایی ست که نسلشان مدتهاست منقرض شده . شاید آخرین نویسنده از نسل یاغی هایی که بدون ادعا ، زندگی مدرن و چالش هایش را در قالبی پوچ وار به تصویر کشیدند . در این میان نقش او از همه بیشتر است . او یک کالت است . سرآغازی که با او شروع شد و با او نیز خاتمه یافت . کسی که هرگز در آمریکا شهرت نیافت ولی اروپایی ها او را می پرستیدند . اولین بار که شعر های او را می خوانید ، به خود می گویید ؟ این شعر بود ؟ پس قافیه اش کو ؟ پس آرایه های ادبی و تشخیص و توصیفش کو ؟ این که همین صحنه ای ست که دیروز خودم هم دیدم ؟ پس چرا آن را خواندم ؟ پس چرا آن را دوباره می خوانم ؟ مطمئن باشید دوباره آن را می خوانید ، حتی به خاطر می سپارید و گوشه ی دفترتان تک مصراعی از آن را می نویسید تا یادتان نرود . این جادوی اوست . این جادوی سادگی اوست .
خیلی ها با اشعار و داستان هایش ارتباط برقرار نمی کنند . اصلا ً چه که ؟ ادبیات فقر و بدبختی و پوچی و سکس ؟ وای ، این که داستان هایش غیر از پورنو چیزی ندارد ، یک نوع پورنوگرافی مدرن ، نه ، باز هم اشتباه می کنید . بیشتر وحشت دارید از این یاغی بی پرده ای که هر چه می بیند و فکر می کند به روی کاغذ می آورد . مگر این مرد حیا ندارد ؟ نمی داند که نباید این ها را گفت ، این ها تابویند ، باید فقط در تنهایی خویش به آنها فکر کرد ، کسی نباید بداند تو به آنها فکر می کنی ، بیشتر که دقت می کنی ، می بینی هر روز این ها را به نوعی می بینی ، هر جامعه ای با هر فرهنگی این ها را می بیند ، این پوچی ها را دارد ، دقیق تر که می شوی فقط انتقاد می بینی ، تلخی ، اعجازی از سادگی ، ایجازی بدون حرف و حدیث ، این ها همه وجود دارند ، می بینید ، مدرنیسم و پست مدرنیسم و هر چه ایسم لعنتی ست به سخره گرفته ، همه ی انسان های او مسخ شده اند ، داریم تصویر دیگری از آمریکا می بینیم ، این آمریکا با آمریکایی که داخل فیلم ها دیده ایم تفاوت دارد ، انسان هایش جور دیگری اند . این جادوی اوست . او داستان کوتاه می نویسد . به معنی واقعی کلمه از یک زمان مشخص ، روایتی کوتاه و بی نظیر می سازد . زبانش تلخ و بی پرواست ولی مطمئن باشید همه ی آن ها را می خوانید . همه ی داستان هایش برای شما سورپرایزی دارد که به وقت گذاشتن برای بازی با کلماتش می ارزد . او داستان یک زندگی مدفون را می گوید . داستان آن روی زندگی را . آن سوی هراس و هوس را . جنوب نه شمال ترجمه ای ست از عبارت South of No North . با این که نامش را تحت اللفظی ترجمه کرده ام ولی معنای آن داستان هایی از همه جا ست . داستان هایی که مکان و زمان مشخصی ندارند و مربوط به کل آمریکا و شاید در معنایی استعاری کل جوامع مدرن است . این کتاب مجموعه داستان های کوتاهی ست که ۲۴ داستان کوتاه را در بر می گیرد و من ۱۱ تای آن را ترجمه کرده ام . بهمن کیارستمی در کتاب (( موسیقی آب گرم )) چهار داستان این مجموعه را ترجمه کرده است : سیاست ، دیلن توماس رو هم همینا کشتن ، یک کارمند کشتی سازی با دماغ سرخ و کلاس . کلاس را کیارستمی (( خانم حسابی)) ترجمه کرده است که در متن اصلی عنوانش کلاس است . این چهار داستان ،تنها داستان هایی بوده اند که مترجم توانسته بدون سانسور زیاد به چاپ برساند و بقیه ی داستان ها عملا ً غیر قابل چاپ هستند که این غیر قابل چاپ بودن تماما ً برمی گردد به زبان رک و بی پرده ی بوکوفسکی که مسائل جنسی را به روی کاغذ می آورد و ادبیات عامه ی آمریکایی را به تصویر می کشد . پس مشکل اصلی چاپ نشدن آثار بوکوفسکی که به کابوسی برای ناشران و مترجمان تبدیل شده است ، به همین بر می گردد . داستان (( به ممه هام زل نزن ، آقا )) نیز به صورت اینترنتی ترجمه شده است . می ماند هشت داستان دیگر که پنج تا از آنها ، از اهمیت کم تری برخوردارند و سه تا از آنها ، به سبک خاص بوکوفسکی ، یعنی روزنوشت هایی در یک بازه ی زمانی ،است که اگر عمری بود ، بعدا ً آن ها را ترجمه می کنم .( داستان قاتلین از این کتاب ترجمه شده ولی به دلیل برخی مشکلات ترجمه که به اصل متن ضربه زده بود ، بطور موقت حذف شد . بزودی در همین پست می توانید آن را دانلود کنید ) به نظر من این یازده داستان ، بهترین داستان های کوتاه این مجموعه اند و شما را با تمامی زیر و بم آثار او ، آشنا می کند . سبک بوکوفسکی ، رئال است که در بعضی مواقع با تخیل عجین می شود . رئال او به شدت اجتماعی ست و حتی از رئال روسی نیز پیشی می گیرد . پایان بندی داستان هایش بی نظیر است . شخصیت پردازی اش در ابتدا تکراری می نماید ولی چندی بعد می فهمید که چیزی برای غافلگیری شما وجود دارد . انسان های او مطرود هایی هستند که مدرنیسم آن ها را به گوشه ای رانده و زندگی سگی تنها نامی است که برازنده ی آنهاست . در پایان چند نکته را ذکر می کنم : ۱- این مجوعه برای نخستین بار در ایران ارائه شده و هیچ کدام از این داستان ها ، در اینترنت هم منتشر نشده است . همه ی ترجمه ها از آن من و وبلاگ sksd است و برای آن زحمات زیادی کشیده است پس خواهش می کنم در متن تغییری ندهید . 2- تنها انتظاری که از دانلود کنندگان دارم این است که هرکس این داستان ها را دانلود می کند ( حتی یکی از آنها را ) در قسمت نظرات ، نظر خود را نسبت به داستان و ترجمه بدهد و یا از نظر خود را از طریق ایمیل boofetanhayeshab@yahoo.com ارائه دهد . 3- اگر کسی در ویراستاری دست دارد ، خواهش می کنم مرا از خطاهای خویش آگاه کند . دانلود داستان های South of No North چارلز بوکوفسکی با لینک مستقیم : دو دائم الخمر ؛ چارلز بوکوفسکی تو و آبجوت و اینکه تو چقدر فوق العاده ای ؛ چارلز بوکوفسکی رقصیدن با پرده؛چارلز بوکوفسکی راهی به بهشت نیست ؛ چارلز بوکوفسکی مزدور ؛ چارلز بوکوفسکی ؛ چارلز بوکوفسکی چیزی در مورد یک پرچم ویتنامی ؛ چارلز بوکوفسکی کتاب نامه : South of No North ,Charles Bukowski,Black Sparrow press,1971
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 2:32 توسط داريوش |
|
|
هیچ کس چون ایبسن بر تئاتر اثر نگذاشته است . این اعتقاد من است که او از شکسپیر و برشت و اونیل و حتی بکت هم بالاتر است . شاید روشن فکرتر از او هرگز در تئاتر پیدا نشود . کسی که در کارهایش با همه چیز جامعه جنگید و از عقاید نخ نماشده پرهیز کرد و سعی کرد که کار نو بیافریند . از این جهت کار او را بالاتر از بکت و برشت می دانم که او علاوه بر نوآوری هایی که مختص دوتای قبلی هم است ، مسائلی را مطرح کرد که کاملا ً مخالف جامعه ی آن روز اروپا بود . پس تئاترهایش یکی پس از دیگری شکست خوردند ، تماشاخانه اش ورشکست شد و سراسر عمرش را در فقر گذرانید . در حالی که بکت و برشت به جایگاه بلندی در زمان خویش رسیدند و ایبسن بعد از مرگش به شهرت رسید . تئاترهای ایبسن ، همان طور که قبل تر در مقاله ی خانه ی عروسک همین وبلاگ گفتم ، حد فاصل بین کلاسیک و مدرن است . این تقسیم بندی از نظر بازی بازیگران و البته مضمون تئاتر انجام می شود . قبل از او ، تئاتر ها محدود می شد به قواعدی که از زمان ویرژیل بر تئاتر حاکم بود و در زمان اوج مکتب رمانتیسم ، تغییراتی در آن ایجاد شد که البته این تغییرات بیشتر در مضمون بود تا بازی و هوگو و شیلر و گوته ، نمایش هایشان بیشتر بر تراژدی هایی رمانتیک استوار بودند تا درام و ملودرام . تئاتر ایبسن بیشتر به درام نزدیک است و حال و هوای آن بیشتر ،ریشه در رئالی نوگرا داشت .پس بازی ها باید کاملا ً رئال باشند و بازی نباشند . بازیگر باید آن قدر واقعی بازی کند که تماشاگر کاملا ً قانع شود . تئاتر های ایبسن نه تم حماسی کارهای برشت را دارد ونه به پوچ گرایی بکت نزدیک است . شخصیت هایش به شدت خاکستری اند و حتی سیاهترین آنها نیز ریشه هایی در سپیدی دارد . پس افراط و تفریط در بازی ها جایی ندارد و شخصیت پردازی ها ، ریشه در یک سری واقعیات جامعه دارند . به همین دلیل بود که تئاتر او در زمان خویش ، که مردم سالها بود به تراژدی های گریه آور رمانتیک و یا کمدی های قهقهه آور عادت کرده بودند ، راه به جایی نبرد . او شکست خورده ای بود که با بقیه متفاوت بود و همیشه تنها ماند . حتما ً این جمله را شنیده اید که : قوی ترین آدم ها ، تنها ترین آنهاست . این جمله از آن ایبسن است . تنهایی که شخصیت هایش را خاکستری و در باطن، تنها آفرید . قهرمان های او در پایان نمایش ها می خواهند تنها شوند و از جامعه جدا شوند . این تنهایی یا مرگ است ، یا رها کردن خانواده . همه ی این ها در نمایش های او تجلی می یابد . شاید هیچ کس چون ایبسن ، اروپای در حال گذار به مدرنیسم را درک نکرد و انسان هایش را به تصویر نکشیده است . هیچ کس . اشباح ، کلمه ی رمزی ست که بوی گذشته می دهد . گذشته که معاقب آن ما را به یاد سنت می اندازد و این میراثی است برای آیندگان که تیره و تار می نماید . این رمز ما را به یاد تحجر می اندازد . پوسیده شدن افکار ، سنن اجتماعی ، قید و بندی که ما را به وحشت می اندازد و رهایی از آن ممکن نیست . اشباح ، داستان یک تلاش است . تلاشی که تعقل و تفکری پویا و البته مردد و مضطرب ،برای رهایی از این قید و بندها می کند . این که خود را برهاند و برای خود زندگی کند . شاید بیش از همه ی این ها ، تقابل عقل و عشق در این نمایش جالب باشد . عشقی که در قاموس مقررات اجتماع نمی گنجد، به عقل دست می یازد و عقل نمی تواند خود را از این چهارچوب ها برهاند . پس فاجعه رقم می خورد و تلاشی که در این راستا انجام می شود ، با کمی ناتورالیسم اجباری ایبسن ، به شکست می انجامد . پسری که بیماری جنسی ای دارد که از پدر به ارث برده ومغزش را تحیلیل برده و مرگش نزدیک است ، مادری که در اوان جوانی می خواهد از پدر پسر جدا شود و چون عاشق کشیشی بوده به او پناه می برد ولی چون کشیش اسیر سنت ها و مقررات اجتماعی ست او را نمی پذیرد و اینک بعد از سالها ، پسر، افسرده ای است که بیماری اش را به دلیل عیش خویش می داند و زجر روحی می کشد و زن ، برای تسکین خویش، ساختمانی را به نام شوهرش احداث کرده که در نهایت آتش می گیرد و کشیش را می بینیم که با خود می گوید که آیا نباید همان موقع به عشق مادر پاسخ می می داد ؟ پسر از مادر می خواهد که اورا بکشد و به زندگی اش پایان دهد ، ولی چون مادر پایبند سنت های اجتماعی ست، نمی تواند . صحنه با کلمات پسر خاتمه می یابد : خورشید . خورشید . آیا رهایی او با خورشید و نوری ست که به صورتی سمبلیک در پایان آورده می شود ؟ ایبسن با نمایش هایش ، راهی را به فمینیسم ، پست مدرنیسم و اومانیسم باز کرد . او نقطه ی عطفی ست که با این که در تئاتر خود را نشان داد ، ولی کل ادبیات را وامدار خویش کرد . حملات او حتی به کلیسا و مذهب هم بود که با سنت هایی نخ نماشده ، ذهن و روح مردم را می خورد . نکته ای که در آخر باید بگویم این است که نمایش های او ، به سبک قدیم دارای مقدمه و موخره نبود . تماشاچی در همان آغاز در اوج نمایش است و دغدغه و تلخی ها در چهره ی بازیگران می بیند ؛ به همین دلیل هر لحظه منتظر لحظه ای تلخ است . حتی اگر صحنه در اوج شادی و سرور باشد . ایبسن معمار تئاتر نوین و وارد کننده ی بسیاری از مفاهیم چالش برانگیز آینده، در عالم فرهنگ و هنر است . پس خواندن و دیدن آثارش بر هر هنر دوستی واجب است .
کتاب نامه : اشباح ، هنریک ایبسن ، مهدی فروغ ، انتشارات زوار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 21:23 توسط داريوش |
|
|
زندگی داستانی ست که راوی های زیادی دارد . راویانی که هیچ کدام به هم شباهتی ندارند ، واقعه ای را خلق و دنبال می کنند و در نهایت هر کدام به لطف آن واقعه ، به سرانجامی می رسند . نام من سرخ ، رمانی ست که بیش از هر رمان دیگری تلفیقی می نماید . به خاطر همین می توانیم ادعا کنیم که کار نویسنده ارژینال نیست ولی آن قدر دل چسب و هوشمندانه تلفیق شده است که از هر نظر، خواننده را با خود همراه می کند . رمان بیشک جذاب است ، پر از شخصیت ها و فضاهایی که بسیار برای خواننده ( به خصوص ما خواننده های ایرانی ) ملموس هستند و هرگز خواننده با کلمات احساس غریبی نمی کند . رمانی که شاید بیشترین ارجاع را به ایران دوران صفویه دارد ( در ادبیات خودمان هم رمانی در این مورد نداریم ) و بیش از هر رمان دیگری اشاره به شاهنامه و افسانه های عاشقانه ی ایرانی دارد . از این نظر خواننده ی ایرانی بسیار با این رمان ارتباط برقرار می کند و از هر نظر، از خواندن آن لذت می برد . رمان آمیزه ای از هنر ، جنایت ، تقابل سنت و مدرنیته و داستان سرایی تشخیصی ست . آمیزه ای ازبورخس و سیلان ذهن . خود پاموک هم نمی تواند این را انکار کند که از بورخس الهام نگرفته است . ترکیبی از رئالیسم جادویی و سبک سیلان ذهن را می بینیم که تمی شرقی دارد . نویسنده داستانی را با راوی های مختلف روایت می کند . شاید بهتر باشد این را بگوییم که داستان را با این راوی ها پیش می برد و در این راه ، حتی از اشیای بی جان داخل نقاشی ها نیز، بهره می برد . این رمان بیست راوی دارد که راوی اول ، کسی ست که به قتل رسیده است و او که مُرده ، داستان کشته شدن خودش را روایت می کند بدون این که ما بفهمیم که قاتل کیست . این تا پایان داستان مشخص نمی شود . نویسنده برای جذاب تر کردن داستان خود، از قاتل دو راوی می سازد . نوعی دوگانگی شخصیتی . روایت یکبار از طرف قاتل و از طرف دیگر توسط شخصیت اصلی که ما در داستان می شناسیم روایت می شود . پس رمان آمیزه ای از بسیاری از سبک هاست که به زیبایی کنار هم قرار گرفته اند بگونه ای که گاه افتراق آنها از هم نیز ممکن نیست . تاثیرپذیری از بورخس بسیار به زیبایی داستان کمک کرده است . جنایت و فضای پلیسی وار و البته رئالیسم جادویی رمان، تحت تاثیر اوست . داستان ، توصیف مجزای شخصیت ها ست که البته در این راه گاه زیاده روی می شود و پیش روی را کند می کند و اندکی خسته کننده می نماید ولی زبان شیرین و داستان پردازی ای با فضایی کاملا ً آشنا و ملموس ، فضای داستان را ملال آور نمی کند و خواننده با حوصله و صبوری در انتظار حوادث بعدی می ماند . رمان ، در نوع خود ادای دینی ست به تاریخ فرهنگ و هنر در ترکیه و ایران . نویسنده با مهارت خاصی به تاریخچه ی نقاشی در این دو کشور می پردازد . در بعضی قسمت ها این توصیف ها و تاریخ ها برای خواننده خسته کننده می شود ولی همین شیوه ی قصه گویی نویسنده ، رمان را از خشکی می رهاند و خواننده را گاه شده به زور ، با خود می کشاند . گاهی انسان فکر می کند که قصه پردازی نوعی فریب خواننده است که فقط کلماتی را به او بخورانیم و سرگرمش کنیم . تا حدی درست است ولی باید این را در نظر گرفت که اساس ادبیات بر قصه پردازی ست . رمان هایی که قصه ندارند مخصوص هرکسی نیستند و برای بسیاری قابل فهم نیستند . پس خاص ترند و بیشتر برمی گردند به ادبیات اگزیستانسیالیسم و مدرنیسم سیلان ذهن . اما داستان پردازی و سمبلیسم ، خواننده را با نویسنده همراه می کنند و از تلخی سخنش می کاهند . دلیل محبوبیت زیاد نویسندگان آمریکای جنوبی نیز همین قصه پردازی آنهاست که با تخیلی بی نظیر داستان را پیش می برند . نام من سرخ ، زمان را بین راویانش تقسیم می کند . راوی ها موازی هم نیستند بلکه در امتداد هم حرکت می کنند . نوعی روایت خطی که به هرکس زمانی داده می شود تا حرفش را بزند . انسان را به یاد دو امدادی می اندازد . حدیث نفس است ولی سیلان ذهنش قوی و تکان دهنده نیست . بسیار ساده و قابل فهم است و هر خواننده ای توانایی تطبیق با آن را دارد . تم شرقی رمان ، خود بر غنای داستان پردازی و افسانه گرایی رمان می افزاید . اما گوهره ی اصلی رمان بر نقاشی ست . هنری که با حرص و طمع و حسادت آدمی به جنایت می انجامد . پس هر کدام از شخصیت های رمان نماینده ی طیفی از احساسات و صفات آدمی هستند . ماکتی از زندگی که همه چیز را در خود دارد . از قاتل و مقتول گرفته تا کارا و شکوره ، همه اخلاقیاتی دارند و با صفاتی مشخص داستان زندگیشان را روایت می کنند . چیزی که در نهایت می فهمیم نقشی زنجیروار است که همه ی شخصیت ها با هم دارند و داستان را پیش می برند . زنجیری که به ظاهر ناپیداست اما در ادامه ی رمان پررنگ و پررنگ تر می شود تا برای ما به شکل سرخ خودنمایی می کند . رنگ سرخ داخل خون و قتل در رمان ، زبان می گشاید و به نوعی نقطه ی عطف ماجرا می شود . تا زمان او ، همه ی راویان حداقل یک بار خودنمایی کرده اند و او سرنخی است که پیچ می خورد و ما را در مسیری می اندازد که در نهایت به شناسایی قاتل منجر می شود . پس انتخاب این نام ، که یکی از راویان داستان است و رنگی ست بر بوم نقاشی ، بسیار هوشمندانه است . نام من سرخ ، آمیزه ای از همه ی چیزهایی ست که خواننده را با خود همراه کند . پس هیچ خواننده ای از خواندن آن خسته نمی شود . گویی صفحاتی از تاریخی را ورق می زنی که بسیار شیرین می نماید .آیا همه چیز از یک جنایت شروع می شود ؟ نه ، همه چیز از یک جنایت روایت می شود . این روایت ما را به حال محدود نمی کند . در گذشته سیری می کنیم و آینده را به بوضوح می بینیم . پاموک در اوج کار خویش رمان را نوشته و به نظر من پخته ترین کارش است . استفاده از جملات طولانی و معترضه که از شاخصه های اثر اوست به خوبی به فارسی منتقل شده است ولی فکر می کنم رمان ویراستاری خوبی نشده و در بعضی جاها به خصوص از نظر ویرگول گذاری دارای مشکل است . در مجموع ترجمه ی خوب و روانی دارد که به نگارش پاموک بسیار نزدیک است .
کتاب نامه : نام من سرخ ، ارهان پاموک ، عین له غریب ، نشر چشمه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 2:9 توسط داريوش |
|
|
بعضی رمان ها با تکرار نامشان جاودان می شوند ، با سوالی که با دیدن عنوان رمان در ذهنتان شکل می گیرد ، با هیجانی که از دانستن محتویات آن در شما شکل می گیرد و با خواندن سطوری که شما را با جریان کلمات خود همراه می سازند . در جست و جوی زمان از دست رفته . اولین چیزی که به یاد شما می اندازد زندگی ست . شاید نگاهی به ساعتتان بندازید و شاید به یکباره خاطرات خوب و بد زندگیتان جلوی چشمانتان ظاهر شود . این جست و جویی است در گذشته و یا نگاهی به آینده ؟ پاسخ ، مربوط به گذشته است . شاید چون ما وامدار مرگیم ، باید زندگی کنیم ، این همان چیزی است که سلین در مرگ قسطی اش ، بیست سال اول زندگی را تببین می کند و پروست در این شاهکار بزرگ قرن ، یک عمر را ؛ همان طور که در پایان این سفر عظیم ما زمان بازیافته رامی خوانیم . چیزی که گویی در نهایت ، نویسنده به آن دست یافته است . نوشتن در مورد این رمان خود کتابی ست . نمی دانی از کجا شروع کنی ، مثل این است که بخواهی سنگ به سنگ اهرام مصر را توصیف کنی و واقعا ً نمی دانی با این طوفان کلمات چگونه برخورد کنی ، واژه ی باشکوه برای این رمان کوچک است . شکوهی به مراتب بیشتر از کلیساهای جامع گوتیک، اپراهای واگنر و بتهوون و تمامی اکسپرسیونیست ها . اما چیزی که بیش از هر چیز از این رمان دریافتم این است که تمامی کتاب از یک دغدغه ، نشئت می گیرد ، دغدغه ای به نام هراس از مرگ و ترس از مُردن و نگفتن آن همه واژه ای که روانت را می خورند . این جریانات برای مردم عادی قابل فهم نیست . این که مغرت پر از کلماتی باشد که خودشان را به در و دیوار می کوبند تا خارج شوند ولی نمی توانند ، زندگی را به حقارت می گیرند و خودشان را وقف توصیف و ذهن گرایی محض و تخیلی باورنکردنی می کنند که هیچ چیز را یارای مقابله با آن نیست . این گونه می شود که عظیم ترین توصیفات یکی از بزرگترین شاهکارهای تاریخ ادبیات به شرح بیماری محدود می شود و با این هم موافقم که درصد زیادی از شاهکارهای ادبی پر از حالات انسان های بیمار است . از داستایوسکی و کافکا گرفته تا سلین و هدایت و میشیما و فاکنر و وولف و جویس ، انسان های عادی چیزی را خلق نمی کنندکه جاودانه شود و همیشه این متفاوت ها هستند که جاودانه می شوند . در جست و جوی زمان از دست رفته ، یکی از این متفاوت هاست . درباره ی رمان همین بس که هفت جلد است و در این مقاله فقط فرصت می کنیم راجع به جلد اول آن یعنی (( طرف خانه ی سوان )) صحبت کنیم . به نظرمن دومین رمان برتر قرن ، بعد از اولیس است و این فقط سلیقه ی من است و یقینا ً بقیه نظر دیگری نسبت به این خواهند داشت ولی شکی نیست که این دورمان ، همیشه برتارک ادبیات مدرن می درخشند و همراه با برادران کارامازوف داستایوسکی و جنگ و صلح تولستوی ، بزرگترین وعظیم ترین رمان های تاریخ ادبیات را شامل می شوند . نخست به سبک شناسی این اثر می پردازیم : رمان سبک سیلان ذهن را دارد، منتها با تفاوت هایی که هر کدام از نویسنده هایی که در این سبک نوشته اند ، دارند . سبک پروست بیشتر بر پایه ی توصیفات خارجی و روایت خطی داستان است . او مانند وولف فکر قهرمانش را در پاره ای از زمان به دام نمی اندازد و از او نظر نمی خواهد . قهرمان او فقط روایت می کند . او یک قهرمان دارد و این قهرمان گاه اول شخص به توصیف می پردازد و گاه در نقش یک سوم شخص ظاهر می شود . ما تلاقی سوم شخص و اول شخص را داریم ، منتها در این جا هم ، سوم شخص به درون ذهن قهرمانش رفته و از جانب او سخن می گوید . پس روایت در جست و جوی زمان از دست رفته ، روایتی تکی است و مانند آثار فاکنر و وولف ، جمعی نیست . این قهرمان اصلی داستان است که از دوران طفولیت تا بزرگسالی به روایت می پردازد و فقط جای این راوی ها، به ظاهر تغییر می کند و او گاهی می بیند ، گاه می شنود و گاه تصور می کند و گاه به هاله ای از کابوس و الهام و رویا فرو می رود و برداشت های خویش را به تصویر می کشد . مهم ترین عنصر در سبک سیلان ذهن ، در کنار شخصیت پردازی راوی ، زمان است . با این وجود روایت زمانی جستجو ، فاقد پیچیدگی های زمانی آثار وولف است . پروست در کنار دست کاریهای زمانی که در روایتش می کند ، رشته ی کلام را از دست نمی دهد و خواننده ی خود را چندان درگیر یافتن زمان ها نمی کند . برای او خود زمان اهمیت کم تری نسبت به شخصیت ها و مکان ها دارد . ریتم روایت ، یکسان است و از منطق خوبی برخوردار است . پس خواننده ی او از نظر درک زمانی چندان دچار مشکل نمی شود و چالش اصلی خوانند ه ی این رمان ، روایت شخصیت ها و مکان هاست و زمان ، حلقه ی ارتباطی این هاست که به رمان، شکل داستان می دهد . به خاطر همین است که اعتقاد دارند که می شود رمان را از هرجایی شروع کرد و خواند . چون رمان همچون دیگر رمان های سیلان ذهن ، داستان محور نیست و این اهمییت و تاکید بیشتر آنها بر زمان نیز به همین دلیل است که جنبه ی داستانی رمان از بین نرود و از فرم رمان خارج نشود . این رمان از دیگر رمان هایی از این دست ، کم تر ریشه در داستان دارد و همه ی آن حدیث نفسی سترگ و باورنکرنی ست . جلد های مختلف این رمان نیز همین ویژگی را دارند و در هر کدام ، جداگانه در کلمات می توان شیرجه زد ، بدون این که هراسی داشته باشید که چیزی را از دست داده اید . با این که فرم آن سریال گونه است ولی به هیچ وجه ریشه در زنجیره های داستانی کلاسیک ندارد . شاید این سوال برای ما پیش بیاید که اگر راوی یکسان است ، پس چگونه می شود که او از کورترین نقاط زندگی اشخاصی چون سوان آگاه است ؟ سوالی بجاست و در تمامی مدت خواندن این رمان با من همراه بود و در نهایت به این نتیجه رسیدم که اگر این گونه نبود که اصلا ً سیلان ذهن نمی شد . راوی زندگی این شخصیت ها را ، که در زندگی اش تاثیر بسزایی دارند ، را دیده و از آنها شنیده و بعد تجزیه و تحلیل کرده ، حتی خودش را به جای آنها گذاشته تا درنهایت به این نتایج رسیده و در قالب داستانی آورده است . پس او نه تنها زبان خودش و بیان کننده ی حدیث نفس خویش است ، بلکه زبان دیگران و حدیث نفس آنان نیز است . در تبیین درون مایه ی یک رمان ، مهم ترین نکته در درجه ی اول این است که بنیان های رمان بر چه اساسی ست . بنیان های جست و جو براساس بیماری ، ترس از انزوا و فراموشی و ضعف اراده ، دلشوره و البته عشق است . رمان در همان آغاز این تصورات را برای ما آشکار می کند : (( دیر زمانی زود به بستر رفتم . گاهی ، هنوز شمع خاموش نکرده ، چشمانم چنان زود بسته می شد که فرصت نمی کردم با خود بگویم : دیگر می خوابم. و نیم ساعت بعد ، از فکر این که زمان خوابیدن است بیدار می شدم ...)) این حس از همان آغاز به خواننده منتقل می شود . رمان با خواب و رویا شروع می شود و رویای خلق چیزی ، گونه ای رویای خودکفا گونه ، آنجا که چند لحظه بعد می گوید : ((... گاهی ، به همان گونه که حوا از دنده ی آدم پدید آمد ، در خواب زنی از کشیدگی رانم زاییده می شد . لذتی که می رفتم بچشم او را پدید می آورد و می پنداشتم که آن لذت از اوست . تنم که گرمای خودش را در او حس می کرد ، می خواست با او درآمیزد ... )) چند صفحه ی اول رمان انسان را شوکه می کند ، چیزی شبیه به پیچیده ترین فلسفه ها و آن قدر ملموس که ما را به شک می اندازند که آیا این ها ریشه در واقعیت دارند یا همه تصوری واهی ست ؟ زبان ، زبان کودکی ست که بسیار بزرگ می نماید ، بعد توصیف ها شروع می شود ، توصیف هایی که بزرگترین دغدغه ی راوی را هر چند وقت یکبار نشان می دهد : عشق به مادر که اودیپی نیست ولی این جور می نماید و بیش از هر چیز ریشه در ترس او از انزواست . فصل اول رمان ، کومبره است . منطقه ای ییلاقی که حوادث در آنجا رخ می دهند . دل شوره ی نویسنده در ادامه بیشتر می شود و در جایی به صراحت به آن اشاره می کند : ((... تنها کسی از ما که آمدن سوان برایش مایه ی دلشوره ای دردناک شد من بودم . چون در شبهایی که غریبه ای ، یا فقط آقای سوان ، در خانه مان بود ، مادرم به اتاق من نمی آمد ...)) چندین صفحه بعد او با سوان ارتباطی ذهنی برقرار می کند و او را یک همدرد می پندارد . جایی که از مادرش در مهمانی دور است و برای او یک یادداشت می فرستد : (( ... فکر می کردم که اگر سوان یادداشتم را می خواند و از هدف نوشتنش بو می برد ، از دلشوره ای که حس کرده بودم خنده اش می گرفت ؛اما برعکس بعدها فهمیدم که ، دلشوره ی همسانی سالهای سال او را رنج داده بود و شاید هیچ کس به خوبی او نمی توانست حال مرا بفهمد ؛ دلشوره ی زمانی که حس می کنی آنی که دوست می داری دور از تو در جایی خوش است و دستت به او نمی رسد ، را از عشق آموخته بود )) شاید سوان الگویی از زندگی آینده ی او باشد به همین دلیل او خود را موظف می کند که عشق سوان را برای ما به طور کامل توصیف کند . این جملات انگیزه ی راوی برای روایت عشق سوان می شود و او با این همذات پنداری یک عشق کلاسیک را با همه ی پستی ها و بلندی هایش در فصل بعدی روایت می کند که در جای خویش به آن اشاره می کنیم . در ادامه به توصیف های او از کومبره و روابط حال و گذشته ی خانواده ی اشرافی اش ، گوش می دهیم . این روایت ها ، تصویری اکسپرسیونیستی از اشراف فرانسه و زندگی فرانسویان در برهه ای طولانی از تاریخ می دهد و یکی از موارد شهرت رمان نیز همین توصیفات دقیق و حیرت انگیز است . شاید زیباترین توصیفات او ، ترسیم زندگی یکنواخت و ملال آور عمه اش در کومبره است که باشیرینی های خاصی همراه است . نکته ی دیگر در مورد این فصل ، حس آمیزی هایی ست که در جای جای صفحات آخر رمان وجود دارد و هرچه به پایان فصل نزدیک می شویم بیشتر می شود . راوی کتابخوانی قهار است . براستی یکی از توصیف های او در مورد تغییر عقیده دادن خودش و خانواده اش در مورد یکی از اشراف خواندنی ست : (( ... این حرکت تند ، کپلهای لوگراندن را که گمان نمی کردم آن قدر گوشتالو باشد به حالت موجی چموش و عضلانی جابه جا کرد و نمی دانم چرا این لرزش ماده ی خام ، این موج گوشتی ، که هیچ معنویتی را بیان نمی کرد و تنها شتابی از حقارت می تکانیدش ، ناگهان به فکرم انداخت که شاید لوگراندن با آن چیزی که ما از او می شناختیم یکسره تفاوت داشت ...)) او در ادامه دچار یک عشق بچگانه به دختر سوان می شود و اندیشه های او در مورد گرمانت ها و رابطه ی آنها با سوان نیز به این شکل دیگری می دهد . پس همه چیز برای آشنایی بیشتر ما با سوان آماده می شود پس در فصل بعد به عشق سوان می پردازد . عشق سوان ، فصلی است که ترسیم کننده ی عشقی کلاسیک و بسیار شبیه عشق های قهرمانان داستایوسکی ست . همه ی اصول کلاسیک یک عشق ناکام به تصویر کشیده می شود و چیز تازه ای ندارد ولی نکته ای که آن را خواندنی می کند ، سیلان ذهن عاشق سوان است که در نوع خود شاهکاری در بسط تمامی واژه هایی ست که هر کسی غیر از پروست می توانست از آن مزخرفی بسازد که سرشار از وراجی و خزعبل تکراری باشد ؛ ولی او با سبک حیرت آور خویش به تمامی صحنه های آن وامی دارد . گویی که یک فیلمی که صدها بار دیده ایم را با روایتی دیگر و با کارگردانی نفری دیگر، ببینیم و از دیدن آن لذت ببریم . این هنر پروست است . شاید زیباترین پاراگراف این بخش ، همان قسمت پایانی رمان است . جایی که سوان خسته و ناامید و حسرت زده از گذشته ی خویش این واژه ها را با خود می گوید : ((...فکرش را بکن که این همه سالهای زندگی ام را هدر دادم ، مرگ خودم را خواستم ، بزرگترین عشق زندگی ام را برای زنی گذاشتم که ازش خوشم نمی اومد و به من نمی خورد )) این پایان عشق سوزان سوان است . عشقی که راوی را وامی دارد که زندگی سوان را به تصویر بکشد . او با او همدردی می کند . حلقه ی اصلی داستان جستجو ، عشق است . این زنجیره ی عشق است که شخصیت های جست وجو را به هم پیوند می زند . شخصیت هایی که در جریان زمان ، با عشق به هم نزدیک می شوند و این نزدیکی ، هم مادی و هم معنوی ست . فصل پایانی رمان که کم ترین حجم آن را تشکیل می دهد ، فصل (( نام جاها ؛ نام )) است . فصلی که پیوست های جلد اول رمان است . جایی که پروست نتوانسته عشق راوی را به دختر سوان به پایان برساند . در این فصل است که ما با حقیقتی مواجه می شویم : عشق ناکام سوان به ازدواج او انجامیده است . او در عشق شکست خورده ولی با او ازدواج کرده است و سربستیگی های نویسنده در این مورد بالاخره آشکار و عیان می شود . در این فصل نویسنده خواسته ، راوی نوجوان را نخست با جهان خارج روبرو و آشنا گرداند و بعد او را درگیر عشق کند . عشقی که به تفصیل در جلد بعدی ، در سایه ی دوشیزگان شکوفا به تصویر کشیده می شود . این زمانی ست که راوی تاحدی از انزوای خویش خارج می شود ؛او در آستانه ی عشقی آتشین است و تصاویر را به خاطر می سپارد : (( ... یاد یک تصویر چیزی جز حسرت یک لحظه نیست ؛ و افسوس که خانه ها ، راهها ، خیابانها هم ، چون سالها ، گریزانند . )) این جمله ی پایانی کتابی ست که خواندنش بر تمامی عمرتان اثر می گذارد . در جست و جوی زمان از دست رفته ، رمانی برای همه کس و هیچ کس است. اگر عاشق باشید کلمات آن را می بلعید ، پس عاشق نشوید !!!! وگرنه مجبورید چند هزار کلمه و میلیون ها تصویر را به خاطر بسپارید . مهدی سحابی یادگار دیگری از خویش برجای نهاده است . یادگاری که فراموش نشدنی می نماید . کتاب نامه : در جست وجوی زمان از دست رفته ، جلد اول ، طرف خانه ی سوان مهدی سحابی ، نشر مرکز
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 0:35 توسط داريوش |
|
|
امواج دریا به ساحل آرامش می آیند ، خسته از راهی طولانی و بی هراس از ساحلی که می تواند غدار باشد . دوست دارید بر بال های این امواج سوار شوید و به سفری بی پایان در دریای واژه ها بروید ؟ این رمان را بخوانید . شاید در تاریخ ادبیات نتوان کتابی را یافت که بیش از این رمان ، به شعر نزدیک باشد . اشعاری دل انگیز که فقط روح را نوازش می دهند . این کتاب دریای ذهنی است که امواجش خشمگین نیستند و تصویری زیبا از روح و روانت می دهند . درست است که از شنا کردن خسته می شوی و گاه دل تنگ ساحل می شوی ، ولی مطمئن باش که وقتی به ساحل برگشتی ، حاضر نیستی از بال امواج پیاده شوی و به زندگی ملال آورت در ساحل ادامه دهی . روحت در دریا جا می ماند و تو می مانی و دل تنگی برای آن واژه های زیبا ، آن دل انگیزی خاطره ها ، آن دغدغه های از جان شیرین تر و برای آن ،موجها ... ویرجینیا وولف ، در دوران اوج کار خویش ، این شاهکار را آفرید و من هم با مترجم کتاب موافقم که موجها ، بهترین کار اوست و یکی از بهترین رمان های قرن بیستم . جریان سیال ذهن . برای بسیاری از خوانندگان کابوسی بی انتهاست که رمان هایی از این دست بخوانند ، چون خواندن و درک و هضم این کتاب ها در گرو شنا کردن در این جریان سیال است . اگر برخلاف جریان حرکت کنی یا لحظه ای از قافله ی واژه ها دور بمانی ، به مقصد نمی رسی . راه برایت خسته کننده و ملال آور می شود و واژه ها ، گنگ و بی معنی . نویسنده ، در نظرت وراجی دیوانه و مالیخولیایی ، ترسیم می شود ، کتاب را به گوشه ای پرتاب می کنی و می روی پای تلویزیون و سریال می بینی ! اما اگر با او همراه شوی ، آن وقت است که تازه پی به جادوی ادبیات می بری ، به جادوی واژه ها ، در هاله ای از واژه ها فرو می روی و وقتی به خود می آیی که کیلومترها از ساحل ذهنت دور شده ای و در جهانی هستی که نمی شناسیش و همه چیز برایت تازگی دارد . آن وقت است که بعد از پیمودن این همه راه و خستگی بی حد و حساب ، تازه حقیقت را می فهمی . اما واقعا ً نیاز است که این گونه انسان، خود را به جریان سیال ذهن بسپارد و بعد از تحمل مرارت ها و خستگی های شیرین بسیار ، تن به تلخی حقیقت بدهد ؟ این سوالی اساسی ست که پاسخگویی به زمان دیگری را می طلبد . این سبک ، بیش از همه ی سبک های ادبی ، بر پایه ی دغدغه های نویسنده است ؛ دغدغه هایی که از هراس آنها برای نگفتن همه ی واژه های در حال خزش در ذهنشان ، منشا می گیرد . داستان با توصیفی از صبحگاه آغاز می شود ، توصیفی دل چسب و زیبا که به ما می نمایاند که ساعت حول و حوش ، 6 است . در ادامه ما با شخصیت های داستان روبرو می شویم و یکی از زیباترین کاراکتریزاسیون ادبی ، شکل می گیرد . با هر شخصیت ، یکی یکی ، از طریق مونولوگ گویی آنها آشنا می شویم . هر کدام از شخصیت ها ، در تکمیل حرف قبلی ، جمله ای می گویند و به این طریق ، کم کم ما را با فضاها ، خط مشی داستان و البته خودشان ، آشنا می کنند . یک حالت فیلم گونه که ذره ذره ، خواننده را با خویش همراه می سازد . مهم ترین برداشتی که خواننده از این قسمت می کند ، صداقت کودکانه ی آنها در بیان افکار ، عقاید و احساساتشان است . جمله ها آسان و شیرین است و تمایزی که در بخش های بعد ، با بزرگتر شدن آنها و مونولوگ گویی های پیچیده ی آنها ، در ذهن ما شکل می گیرد ، زیباست . بخش بعد نیز با توصیفی همراه است که با آواز پرندگان ، همراه می شود . ساعت حول و حوش 7 است و این فصل با مونولوگ برنارد ، قهرمان اصلی داستان شروع می شود . پسر ها می خواهند به مدرسه بروند و مهم ترین نکته این است که او بیشتر هیجان زده است تا عصبی و غمگین . اما بقیه ی پسرها ، بیشتر غمگین و عصبی هستند . این فصل بندی ها این گونه ادامه می یابد و هر فصل با برهه ای از زمان زندگی رو به جلوی این شخصیت ها، ادامه می یابد تا این که ما در فصل پایانی با شاهکاری بی همتا روبرو می شویم . مونولوگ برنارد در فصل پایانی با مونولوگ بلوم در اولیس و مونولوگ های در جستجوی زمان از دست رفته، برابری می کند . برنارد اینک ، پیرمردی ست ولی از دوران کودکیش می گوید ؛ با جزئیاتی زیبا و زنده . بعد از آن، او با تلخی از دوران بزرگسالی خویش یاد می کند . نکته ی دیگر این است که ما با اعماق شخصیت های رمان آشنا می شویم و این به لطف برنارد است . برنارد برای ما چشم بیدار جامعه و افراد است . مونولوگ گویی های او با بقیه متفاوت است . این را می توان از همان فصل اول فهمید که کلید ارتباط بین پدیده ها و حوادث داستان ، برنارد است . کنجکاوی خاص او ، جنبه های پنهان شخصیت های داستان را برای ما عیان می کند . برنارد شخصیتی محتاط و محافظه کار دارد که از خانواده ی متوسط و پدرسالارش ، نشأت می گیرد . ارتباط بین شخصیت ها ، علاوه بر برنارد ، مونولوگ گویی های آنهاست . تکنیک نوشتن این رمان ، همان طور که گفتم ، سیلان ذهن است . سیلان ذهنی که ذهن یک شخصیت را در برهه ای از زمان اسیر می کند و به نوعی ، به دام می اندازد و در این تله ی زمانی ، واکنش ذهنی او را می سنجد ولی این بدین معنی نیست که شخصیت ها به یک واقعه ی خارجی واکنش دهند و یا خارجی واکنش دهند . واکنش ها همگی ذهنی و گاها ً انتزاعی ست . این که می گوییم ، هر شخصیت از طریق شخصیت دیگری شناخته می شود ، تا اندازه ای درست است و بهتر است بگوییم که این شناخت ها جزیی است و بیشتر به یک نیم نگاه می ماند و بیشتر دغدغه ی قهرمانان داستان ، خودشان است ، البته به جز برنارد . کاربرد زمان در رمان های وولف ، بسیار جالب است . او در یک سیر خطی زمانی ، داستانش را پیش می برد بدین گونه که زمان به صورت دوره دوره و برهه ای، داستان را در برمی گیرند . در دیگر کتاب های او نیز این چنین است ولی زمان ها از پی هم می آیند و سیری منطقی دارند . فاکنر در خشم و هیاهو ، این خطی بودن را شکست و علاوه بر استفاده از زمان بندی دوره ای، ترتیب زمانی را نیز نادیده گرفت و نوآوری دیگری را از خود بروز داد . در واقع ، استفاده از این دوره بندی زمانی ، در آثار وولف ، به ما نشان می دهد که نقطه ای از یک بازه ی زمانی از اهمییت بیشتری برای او ، برای بیان عقایدش ، دارد و از این تدبیر برای فوکوس کردن بر زندگی شخصیت های داستانش بهره می گیرد . برای او فقط روزهای خاصی اهمییت دارد و ملال بقیه برایش اهمییتی ندارد . این همان اسیر کردن زمان است در ذهن ما یا شاید اسیر کردن ذهن است در پاره ای از زمان ، هردوی آنها ممکن است . ما همیشه اسیر زمانیم . این زمان است که ما را به اختیار خویش ، بازی می دهد. بازی ملال انگیز زمان ، راه گریزی برای ما باقی نمی گذارد . حتی اگر تن خود را به موجها بسپاری . کتاب با ترجمه و توضیحات کامل استاد مهدی غبرایی همراه است .
کتاب نامه : موجها ، ویرجینیا وولف ، مهدی غبرایی ، نشر افق |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 13:20 توسط داريوش |
|
|
(( نام او سانتیاگو بود ...)) همین . در ابتدا نام او برده شده و تا پایان نامی از او برده نمی شود . گویی که با نامش کاری نداریم . اصلا ً برای ما نامش مهم نیست .مهم نیست که بوده ، مهم این است که چه می شود . یک بار آشنا شدن با او کافیست . این نادیده گرفتن ، یعنی ما باید چشم به آینده داشته باشیم . آینده ای که با تاکید بر فعل (( بود )) در ذهن ماتجلی می یابد . آیا نام او تغییر می کند ؟ نه ، حتی خودش هم تغییر نمی کند . این دیگرانند که تغییر می کنند . دیگر او فقط یک سانتیاگو نیست ؛ یک انسان بزرگ است . این سبک شروع داستان ، در کیمیاگر پائولو کوئلیو هم تکرار می شود . قهرمان او هم سیر و سلوکی معنوی می یابد و جاودانه می شود . پیرمرد و دریا ، سرشار از استعاره های پنهان است . استعاره هایی که اگر هر نویسنده ای بجز همینگوی ، می خواست آن را به تصویر بکشد ، چنان خواننده را گیج می کرد که خواننده هیچ حس تجانسی با قهرمان داستان و خود داستان پیدا نمی کرد. ولی همینگوی ، با زبان ساده ی خود ، حماسه ای شیرین از امید و نبرد برای فرار از پوچی را ساخت که برای همیشه در یادها خواهد ماند . زبانی که به گزندگی و پوچ گرایی ساده مابانه شهرت داشت اما با این که در پیرمرد و دریا نیز با این مفاهیم سروکار داریم ،همینگوی ، در سالهای پایانی زندگی اش ، به یکباره دست به حماسه سرایی زد . شاید بگویید ،دیگر نوشتن از جنگ و پوچی انسان ها برایش تکراری شده بود ولی این گونه نیست . قهرمانان او همیشه درجنگند : جنگ با محیط و جامعه و دشمن و البته جنگ با خود . در واقع آنها اسیران ناخواسته ی جنگ با خارج و داخل خویشتن هستند . در این کتاب ، جنگ سانتیاگو نخست با خود و جامعه ی اطرافش و نهایتا ً با دریا ست . تفاوتی که در این رمان وجود دارد این است که او پیروز می شود و این برای خوانندگان همینگوی عجیب بود . قهرمانان او معمولا ً شکست می خوردند و آنقدر صفحات آخر رمان های او مملو از پوچی ، ناامیدی و انتقام بود که تلخی اش از لای کلمات ،روانتان را می آزرد . اما این رمان سرشار از امید ، تعریفی متناقض از آثار او می دهد . آثار او حتی با تقسیم بندی دوره ای نیز در بسیاری موارد ، قابل توجیه نیست . خط فکری او متفاوت است . ان جا بود که همه فهمیدند همینگوی کبیر ، پیر شده است . این کتاب ، شاید برای خود همینگوی انگیزه ای بوده ،برای فرار از بحران های میانسالی و پیری که گریبانگیر همه می شود . با فرورفتن در شخصیت سانتیاگو ، به یک پیروزی دست می یابد . سانتیاگو به همه می فهماند که هنوز هم می تواند . همینگوی نیز با نوشتن این رمان ، همین گفته را تکرار می کند . او نیز به همه می فهماند که هنوز هم می تواند شاهکار بیافریند و دنیای ادبیات را مبوته هنر خود کند . او به عنوان بهترین نویسنده ی داستان های کوتاه در تاریخ ادبیات آمریکا شناخته می شد . با رمان هایش چون وداع با اسلحه ، داشتن و نداشتن ، زنگها برای که به صدا درمی آیند و البته ، برفهای کلیمانجارو شهرتی جهانی کسب کرد ولی همه می دانند و معتقند که هیچ کدام از آثار او ، به پیرمرد و دریا نمی رسد . روحی در کلمات این کتاب وجود دارد که هر خواننده ای را به خود جذب می کند .
داستان با حقارت های سانتیاگو شروع می شود . حقارت هایی که روح او را خراش می دهند و خاطرات شیرین گذشته را برای او یادآور می شوند و چقدر خاطرات شیرین ، در این مواقع ، برای انسان زجر آورند. احساس پوچی او شروع شده ، پوچی او از نوع پوچی دیگر قهرمانان رمان های همینگوی نیست . او اسیر ملال و زمان شده ، نه فاشیست ها و جنگ جهانی . او می خواهد جنگی به پاکند و در آن پیروز شود . او خود جنگی بزرگ می خواهد تا همه چیز را فراموش کند . اما دیگر قهرمانان او از جنگ خسته اند و می خواهند به آرامش برسند . می خواهد جنگِ حالش ، گذشته اش شود و چندی با آن زنده بماند . نشستن و گندیدن را نمی خواهد . دریا نماد تلاطم و خروش است و ساحل یعنی آرامش . او برخلاف همه از آرامش به دل تلاطم می رود تا زندگی اش رنگ دیگری بگیرد ، نه این که در دریا بمیرد ، نه ، او می خواهد به آرامش برگردد . او باید در آرامشش بمیرد. ولی باید آرامش برایش لذت بخش باشد . او به آرامشی درونی نیاز دارد و برای تامین آن ، به جنگ می رود . زیبایی ها و متفاوت بودن رمان ، از همین جا شروع می شود . سانتیاگو طغیانی می کند از جنس بیگانه و طاعون کامو . در هردو اثر کامو ما این طغیان رامی بینیم . اما طغیان سانتیاگو تفاوت هایی دارد . منشا این شورش خودش و جامعه ای ست که دیگر وجود او را نمی پذیرد . پس او در این جنگ ، به دنبال اثبات خویشتن است و پیرمرد و دریا، شاعرانه ایست برای اثبات خویشتنی پوچ گریز . همینگوی در این رمان تصویر دیگری از طغیان به ما می دهد . طغیانی از جنس آنتی ناتورالیسم . نه شورشی از جنس انزجار و نفرت . شورشی که رهبرش امید به زندگی و راه نجاتش مبارزه با سکون است . یک نوع قدرشناسی از زندگی . ما این طغیان را به نوعی در همه ی آثار او می بینیم :(( مثل زنگ ها برای که به صدا در می آیند ،داشتن و نداشتن و برفهای کلیمانجارو )) . اما همینگوی تا قبل از این اثر بیشتر قهرمانانش را در حالتی منفعل رها می کرد . پس پیرمرد و دریا گامی به جلو از جانب او بود . نگاهی کنید به پایان وداع بااسلحه ؛ نفرت در آن موج می زند . به پایان پیرمرد و دریا نیز نگاه کنید . زیبایی ای شاعرانه . این بود سیر و سلوک همینگوی در کارش . نفرت اولیه، مارا، در برهوتی از پوچی رها می کرد و شیرینی و زیبایی این یکی ما را در راهرویی به سوی زندگی . دقت کنید به کلمه ی راهرو . تنگی و گشادی اش بستگی به خودمان دارد .
کتاب نامه : پیرمرد و دریا ، ارنست همینگوی ، نجف دریابندری ، انتشارات خوارزمی دانلود با لینک مستقیم :
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 13:16 توسط داريوش |
|
|
بی شک لورکا به عنوان یک اسطوره در تاریخ شعر و ادب جهان شناخته می شود . چه بسیار شاعرانی که به عشق او به شعر روی آورده اند . او با افسون کلامش ، اشعارش را در جای جای جهان می خواند و مردم را عاشق و شیفته ی خود می کرد . اشعاری که از او بتی را نخست در میان اسپانیایی زبان ها و بعد برای مردم جهان ، ساخت . مرگ دلخراشش بوسیله فاشیست ها یکی دیگر از عواملی بود که او را برای همیشه نزد مردم جهان ، جاودانه ساخت . اسپانیا در آن زمان به خود می بالید . به خاطر مثلثی که هرکدام در تاریخ هنر جاودانه شدند . لوییس بونوئل ، سالوادور دالی و فدریکو گارسیا لورکا برای هنر اسطوره هایی شدند که تا ابد فراموش نخواهند شد . دوستی لورکا و دالی برای آنها ارمغان های بسیار داشت . دالی سوررئالیسم را وارد نقاشی کرد و لورکا شعر و نمایش نامه هایش را غنا بخشید . البته او هیچ وقت یک سوررئالیست نشد . بونوئل همیشه به این دوستی رشک می برد . بازی روزگار لورکا و دالی را از یکدیگر جدا کرد و بونوئل و دالی در مقابل لورکا ایستادند و حتی در شاهکارشان یعنی فیلم (( سگ اندلسی )) بسیار به او تاختند با وجودی که هرگز خود این موضوع را تایید نکردند، اما روابطشان تا آخر عمر لورکا با او تیره و تار بود . اما لورکای شاعر با لورکای نمایش نامه نویس زمین تا آسمان تفاوت دارد . دالی اعتقاد داشت که نمایش های لورکا ریشه در واقعیت ندارد و از تخیلی واهی ریشه می گیرد که دغدغه های بی سرو ته لورکا را نشان می دهند . اما این طور نیست . قهرمانان لورکا ، سنت گریزند . سنت گریزهایی که اسیر ریشه ها و سرنوشت خود می شوند . در پایان همه ی آنها ما مرگ را می بینیم ، ولی این مرگ، یک مرگ تراژدی وار و از نوع درام های رمانتیک ها و کلاسیک های شکشسپیری نیست بلکه انتقام مرگبار سرنوشت است . بازی تماشاگران او باید بازی باشد ، نه رئال ، بلکه دیالوگ ها و مونولوگ های شاعر انه ی نمایش های او – که به شدت از شاعرانه شدن می گریزد ولی باز هم در جاهای حساس برای لورکا اجتناب ناپذیر می شود – بازی ها بسیار شبیه تئاتر برشت می شود نه بکت ، با این که به هیچ کدامشان هم شباهتی ندارد . داستان های نمایش های او اغلب خشونتی پنهان دارد که برخاسته از غرایز انسان های نمایش اوست . ناتورالیسمی پنهان در داستان های او به چشم می خورد ، ناتورالیسمی که جبری گرایی خشنی را برای قهرمانانش رقم می زند که رهایی از آن ممکن نیست . تئاتر او باسرعتی بی بدیل همراه است ، اتفاقات به سرعت می آیند ، گاه یک صحنه زمان زیادی می برد ، و ما در چند پرده با داستانی خیلی کوتاه همراه هستیم ولی به یکباره ، در یک صحنه توفان حوادث رخ می دهد . این به تصویر کشیدن زندگی ست که در داستان های او خود را نمایان می کند . همین ریتم های به شدت ناهماهنگ است که نمایش های او را دیدنی می کند . استفاده از زبان عامیانه در آثار او دیدنی ست که با سبک ترجمه ی احمد شاملو نیز نمود بیشتری یافته است . شاملو نخست با ترجمه ی اشعار لورکا و بعد با ترجمه ی نمایش های او خدمت بزرگی کرد . شاید زیباترین تکنیک او در ترجمه ی نمایش نامه ها ، جایگزینی زیبای ترانه ها ی عامیانه ی ایرانی با ترانه هایی است که لورکا در نمایش هایش به کاربرده است و کم هم نیستند .
لورکا قهرمانانش را قربانی وار آفریده ، قربانی هایی که اسیر افکارشان ، اطرافیان و جامعه شان هستند . یک نوع دربند بودن شخصیتی انسان ها و تلاش گاه به گاه آنها برای رهایی از این پیله ی دهشتناک ، راهی به جز مرگ برای آنها باقی نمی گذارد و تلخ تر از همه ی این ها هستند که اطرافیان و خانواده هایشان مرگ عزیزانشان را امری اجتناب ناپذیر در برابر پایداری سنن و اقتدار سرنوشت می دانند . در واقع آنها در برابر عقده های فروخفته ی خود طغیان می کنند ، آن هم در دنیای واقعی ، نه مانند سوررئالیست ها در توهم و خیال و رویا ، این هاست که تئاتر او را سرشار از تلخی فزاینده ای می کند که از اول تا آخر نمایش با بیننده همراه است . تئاتر او سرشار از دغدغه و نگرانی ست و این احساسات را به شدت به بیننده اش القا می کند . آن قدر که در مفرح ترین صحنه های نمایش او نیز، بیننده منتظر یک اتفاق بد می شود ، فضاها در تئاتر های او باید همیشه این نگرانی را به بیننده القا کنند و همیشه تداعی گر آرامش قبل از توفان باشند . شاید همین تلخی ها باشد که ما را به فکر وامی دارد که آیا این تلخی ها ریشه در واقعیت های تلخ دارند یا نه ؟ همیشه تلخی ،ریشه در واقعیت دارد ، ولی بسط و برداشت این تلخی به خود انسان ها برمی گردد و این ذهن است که در بسط تلخی نقش ایفا می کند . اما می رسیم به بررسی سه نمایش نامه : - عروسی خون : عروسی در راه است ، اما در روز عروسی ، عروس با نامزد سابقش فرار می کند ، با این که می داند که وصال او ممکن نیست و با این کارش نهایتا ً هردو جوان را نابود می کند اما تن به این کار می دهد . این همان سرنوشتی است که او را به سمت خود می کشد . خود او در جواب مادر داماد این چنین می گوید : (( پسر تو سرنوشت من بود و من گولش نزدم . اما بازوهای اون یکی ، عین خیزابی که از ته دریا بلند شده باشه منو کشید و با خودش برد )) اما گناه، گناه نامزد سابق او نیز نیست : (( اینا همش تقصیر خاکه ، تقصیر عطریه که از موهای تو بلند می شه ... )) براستی در تئاتر های لورکا تقصیر ها از کیست ؟ این سوالی ست که ناگفته باقی می ماند . سرانجام هر دو مرد کشته می شوند و مادر داماد عروس را می بخشد . او همه ی کسانش را در راه سرنوشتی تلخ از دست داده است . شومی این حوادث از همان ابتدای نمایش با دیالوگ مادر و پسرش شروع می شود و بیننده از همان ابتدا توفان را در راه می بیند . این دغدغه ها گاه برای بیننده آزاردهنده و غیر قابل تحمل می شود ولی تئاتر های لورکا این قدر کشش دارند که بیننده را تا پایان با خود همراه کند . صحنه ی فرار عروس و نامزد سابقش و دیالوگ های آن ها و هم چنین گفت و گوی عروس با مادر داماد در پایان نمایش اوج استادی لورکا را در نمایش نامه نویسی نشان می دهد و با این که در جاهایی رنگ و بویی به شدت شاعرانه و غیرواقعی می گیرد و به رمانتیسم می گراید، ولی برای بیننده بسیار لذت بخش و قابل درک است .
- یرما : یرما به معنای زن عقیم است و همین سمبلیسم به واقعیت گراییده و از او یک زن عقیم ساخته ست ( ناتورالیسم ) . یرما نیز اسیر تحجر و سنت هایی خشک و آزاردهنده شده و شوهری که فقط به فکر حرف مردم و آبرویش است و هیچ کاری برای شادی یرما نمی کند . او حتی دلش بچه نیز نمی خواهد و در پایان نمایش این را می فهمیم که عامل ناباروری اوست نه یرما و یرما این همه سال قربانی شده است . یرما برای بچه دار شدن حاضر به هر کاری ست ، حتی در شبی تاریک به دیدار جادوگری در قبرستان می رود ولی شوهرش جلوی او را می گیرد . او حاضر به خیانت به همسرش نیست و به پیشنهاد پیرزن داخل عبادت گاه نیز پاسخ منفی می دهد . اما او که عمرش را برای شوهرش و بچه گذاشته ، در پایان نمایش شوهرش را می کشد تا باز هم قربانی شود . او در واقع با این کار پسر و آرزوهای خود را نیز کشته است . آنجا که در پایان نمایش می گوید : (( ...می رم چنون استراحت کنم که هیچ وقت از خواب نپرم که ببینم خونم خون تازه ای رو نوید می ده یا نه . تنم واسه ابد خشکیده . ازم چی می خواین ؟ نزدیک نشید ! من پسرمو کشتم ...))
- خانه ی برناردا آلبا : اسمش را می گذارم خانه ی ترشیده ها و دختران دم بخت که برای یک شوهر به سروکله ی هم می زنند تا از زندانی که برنارداآلبا برای آنها ساخته رهایی یابند . شاید برنارداآلبا تنفرآمیزترین شخصیت تمام نمایش های لورکا باشد . زنی که آن قدر متحجر ، خشکه مقدس و سنت گراست که در همان صحنه ی اول بیننده را از خود متنفر می سازد . اما تلاش این دختران نیز راهی به خوشبختیشان نمی برد . آده لا دختر کوچک حاضر است بمیرد ولی از این زندان سنت های چندش آور رهایی یابد و سرانجام نیز همین امر محقق می شود . مرگ او اما برای برناردا آلبا آنچنان تسلیم وار و جبری گرایانه ست که بیینده را با دریایی از نفرت سرجایش میخکوب می کند : (( ... اشک و گریه زاری لازم ندارم . به مرگ باید رودررو نگاه کرد . ساکت ! ( به یکی از دخترها ) گفتم ساکت !! اشکاتو نگه دار واسه روزها وشبای تنهاییت . همه خودمونو تو دریای اشک و عزا غرق می کنیم ... آده لا ، کوچیک ترین دختر برنارداآلبا باکره مرده . شنیدین که چی گفتم ؟ ساکت ! ساکت ! گفتم ساکت !)) در پایان تحلیل احمد شاملو را درباره ی تئاتر لورکا می آورم : (( آثار نمایشی لورکا ، تراژدی هایی سخت واقع بینانه است که در تمامی شان ، همه ی آن چه ارزش شعری لورکا را برآورده می کند ، ملحوظ شده است .))
که صحنه های پایانی این نمایش ها ، گواه این مدعاست .
کتاب نامه : سه نمایش نامه ، فدریکو گارسیا لورکا ، احمد شاملو ، نشر چشمه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 23:53 توسط داريوش |
|
|
بار اولی که با اسم میشیما آشنا شدم برمی گردد به ده سال پیش ، زمانی که حتی نوجوان هم نبودم ، کتابی به من هدیه شد تحت عنوان : دیوانگان تاریخ . یکی از شخصیت های بی شماری که در آن کتاب ، زندگی اش شرح داده شده بود ، یوکیو میشیما بود . نویسنده ی بزرگ ژاپنی و نامزد دریافت جایزه ی نوبل . نویسنده ای که به جرات می توانم بگویم بخشی از سینما و ادبیات آتی ژاپن از صدقه سر او بوجود آمد ، تئاتر نیمه جان ژاپن را سروسامان داد و الگویی برای نویسندگان بعد از خود شد . اما آثار او همیشه تحت تاثیر زندگی عجیبش قرار گرفته است ، زمانی که او در یک شبه کودتای نظامی شکست خورد ، در یک اقدام جاودانه خود را به روش سامورایی های قدیم کشت ( هاراگیری ) . این اقدام در اعتراض به شرایط سیاسی اجتماعی حاکم بر ژاپن بعد از جنگ ، صورت گرفت . آوای امواج قطعا ً بهترین رمان او نیست . اما ماها عادت کرده ایم که به آثاری هرچند کوچک تر از نویسنده های بزرگ عادت کنیم ، به خصوص نویسنده های بزرگ قرن بیستمی که آثارشان همیشه با سانسوری هر چند اندک روبرو بوده است . بسیاری از آثاری که احتمال لطمه ی بالا دارند نیز اصلا ً ترجمه نمی شوند که آثار بهومیل هرابال ، دوریس لسینگ ، میلان کوندرا و تاحدی میشیما ، از این جمله اند .
جسارت میشیما در همه ی آثارش دیده می شود . جسارتی که گاه به خلق آثاری از او می انجامد که در آن زمان هیچ کس جرات نداشت راجع به آن صحبت کند . این جسارت بیش از همه ی آثارش در (( اعترافات یک ماسک )) دیده می شود . رمانی که به تمایلات همجنس گرایانه ی یک مرد ژاپنی می پردازد . این رمان به فارسی ترجمه نشده ولی من حتما ً راجع به آن می نویسم . کافی ست ترجمه ی انگلیسی آن را تمام کنم . به نظر من این رمان یکی از بهترین رمان های قرن بیستم است که راوی اول شخص دارد . آوای امواج داستان زیبایی دارد ، داستان یک عشق ساده و رمانتیک ترین رمان میشیماست . رمانی که با وجودی که در مورد عشق است ولی آن قدر واقعی ترسیم شده است که به نظر ما بسیار ساده می آید . سبک ساده نویس میشیما از یک طرف و این که رمان از زبان انگلیسی ترجمه شده است ، از طرف دیگر ، موجب شده است که رمان بسیار آسان خوان باشد و خوانندگان عادی نیز به راحتی از پس آن بر بیایند . مهم ترین نکته ای که رمان را شاخص می کند ، فضاسازی ها و توصیفاتی ست که از یک زندگی روستایی می شود . توصیفاتی جاندار و زیبا که احساس خوبی به خواننده می دهد . آوای امواج دریا را با تمامی وجود حس می کنی و خود را به آن ها می سپاری . آوایی که نماد عشق و آرامشند . چیزی که شاید میشما از آن محروم بوده و همیشه به دنبال آن بوده است . پس این اثر بیش از همه ی آثار او طبع ساده و لطیف او را آشکار می سازد . رابطه ی تروکیچی و هاتسو بسیار زیبا ترسیم شده است . آنها جوانانی پاک و بی آلایش هستند ، شاید پاکی ای که میشیما در این جوانان ترسیم کرده است ، نماد معصومیت از دست رفته ای باشد که او در جامعه ی غرب زده ی خود می بیند . جامعه ای که از سنت های خود دوری گزیده و به سرعت در حال گذار به مدرنیته است . در این حال است که میشیما رمانی در ستایش سادگی و سنت های کشورش می نویسد و آن قدر آن را ساده به تصویر می کشد تا برای همه قابل فهم باشد . این نکات است که رمان آوای امواج بیش از پیش ارزشمند می سازد . جوانان داستان ، حتی زمانی که لخت در آغوش هم می خوابند نیز سکس ندارند چون هنوز با هم ازدواج نکرده اند ( با این قسمت موافق نیستم !!!) و نمی خواهند از سنت هایشان گریزان باشند . با این وجود فکر می کنم این قسمت کمی اغراق آمیز ترسیم شده است و ریشه ای از اعراب در جهان امروز ندارد . فکر می کنم برای شروع خواندن آثار میشیما این کتاب بهترین باشد . میشیما در ایران نویسنده ی شناخته شده ای نیست . 80 % کتابفروشی ها حتی اسم او را نشنیده اند . این امر بیشتر به دلیل این است که کتاب های او کم تر به چاپ های متعدد می رسد و از سلیقه ی خوانندگان ایرانی هم بیشتر از این انتظار نمی رود . رمان های نویسنده های بزرگ همیشه در ایران مهجور بوده است . بانو آیویی تنها نمایش نامه ای از اوست که به فارسی ترجمه شده است و استاد بیضایی آن را به روی پرده برده است و این اهمییت اثر او را نشان نمی دهد . غلامحسین سالمی دو اثر از چهارگانه ی معروف او را ترجمه کرده است: برف بهاری و زوال فرشته . مرگ در نیمه ی تابستان ، وطن پرستی داستان دیگر و تا جایی که می دانم ، اسب های لگام گسیخته ی او نیز به فارسی ترجمه شده است .
کتاب نامه : آوای امواج ، یوکیو میشیما ، فرناز حائری ، نشر قطره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 17:13 توسط داريوش |
|
|
چندی پیش بود که فرصتی دست داد که دوباره شاهکار جاویدان جمال زاده را بخوانم و حیفم آمد که چیزی در مورد آن ننویسم . همیشه به این فکر کرده ام که اگر ادبیات داستانی ما هدایت و جمال زاده را نداشت ، همین گنجینه ی کوچک خود را نیز داشت ؟ جواب هم ، همیشه خیر بوده است . (( صحرای محشر )) قطعا ً بهترین اثر جمال زاده و حاصل دوران اوج کار اوست . کتابی که یکی از بهترین سوژه های تاریخ ادبیات جهان رادارد و با این وجود ، وامدار سوژه اش نیست و بسیار خوب پرداخته شده و از هر نظر برای خواننده شیرین و قابل هضم است . طنز جمال زاده در این اثر علاوه بر اجتماع ایرانیان و مسلمانان و در نگره ای بزرگتر کل مردم جهان ، به دین ، مذهب و فلسفه نیز می پردازد . انتقاد های او شیرین تر از عسل است و همین امر رمز ماندگاری آثار او برای همیشه است . داستان ، داستان زندگی بعد از مرگ است و با آمیزه ای از دین و روایات و کتب آسمانی و تخیل و هجو داستان پیش می رود . نکته ای که بیش از همه ی رمان ها و داستان های او مرا مجذوب کرد ، اندیشه ی فلسفی اثر است که به خصوص در پایان رمان جلوه ی خاصی پیدا می کند . رمان در هشت فصل و یک موخره تنظیم شده است . فصل اول مربوط به آوارگی و بیچارگی انسانی ست که بعد از سال ها از خواب مرگ بلند می شود . او به چشم خود داستان هایی را که در آن دنیا شنیده ،عیان می بیند . اقوام مختلف را سردرگم می بیند و هر کدام را به زیبایی به تصویر می کشد . به خصوص توصیف قوم یاجوج و ماجوج بسیار زیبا و دیدنی است .
در فصل دوم ما در بیرون دروازه ی قیامت هستیم . عبور از دنیایی که بیش از هر چیز تخیل پویای جمال زاده راهنمای ماست . ملائکه را صاحب رتبه و مقام می بیند و در آن دنیا نیز به بوروکراسی می تازد و آن را نقد می کند . دعوای اقوام مختلف را بر سر نام های فرشتگان به تصویر می کشد . قوانین قیامت را به باد استهزا می گیرد . مایه ی دلخوشی شان در این حال تماشای حور و غلامان زیباروی است و چشم چرانی های جماعت مسلمانان و حور و غلامانی که به قول جمال زاده خوشان هم یک چیزیشان می شود . اما حوری هایی نیز هستند که در مقابل زن های دنیوی کم می آورند و بالعکس !! در این حال انتقاد از زبان عربی ست که اوج می گیرد و عریان و آشکار می گوید که میان این همه زبان ها چرا خداوند برای خاتم الانبیا عربی را انتخاب کرده است و میان پیغمبرها جرجیس را انتخاب کرده است و به کنایه می گوید که ملائکه عربی حرف می زنند !!! نقد آخوند ها و ملایان و خشکه مقدسان ریاکار در سراسر فصول این کتاب وجود دارد . در فصل سوم دردسرهای مقدماتی قیامت شروع می شود ، کارخانه های قیامت رویت می شود . مقدمات برای دادرسی فراهم می شود . همه می خواهند ببینند در مجلس پیامبران چه کسی بالاتر می نشیند ولی در کمال تعجب می بینند که همه هم سطحند و بصورت دایره وار نشسته اند !!! در فصل چهارم مقام بازخواست شروع می شود و در فصل پنجم ادامه می یابد . در فصل فقیه و روسپی بهترین فصل رمان رقم می خورد . این فصل بعدتر به یک کتاب جدا تبدیل می شود و یکی از آثار خوب جمال زاده در نقدی هجو آلود و غم انگیز از بلایی ست که انسانیت فراموش شده ی سنگر گرفته پشت دین بر انسان آورده است ، انسانی که همه چیزش اسیر خرافاتی شده که خود نیز بی هودگی و پوچی آن را باور کرده است . در فصل افسون و افسانه ، قهرمان داستان از دادرسی فرار می کند وکاری می کند که در فصل بعد با شیطان دوست می شود و سرانجام از او می خواهد که او را برای همیشه بمیراند و به فنای ابدی برسد تا اسیر ملال نگردد. فصل پایانی رمان از نظر فلسفی یک شاهکار جاویدان است و بر همه ی کتاب برتری دارد . صحرای محشر خط بطلان بر همه ی پندارهای بیهوده ای ست که سالها در پوست و خون ما فرورفته اند و کلید رهایی آن در 60 سال پیش ، توسط جمال زاده نوشته شده است . صحرای محشر جمال زاده ، توپ مرواری و البعثۀ الاسلامیه هدایت و سنگ صبور چوبک رمان هایی هستند که تا سال ها در ایران چاپ نخواهند شد . افسوس که شاهکارهای ما چاپ نخواهند شد و رمان های مزخرف آبکی سریال وار ، به چاپ های بیستم می رسند . فرهنگ ما به کجا می رسد ؟
کتاب نامه : صحرای محشر ، محمدعلی جمال زاده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 13:14 توسط داريوش |
|
|
عزیز نسین یکی از معدود طنزنویسانی ست که کارش را دوست دارم . اولین کتابی که از او خواندم کتاب پخمه ی او بود که مربوط می شد به چاپ قبل از انقلاب . تنها کتابی که از او بعد از انقلاب به چاپ رسید ، کتاب (( دنیای وارونه )) او بود که مجموعه ای از داستان های کوتاه او همراه با سانسور بود . طنز انتقادی او در ترکیه می گذرد ولی شمولیت آن برای تمامی کشور های جهان سوم و در حال توسعه قابل توجه است به خصوص برای ایران که کشور همسایه ی ترکیه هست و اشتراکات بسیاری نیز بین آنها وجود دارد .
مخالفت های با او بعد از ترجمه ی آثار سلمان رشدی به ترکی، به اوج رسید و عرصه را بر او تنگ کرد . آثار زیر از سایت های مختلف جمع آوری شده که از همه ی آنها کمال تشکر را دارم . دانلود آثار :
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 12:38 توسط داريوش |
|
|
فارنهایت 451 درجه ی حرارتی ست که طی آن کاغذ کتاب ها شروع به سوختن می کند ، کلمات از بین می روند و اندیشه های روان بر روی کاغذ ها ،به فراموشی سپرده می شوند . اما واقعا ً با سانسور و از بین بردن و سوزاندن کتاب ها می توان اندیشه های آدمی را به مسلخ در آورد ؟ آیا کنجکاوی و تفکر انسان ها را که در این همه سال راهگشای او به پیشرفت ها و آزادی های شخصیتی اوست ، را می توان از بین برد ؟ پاسخ این سوال منفی ست . شاید کتاب ها از بین بروند ، شاید کلمات بسوزند ولی اندیشه ها در هیچ دمایی از بین نمی روند . آدمی زاده ی اندیشه است . ری برادبری ، نویسنده ی معاصر آمریکا ، بیش از هر چیز به رمان های علمی تخیلی اش مشهور است . رمان هایی که در آینده رخ می دهند . آینده ای که بیشتر کابوس وار و وهم آلود می نماید . زندگی های انسان ها اسیر ماشین ها و روبات ها شده و فراموشی آدم ها و مسخ آنها تصاویری وحشتناک را آفریده است . قبل تر رمان پسرک روزنامه فروش او را خوانده بودم اما چندی پیش بود که فیلم فارنهایت451 را دیدم ، یک فیلم تاثیرگذار و تکان دهنده از جهانی که در بسیاری جهات برایم آشنا بود : فیلمی درباره ی از بین رفتن و سوزاندن کتاب ها . به دنبال این کتاب در نشر داخلی گشتم وطبق معمول چیزی نیافتم !به انتشارات خارجی سر زدم و با کلی زحمت خلاصه ای 40 صفحه ای از رمان به انگلیسی پیدا کردم و خواندم و دیدم که فیلم به شدت به رمان وفادار بوده و برخود لازم دیدم که حتما ً درباره ی این رمان بنویسم . قهرمان داستان آتش نشانی به نام مونتاگ است . اما آتش نشان ها در جهان معاصر ، به جای این که آتش ها را خاموش کنند ، وظیفه ی دیگری دارند و آن وظیفه، سوزاندن کتاب هاست . کتاب هایی که به زعم سرمداران جامعه مضرند و انحراف ایجاد می کنند . موجب غم و غصه می شوند و انسان ها را به تنها بودن و انزوا ترغیب می کنند . این انزوا در مقابل تفکری ست که انسان ها را به جمع گرایی و پوپولیسم تشویق می کند . آنجا که رییس آتش نشانی به مونتاگ می گوید که به تفریح های جمعی چون ورزش روی آورد و از تفکر و تفریح های فردی پرهیز کند . این توصیه ای ست که به مردمان این جامعه می شود . البته که این رمان در زمان جنگ سرد نوشته شده و کنایه ای ست به شوروی و سوسیالیسم. ولی این کنایه هرگز از شمولیت زمانی و مکانی رمان نمی کاهد . همیشه جامعه ای وجود دارد که اسیر همچنین وضعیتی شود و مانند آثار اورول سفارشی نیست . اما این آتش نشان که در کارش بهترین است و در انتظار ترفیع است و به هیچ کدام از کتاب هایی که می سوزاند ، فکر هم نمی کند ، روزی با شنیدن جمله ای از همسایه اش ،متحول می شود و از حباب پوچی و مسخی که در آن گرفتار شده است، بیرون می آید و شبی تصمیم می گیرد یکی از این کتاب ها را بخواند . شبی که او دیوید کاپرفیلد را می خواند ، دروازه ی ورود او به دنیایی ست که شاید همه ی ما روزی آن را تجربه کرده باشیم : لذت مطالعه در تنهایی . دیگر او انسان سابق نیست و از همه جدا می شود . او این بار کتاب های بیشتری را برمی دارد . همسرش موضوع را می فهمد ، او از همسرش نیز فاصله می گیرد تا سرانجام همه چیز به هم می ریزد . زنش او را لو می دهد و ما می بینیم مونتاگ قبل از استعفا ، پا به خانه ی خویش می گذارد تا کتاب های خود را بسوزاند . اما او طغیان می کند ، رییس آتش نشانی را می سوزاند ( رییس آتش نشانی نماد قدرت حاکم در جامعه است ) و فرار می کند و به آغوش مردمی می رود که هر کدام کتابی زنده اند ، آنها کتابی را می خوانند ، حفظ می کنند و می سوزانند تا آنرا به نسل های بعد انتقال دهند . رمان و البته فیلم پر از صحنه های زیبا و تکان دهنده است . صحنه هایی که انسان های مسخ شده را به تصویر می کشند . انسان هایی که اسیر پوچی ای شده اند که رهایی از آن فقط با مطالعه امکان پذیر است . اما واقعا ً دلیل سوزاندن این کتاب ها چیست ؟ جواب در سخنان رییس آتش نشانی نهفته است: (( وقتی این کتابا رو بخونی فکر می کنی از بقیه بیشتر می فهمی ، نه ، همه باید مثل هم و برابر باشند . هیچ کس نباید از دیگری بیشتر بفهمه )) شما هم این طور فکر می کنید ؟ که کتاب ها شما رو از بقیه جدا می کنند ؟ جواب این سوال حتی برای من هم دشوار است . ترجیح می دهم اصلا ً به آن پاسخ نگویم . اما مسئله ی مهم تر از بین رفتن احساسات در جامعه ایست که همه چیزش تصنعی شده است . صحنه ای که مونتاگ در قطار می بیند برای او تکان دهنده است : زنی از شیشه ی قطار لب می گیرد و شیشه را می بوسد . یا صحنه ای که در پارک می بیند که جوانی خودش را در آغوش گرفته است . این صحنه موید همین مطلب است که در جامعه ای که کتاب ها سوزانده می شوند ، نباید از مردمش انتظار بیشتری داشت . نظام های توتالیتر سرانجام مردمش این چنین می شود . اما کتاب و فیلم اشاره ی جسورانه ای به سکس و عشق بازی در میان مردم نداشته است ( به جز صحنه ی کوتاهی که زن پس از این که خونش عوض می شود و از بیماری اش رهایی می یابد خود را به مرد تفویض می کند و بسیار اشاره ی سربسته ایست از این که سکس از احساسات جدا شده و ارضای روحی درکار نیست ) کتاب ها انسان ها را از هم دور می کند یا به هم نزدیک می کند ؟ سوال سختی ست . شوپنهاور می گوید )) : برتری ذهنی از هر نوعی انسان را به انزوا می کشاند و بزرگترین برتری ذهنی ،مطالعه ی کتاب هاست )) دیگر خود دانید !!! کتاب نامه : فارنهایت 451، ری برادبری فیلم : فارنهایت 451 به کارگردانی فرانسوا تروفو، محصول 1966 ، نامزد جایزه ی شیر طلایی جشنواره ی ونیز
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم مرداد 1389ساعت 11:58 توسط داريوش |
|
|
شاید اولین چیزی که از دوریس لسینگ برای خواننده ی ایرانی جذاب باشد ، این است که او در ایران به دنیا آمده است . ولی این به این معنا نیست که او تفکراتی شبه شرقی دارد و یا تاثیری از این اتفاق در آثارش دیده می شود . تفکراتش به شدت غربی و حتی شاید می توانیم بگوییم از آن پست مدرنیست های افراطی ست که آثارش اغلب برای خوانندگان ایرانی و شرقی نامانوس است . فرزند پنجم شاخص ترین اثر این نویسنده ی برنده ی جایزه ی نوبل نیست . مهم ترین اثر او دفترچه ی طلایی ست که مهدی غبرایی ، مترجم ارزنده ی رمان ، می گوید که به دلیل ضربه خوردن به هنگام انتشار و سانسور شدن ، از ترجمه کردن آن صرف نظر کرده است . آشنایی من با این نویسنده نیز به همین رمان برمی گردد و لذا دایره ی نقدم محدود به همین اثر می شود و نمی توانم با شمولیت کافی نسبت به آثار او نظر دهم . نخست رمان را از نظر تکنیکی بررسی می کنیم : رمان فصل بندی مشخصی ندارد و کلمات سیلاب وار در پی هم می آیند . پرش های زمانی نویسنده ، خواننده را از رخوت خارج می کند . جملات معترضه ی زیادی در رمان دیده می شود که البته تا حدی نیز به سبک کاری غبرایی بازمی گردد . رمان به صورت سیلاب جملات سوم شخص و دانای کلی ست که گاه به یکباره در ذهن و فکر قهرمانان رمان فرو می رود و دوباره به حالت اول خویش بازمی گردد . اما شاه کلید اتفاقات رمان در مکالماتی ست که در این بین انجام می شود . این مکالمه ها آن قدر مهم اند که خط مشی رمان را رقم می زنند . اما درون مایه ی رمان : داستان از یک مهمانی شروع می شود که طی آن دو نفر که طبق توصیفات نویسنده ، وصله ی ناجور این مهمانی هستند با هم آشنا می شوند و پس از چندی با هم ازدواج می کنند و تصمیم می گیرند یک زندگی سعادت بار و شادمان تشکیل بدهند که همراه با فرزندان بسیار باشد . فرزندان یکی پس از دیگری به دنیا می آیند اما فرزند پنجم هیولایی ست ناخواسته ... این داستان رمان است که در نگاه اول بسیار تخیلی و سردرگم نمایان می شود . اما با تامل بیشتر در این رمان نکته های بسیاری دیده می شود . مهم ترین چیزی که در آغاز به ذهن خطور می کند این است که رمان اشاره ای ست به حاصل اعمال و سرشت انسان . چیزی شبیه فرانکشتاین که مخلوق انسان بلای جانش می شود . شاید بیش از هرچیز به این خاطر که آنها وصله هایی ناجورند و تلاش برای نجات آنها و ورود آنها به اجتماع ، همه به شکست انجامیده است . زوج برای نجات او از وحشی گری و اهلی کردن او تلاش بسیار کردند اما تلاش ها نتیجه ی معکوس داشتند . اما این خانواده چرا باید به این سرنوشتی دچار شوند ؟ مهم ترین پاسخ این است که آنها مثل بقیه نیستند و مثل بقیه فکر نمی کنند . تفکر ضد مدرن آنها شاید بزرگترین دردسر آنها برای زندگی در جهانی باشد که مدرنیته را نیز پشت سر گذاشته و در گرداب پست مدرنیسم فرو رفته است . این ها پاسخ هایی ست که خواننده به خود می دهد . نویسنده خواننده را در ابهامات بسیاری فرو می برد و هیچ توجیهی در کارش دیده می شود . او خانواده ای را خلق می کند ، خوشبخت می کند و پس از چندی در گردابی منحوس غرق می کند . این کاری ست که بسیاری از نویسندگان می کنند ولی در اثر لسینگ جلوه ی بیشتری دارد . ناامیدی ای که بتدریج در زن و شوهر شکل می گیرد ، تلخی قابل توجهی را برای خواننده به همراه دارد . شاید مهم ترین بخش رمان گفت و گویی بین زن و شوهر است آنجا که زن می گوید )) مامجازات شدیم . همین و بس )) - چرا ؟ - بابت جسارت .برای این خیال باطل که می توانیم شاد باشیم . چون تصمیم گرفته بودیم شاد باشیم .
این دیالوگ دربردارنده ی حقایقی وحشتناک از انسان امروز است . انسانی که از گذشته های خویش ، قرن ها فاصله گرفته و در این هیاهوی ماشین ها و کامپیوتر ها ، هیولای فکر و درون خویش را در قالب بچه ای تجسم می بخشند . این شاید همه ی حرفی باشد که لسینگ می خواهد بگوید : هیولای درون انسان های دورن ما . ما حاصل ما هستیم .
کتاب نامه : فرزند پنجم ، دوریس لسینگ ، مهدی غبرایی ، نشر ثالث |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 13:19 توسط داريوش |
|
|
خنده در تاریکی . تاریکی برای همه بیان گرترسی خفته است که مواقعی خاص سر باز می کند . مواقعی که تو تنهایی و تاریکی تنها یارت می شود . در این مواقع کسی می خندد ؟ ممکن است نابینا باشید و بخندید با وجود این که در تاریکی هستید و نمی توانید چیزی را ببینید ولی تاریکی که در این جا مدنظر است تاریکی ای از جنس درون است و مهم تر از آن تاریکی ای که انسان خود برای خود خویش فراهم می آورد : تنها در تاریکی .
خنده در تاریکی رمان عجیبی ست . نخست از آنجا که نویسنده خلاصه ی رمانش را در همان چند خط اول داستان می آورد . شاید با خود بگویید که این رمان داستان محور نیست . به سبک تمامی رمان های مدرن و پست و مدرن . ولی این تصور اشتباه ست . داستان به شدت سینمایی و داستان محور می باشد . باز ممکن است با خود بگویید که رمان سبکی فوق العاده غنی و البته شاعرانه دارد و فارغ ازتمامی دل واپسی هایش داستان می گوید و همه ی قلب ها را جذب می کند . اما سبک داستان نیز آن طوری نیست که فکر می کنید . ساده است و طنز با شخصیت پردازی هایی محدود و البته قوی . شاید بزرگترین کشش رمان همین سبکش باشد که به تنهایی صفحات بسیاری از رمان را برای خواننده جذاب می کند . اما داستان و درون مایه ی رمان : داستان مثلثی عشقی که قهرمان اصلی مرد داستان را در خود غرق می کند . مثلثی که به شکل های مرسوم نیست . قهرمان اصلی داستان عاشق زن است . اما زن عاشق مردی دیگر است و در این راستا و با همکاری آن مرد زمینه ساز قربانی شدن مرد دیگر را فراهم می کنند . به نظر من رمان های ناباکوف نوعی دهن کجی به فمینیسم پیش رونده در قرن بیستم بود . البته نه با نقدی بی رحمانه که ناباکوف خود منتقد دقیق و منصفی ست و او در رمان هایش مسبب بروز چنین فجایعی را در درجه ی اول حماقت مردان می داند . همان طور که شوپنهاور در رساله هایش تحت عنوان (( در باب زنان و در باب عشق )) به تبیین آن می پردازد . زن عاشق اصولاً یا وجود ندارد و یا اگر هم وجود داشته باشد در منظر دیوانه ای خطرناک جلوه گر می شود که حتی از کشتن عاشق خویش هم ابایی ندارد . در این جا زن داستان عاشق است منتها عاشق مردی دیگر و این چنین موجب کوری مرد و در نهایت مرگ او می شود . پس این زن دو نقش را دارد : هم اغواگر و شیطانی ست و هم عاشقی دیوانه . در رمان های ناباکوف یا زن ها این چنین نقش دوجانبه ای را دارند و یا مانند زن اول قهرمان داستان کاملاً منفعل و احمق . این چنین نگاهی برخاسته از بینش او نیست بلکه دربردارنده ی واقعیتی تلخ و برخاسته از شناختی ست که نه تنها او بلکه همه ی متفکران در مورد روان شناسی زنان دارند . در واقع برای این که این داستان ها شکل بگیرد نیاز به دو قطبی بودن شخصیت ها تا حدودی هست . اما شخصیت های داستان های او بین خاکستری و سیاه در نوسان اند که به شدت واقعی می نماید . همین بر تلخی داستان های او می افزاید که با طنزی پنهان رنگ و بویی زیبا به خود می گیرد و کشش لازم را برای همراهی خواننده با داستان فراهم می آورد . ناباکوف روسی ای ست که بلوغ ادبی اش را در آمریکا گذرانیده است . داستان هایش در محیط جسورانه ی ادبیات آمریکا رشد و نمو یافته است . داستان هایش سوژه هایی بسیار جذاب برای فیلم های سینمایی ست . مهم ترین فیلمی که از رمان های او ساخته شده است فیلم لولیتا از رمان لولیتای او که بهترین و جسورانه ترین رمان اوست ساخته شده است به کارگردانی بهترین کارگردان قرن یعنی استنلی کوبریک . این بر اهمییت رمان های او می افزاید . هنوز که هنوز است منتقدان بر این که فیلم وامدار رمان است یا برعکس اختلاف نظر دارند . لولیتا به دلایلی مشخص هنوز در ایران چاپ نشده است ( چاپ قبل از انقلاب آن با ترجمه ی ذبیح الله منصوری و به قیمت ۶۵۰۰ موجود هست . ولی ۶۰۰۰ هم می دهند !!!!) خنده در تاریکی هزارتویی از حماقت ها و اشتباهات انسانی ست که به مرگ می انجامد . واقعیتی دردناک . خنده در تاریکی یک کمدی انسانی دیگرست .
کتاب نامه : خنده در تاریکی . ویلادیمیر ناباکوف . امید نیک فرجام . انتشارات مروارید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 19:6 توسط داريوش |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نقد ، بررسي و دانلود آثار هدايت ، چوبك ، گلشيري ،داستايوسكي ، كافكا ، سلين ، ساراماگو ، صد رمان برتر تاريخ ادبيات و ديگر مشاهير ادبيات داستاني ايران و جهان
آدرس دوم این وبلاگ در وردپرس راه اندازی شده است : www.sksd2.wordpress.com ساده است نوازش سگی ولگرد شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود وگفتن اینکه سگ من نبود ساده است ستایش گلی چیدنش واز یاد بردن که گلدان را آب باید داد ساده است بهره جویی از انسانی دوست داشتن بی احساس عشقی او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش ساده است لغزشهای خود را شناختن با دیگران زیستن به حساب ایشان و گفتن که من این چنینم ساده است که چگونه می زیم باری زیستن سخت ساده است و پیچیده نیز هم |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو مقاله های فارسی sksd2 نقاشی و هنر دانلود کتاب روزنامه های ایران دنیای pdf سايت كتاب قفسه goodreads صادق هدایت ( 2 ) آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|